أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ ٱلشَّیْطَانِ ٱلرَّجِیم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
صحبت دربارهٔ سوره مبارکه صف بود. چند آیه را توضیح دادیم البته هنوز بعضی نکات هست که دوباره در مورد این آیات عرض کنیم.
برای سوره مبارکه «صف» من یک عنوانی در نظر دارم و آن
*«منشور یاران امام زمان عليهالسّلام»*
است.
یعنی اساسنامه یاران آقا امام زمان ارواحنافداه سوره مبارکه صف است.
در دعای عهد میخوانید:
“وَاجْعَلْنِي مِنَ الْمُسْتَشْهَـدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ طائِعاً غَيْرَ مُكْرَهٍ فِي الصَّفِّ الَّذِي نَعَتَّ أَهْلَهُ فِي كِتابِكَ فَقُلْتَ: ﴿صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيٰانٌ مَرْصُوصٌ﴾ عَلَىٰ طاعَتِكَ وَطاعَةِ رَسُولِكَ وَآلِهِ عَلَيهِمُالسَّلامُ”.
و کلاً دعای عهد یک ارتباط مستقیمی با این سوره دارد.
یکی همین قسمتش است.
یکی هم بیعتی است که باز در آیاتِ آینده توضیحش را خواهیم داد.
در دعای عهد میفرماید:
“خدایا! من را از کسانی قرار بده که طالب شهادت هستند در پیش روی آقا امام زمان ارواحنافداه”.
این «بَیْنَ یَدَیْهِ» یعنی پیش روی حضرت:
یکی ممکن است همان صحنه حضور حضرت باشد، وقتی ظهور میفرمایند.
یکی هم معنای معنوی وسیعتری دارد و آن قبل از ظهور حضرت، کسانی که تلاش میکنند که وجود مبارک آقا امام زمان ارواحنافداه تشریف بیاورند و در این راه چه کشته شوند، چه بهطور معمولی از دنیا بروند، شهید محسوب میشوند.
چون روایات دارد:
“مَنْ مَاتَ مُنْتَظِراً لِهَذَا الْأَمْر کَالْمُتَشَهـِّدِ بِدَمِی فِی سَبِيلِ اللَّهِ کَمَنْ کَانَ فِی فُسْطَاطِ الْقَائِم؛
: کسی که در حال انتظار ظهور آقا امام زمان ارواحنافداه بهسر ببرد، مثل کسی است که در خیمه ایشان است. مانند کسی است که در راه خدا در خون خودش غلطیده”.
حتی میفرمایند: «مثل کسی است که در پیشگاه رسولالله صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم شمشیر زده و به شهادت میرسد».
این «مُسْتَشْهِدِینَ بَیْنَ یَدَیْهِ» میتواند معنای وسیعتری طبق روایاتِ دیگر داشته باشد.
بنابراین اگر در عصر غیبت، کسانیکه منتظر وجود مبارک آقا امام زمان ارواحنافداه هستند، در حال انتظار حضرت از دنیا بروند، شهید محسوب میشوند.
علاوه بر این باز کسانی که در حال انتظار، تلاش میکنند.
همچنین در روایات دارد:
*«کسی که دوست دارد از اصحاب آقا امام زمان ارواحنافداه باشد، باید در حالی که انتظار میکشد، به تزکیه نفس مشغول باشد».*
باید خودش را به محاسن اخلاق آراسته کند. یعنی مردم اخلاق خوب را از او ببینند، مردم از رفتارهایش برای همدیگر تعریف کنند. چه زمانی که زنده است، چه زمانی که از دنیا میرود، مردم از اخلاق خوب و پسندیده او تعریف کنند.
اینها روایاتی است که در این جهت وجود دارد.
“مُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْهِ؛
: کسانی که طالب شهادت در پیشگاه آقا امام زمان ارواحنافداه هستند”.
یک بخش بزرگش مربوط به کسانی است که برای ظهور حضرت تلاش میکنند.
تلاش به خودسازی میکنند، تلاش به مردمسازی میکنند. سعی میکنند مردم را آماده ظهور آقا امام زمان ارواحنافداه کنند و مردم را متوجه وجود مبارک ایشان کنند.
یکی از وظایف مهم منتظرین حضرت و کسانی که در این آیه میفرماید: خدا دوستشان دارد آنهایی که در صفِ راه خدا میایستند و در راه خدا پیکار میکنند، اینها تلاش میکنند که مردم را متوجه وجود آقا امام زمان ارواحنافداه کنند.
یعنی مردم طوری زندگی نکنند که بگویند: امام زمان ارواحنافداه غائب هستند و مشغول کار و زندگی خودشان شوند و به این ترتیب آقا امام زمان ارواحنافداه هم برای خودشان زندگی کنند، مردم هم برای خودشان زندگی کنند.
این از یک جامعهای که شیعه است، پسندیده نیست. از ماها که میگوییم شیعه هستیم، پسنديده نیست که طوری زندگی کنیم که برای خودمان باشیم، آقا امام زمان ارواحنافداه هم برای خودشان باشند.
خب، اگر اینطوری بود، چرا خدا ایشان را امام ما قرار داد.
ما باید طوری زندگی کنیم که آقا امام زمان ارواحنافداه احساس غربت نکنند.
طوری نباشد که حضرت در خانه و زندگی و کسب و کار ما فراموششده باشند.
اگر همهٔ مغازههای ما، همهٔ ادارات ما، همهٔ خانههای ما، همهٔ رسانههای ما، همهٔ شبکههای اجتماعی ما در صدر توجهاتشان، توجه به آقا امام زمان ارواحنافداه را قراردهند؛ احساسِ غربت حضرت کمتر میشود و زمینه ظهورشان فراهمتر میشود و اخلاق مردم بهتر میشود، برکات آسمان بر مردم زیادتر میشود.
چون این باعث میشود که آقا امام زمان ارواحنافداه بفرمایند:
«شما من را یاد کردید، من هم شما را یاد میکنم».
آقا هم برای مردم دعا میکنند، باران میآید، برکات میآید و بلاها دفع میشود.
یک نکته دیگر اینکه در دعای عهد میفرماید:
“فِی سَبِيلِهِ صَفّاً؛
: خدایا! من را از آنهایی قرار بده که طالب شهادت باشند”.
ببینیـد یکی از نکات مهم این است که ما طالب شهادت باشیم.
*یعنی چه طالب شهادت باشیم؟*
در ادامه سوره میآید که خدا یک قراردادی با مؤمنین منعقد میکند که اگر شما میخواهید به بهشت بروید، باید با من قرارداد ببندید و قراردادتان این است که:
*«حاضر باشید از جانتان و مالتان در راه خدا گذشت کنید».*
«مُسْتَشْهِـد» یعنی «طالب شهادت».
یعنـی کسی که به استقبال شهادت میرود.
«استقبال» از باب «استفعال» است.
میگویند: برویم به استقبال. نه، اینکه مهمان بیاید و درِ خانه در بزند ولی ما به استقبال نرویم. استقبال یعنی اینکه ما تا فرودگاه برویم به استقبال مهمان.
آقا امام زمان ارواحنافداه بخواهند ظهور بفرمایند، ما باید دهها سال جلوتر به استقبالشان برویم.
چگونه؟
یعنی در جامعه کاری کنیم که دهها سال از زمان غیبت کم شود.
به این میگویند: «استقبال».
نه اینکه همینطور صبر کنیم تا آقا خودشان ظهور بفرمایند. در این صورت ما استقبال نکردیم.
«مُسْتَشْهِدِینَ بَیْنَ یَدَیْهِ» کسانی هستند که میدوند دنبال اینکه آقا امام زمان ارواحنافداه را از این حالت غیبت و غربت دربیاورند.
همین تلاشهایی که شیعیان میکنند مثلاً میروند از حریم اهل بیت علیهمالسّلام در سوریه و عراق دفاع میکنند و جلوی این کفار و تکفیریها را میگیرند.
همین مسیری که شیعه دارد حرکت میکند، یک بخشی از همان مسیرِ «مُسْتَشْهِـدِینَ بَيْنَ یَدَیْهِ» است.
نکته سوم در دعا عهد این است:
خدایا! من را قرار بده در زمره کسانی که در کتابت از آنها تعریف کردی که:
“فِی سَبِيلِهِ صَفًّا؛
: در صف رزمندگان راه خدا هستند”.
“کَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَّرْصُوصٌ؛
: مانند یک دیواری که از سرب گداخته ساخته شده و هیچ چیز به آن کارگر نیست”.
این افراد بر چه چیزی پایدار هستند؟
بر چه چیز استقامت دارند؟
در واقع بر چه چیزی «بُنْيَانٌ مَّرْصُوصٌ» هستند؟
این دیواری که هیچ چیز بر آن کارگر نیست، روی چه چیزی استقامت و پایداری دارد؟
“عَلَی طَاعَتِکَ وَ طَاعَةِ رَسُولِکَ؛
: در راه طاعت خدا و رسولش، هیچ چیزی آنها را نمیتواند وادار به عقبنشینی کند”.
هیچ فشاری از داخل و خارج، هیچ فشاری از افراد جامعه، هیچ فشاری از زورگویان، آنها را وادار به عقبنشینی از راه خدا نمیکند و محکم هستند.
کسانی که استقامت دارند و وقتی مردم به آنها فشار میآورند، هیچ اثری روی آنها ندارد.
یک کسی میخواهد در راه خدا حرکت کند، همان اول شیطان میآید با او کشتی میگیرد.
چگونه؟
تا میخواهد مقید باشد که گناه را در زندگیاش راه ندهد، شیطان دخالت میکند.
دیدیم کسانی را که میخواهند مقید باشند، یکدفعه شیطان يک مسائلی در زندگیشان ایجاد میکند که فشار به آنها بیاید تا دست از راه خدا بردارند.
میبینیم که خانم میخواهد در راه خدا حرکت کند، شوهرش به او فشار میآورد که باید بیایی مجلس عروسی فلان فامیل که در آن گناه و معصیت است، بزن و برقص است و محرم و نامحرم قاطی است و سر این مسئله دعوایشان میشود.
این خانم میگوید: من نمیآیم.
آقا میگوید: باید بیایی.
یعنی بهزور خانمش را میخواهد بکشاند به مجلس گناه. یا بالعکس خانمی است، شوهرش را میخواهد وادار کند به گناه و معصیت.
در این زمان از این مسائل زیاد هست. مثلاً خانم اصرار میکند که شوهرش ماهواره بخرد یا آقا اصرار میکند که حتماً ماهواره بیاورد داخل خانه و هزار جور مفسده ایجاد کند.
تا میخواهی در راه خدا حرکت کنی، شیاطین میریزند سرت که چرا میخواهی در راه خدا حرکت کنی؟!
ماها پس چکارهایم؟
ماها هستیم که تو در راه خدا حرکت نکنی.
اینها حرف شیاطین است دیگر.
در عوض آنهایی که در «بُنْيَانٌ مَّرْصُوصٌ» هستند، هیچ چیز تکانشان نمیدهد.
چنین شخصی میگوید: “یا راه خدا و یا فدا کردنِ هر چه که میخواهد مرا از راه خدا جدا کند. حاضرم جانم را بدهم ولی راه خدا را با چیزی عوض نکنم”.
انسان باید اینقدر آماده باشد که راه خدا را با هیچ چیز عوض نکند. اینطوری باشد، شیطان دیگر نمیتواند به او کارگر شود والاّ اگر بخواهد یک مقدار کوتاه بیاید، شیطان هم همینطور میآید جلو.
نکته دیگری در آیه پنجم مورد نظر بود که عرض کنیم.
حضرت موسی عليهالسّلام به قومش فرمود:
«ای قوم من! چرا مرا اذیت میکنید؟ شما که میدانید من رسول خدا هستم».
حرف گوش نمیدادند، بهانه میآوردند.
«فَلَمَّا زَاغُوا؛
: وقتی که اینها دچار لغزش شدند».
یعنی آنچه را که فهمیدند که باید به آن عمل کنند عمل نکردند، خدا هم دلهایشان را لغزاند.
این بد مصیبتی است که خدا اذن بدهد که دل آدم بلغزد.
قلب که بلغزد، مثل این است که ماشین، سرِ گردنه یخی بلغزد حالا شما درون ماشین هر کار بکنید، دست و پا هم بزنید، فایده ندارد. ماشین که بلغزد، همهٔ مسافرانش را با خودش میبرد.
وقتی قلب بلغزد، دیگر زندگی و همه چیزِ انسان را با خودش میبرد.
اگر قلبت بلغزد، بخواهی چشمت را حفظ کنی، گوشت را حفظ کنی فایدهای ندارد. قلب که بلغزد، چشم و گوشت هم رفته.
*اصل، قلب انسان است.*
*قلب انسان چگونه میلغزد؟*
ما در کتاب مواعظ جلد دوم، در قطعهٔ ٢۶، نوشتیم که قلبها چگونه میلغزند؟
حضرت موسیبنجعفر علیهالصّلوةوالسّلام در اینجا این مسئله را توضیح میدهند:
“یَا هُشَام! إِنَّ اللَّهَ جَلَّوَعَز حَکَا عَنْ قَوْمٍ صَالِحِین؛
: خدای جلّوعز حکایت کرده از قومی که آدمهای صالحی بودند که اینها گفتند: (این قسمت در آیه ٨ سوره آلعمران است)
«رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ؛
: خدایا! دلهای ما را ملغزان بعد از آنکه ما را هدایت کردی و از جانب خودت به ما رحمتی ببخش که تو بسیار بخشنده و بسیار هدیهکننده و بسیار عطادهندهای».
خب، اگر خدا قلب ما را هدایت کرده، بعد از هدایتِ خدا چگونه خدا میلغزاند؟
اگر خدا قلب را هدایت کرده پس چگونه بعد از آن میلغزاند؟
هر دو آنها هم به خدا نسبت داده میشود.
«خدایا! نلغزان بعد از اینکه ما را هدایت کردی».
یعنی ما را هدایت کردی،
ما را نلغزان بعد از اینکه هدایتمان کردی.
این مثل این است که پلیس به یک ماشینی میگوید: “اگر میخواهی مسافرت بروی، بیا برو! زنجیر چرخ هم با خودت بردار که زمستان است و سرِ گردنهها، جاده لغزنده است”.
خب، اینجا پلیس، شما را در مسیر، هدایت کرده که مسیرت این است. از این مسیر برو و راه را برایت باز کرده که بروی.
بعد سرِ گردنه، ماشین شما سُر میخورد. در این صورت میگویید: تقصیر پلیس بود.
پلیس میگوید: نه! تقصیر خودت بوده.
میگویید: تقصیر پلیس بود که گفت بیا. خب من هم آمدم. چرا بعد سُر خوردم، رفتم درون دره؟!
پلیس میگوید: ما که گفتیم بیا، گفتیم سرِ گردنه زنجیر چرخ را هم ببند. تو زنجیر چرخ نبستی، خودت مقصری. حرف ما را گوش ندادی.
اینجا ببینید نکتهاش سر این است که آن دستورالعملی که ما دادیم را عمل نکردی بنابراین لغزیدی.
خدای تعالی برای ما قرآن فرستاده، پیغمبر فرستاده و ما را موعظه و هدایت کرده. بعد میگوید: “زنجیر چرخ هم ببند. جاده لغزنده است”.
چون که دل انسان بهسوی دنیا گرایش دارد و دل انسان به خواستههای نفسانی تمایل دارد، اینجا تو باید «زنجیر چرخ» ببندی. سرِ گردنه است. قلبت ممکن است بلغزد.
*زنجیر چرخ من چیست؟*
خدا میفرماید: «به آنچه که به تو تعلیم دادم عمل کن، مقید باش که دستورات من را عمل کنی».
دلت خوش نباشد به اینکه خدا برای ما پیغمبر فرستاده، ما دیگر کارهایمان درست است. نه، وقتی کارت درست است که حرف پیغمبر را گوش بدهی. وقتی که گوش نمیدهی و لغزیدی، پای خودت.
بعد حضرت میفرمایند:
«این قوم صالح گفتند که خدایا! دلهای ما را ملغزان. اینها از طریق پیامبران و علماء دانسته بودند که دلها خواهد لغزید و وقتی حرف گوش ندهد، به آن حالتِ نابینایی برمیگردد».
بعد حضرت توضیح میدهند:
«کسی که حرفشنوی ندارد، از خدا هم نمیترسد».
کسی که نمیخواهد حرف خدا را گوش بدهد، میخواهد به خواسته دل خودش عمل کند.
غالباً مشکلات از همین نقطه پدید میآید که آدم دوست دارد آنچه که دلش میخواهد بشود، دیگر بقیهاش توجیه و بهانه است.
آدم دلش میخواهد آنچه که دوست دارد بشود حالا اگر خدا هم بخواهد، بهتر خب، خدا هم همراهمان است.
اگر خدا نخواهد، میگوییم: خب، چکار کنیم خدا نخواست.
در واقع انسان، خودش را خدا قرار میدهد. خدا اگر همراه ما بود، خوب است و یک پشتیبان خوبی داریم. اگر خدا همراهمان نبود، دیگر کاری نداریم.
حضرت میفرمایند:
*«کسی که عملاً حرفشنوی از خدا ندارد، ترسی هم از خدا ندارد».*
چون اگر ترس داشت، عمل میکرد. جمله قشنگ و زیبایی است.
خیلی دقت کنید در ادامه، حضرت توضیح میدهند چرا قلب کور میشود و میلغزد:
«کسی که از خدا حرفشنوی ندارد و میخواهد خواسته دل خودش را انجام دهد، قلبش منعقد نمیشود بر یک شناخت و معرفتِ ثابت و استواری که چشمهای او را باز کند».
چرا چشم کور میشود؟
چرا چشم نابینا میشود؟
علتش این است که این شخص حرفشنوی ندارد.
در ادامه حضرت میفرمایند:
«چون نخواسته حرف گوش بدهد؛ حقیقتِ اینکه من باید پرهیز کنم را متوجه نمیشود، چشمهایش دیگر نمیبیند».
حقیقتِ بد بودنِ یک کاری را نمیتواند در قلبش ببیند و درک کند. میگوید: چه اشکالی دارد، مگر چه میشود که من اینکار را انجام بدهم؟
آن کار بد برایش یک چیز بیارزشی میشود، میگوید: مسئلهای پیش نمیآید.
برای اینکه بخواهد کار نفسانیِ خودش را انجام بدهد، این حالت را پیدا میکند.
از همان اول باید آن در را ببندد، از همان اول باید از خدا بترسد و بگوید: «نه، حرف خدا را نمیشود زمین گذاشت. باید حرمت پروردگار را حفظ کرد».
و حضرت فرمودند:
«و هیچ کس نمیتواند خودش را به این حالت دربیاورد الاّ کسانی که حرف و عملشان یکی باشد».
*یعنی قولش، تصدیقکننده عملش باشد.*
و فرمودند:
«پنهانش با آشکارش با هم موافق باشند».
*یعنی در واقع حرفش، حکایتِ رفتارش باشد.*
و حضرت فرمودند:
«چرا به اینصورت است؟
چون خدای تعالی مقرر کرده که عقل و چشم باطنی را وقتی بینا کند که آن عمل آشکارِ شما همان را نشان دهد».
یعنی خلاصهاش این است که وقتی حرف و عملت با هم بخواند، خدا هم قول داده که چشم دلت را باز کند. بدیِ کار بد را درک کنی.
مثالی همیشه زدیم و آن این است که بین آدمِ بزرگ با بچه خردسالِ هفت، هشت ماهه یک فرقی است که مثلاً آن بچه خردسال را بگذاری به حال خودش و به خودش نجاست کند، مدفوع خودش را درک نمیکند و دست میزند به آن و میزند به سر و صورتش، به دهنش هم مثلاً میمالد، مزه میکند، میبیند که شیرین است.
اما شما اینکار را نمیکنید. چرا؟
چه فرقی بین شما و آن بچه چند ماهه هست؟
میگویید: «او نمیفهمد که این نجاست است و نباید خورد، من میفهمم که نجاست است و از آن پرهیز میکنم».
انسان وقتی به حرف خدا گوش نمیدهد، مثل آن بچه میشود یعنی دیگر بدی و نجاست گناه را نمیفهمد مثلاً زبانش به غیبت باز میشود و مثل همان بچه نجاست غیبت را میخورد.
هیچ وقت میتوانیم این را تصور کنیم که ما نجاست بخوریم؟!
خیلی میخوریم که…
یعنی آن کسی که غیبت میکند، آن کسی که تهمت میزند، آن کسی که گناهان دیگر را با چشم و با گوش انجام میدهد مگر چکار میکند؟
همین کار را دارد انجام میدهد.
باطنِ گناه مگر نجاست نیست؟
اگر نجاست نبود که خدا اینهمه دعوا نمیکرد و پرهیز نمیداد.
خدای تعالی مثل پدر و مادرِ بالای سر، دائم میگوید: دست نزن!
اگر هم بچه اصرار داشته باشد که دست بزند، میزند روی دستش، گریه هم میکند بکند و به او میگوید: این نجاست چی هست که میخوری؟!
حالا یکنفر دل بسوزاند و بگوید:
«بابا جان! چرا گریهاش را درمیآوری؟ بگذار این نجاست را بخورد!».
شما اجازهٔ اینکار را میدهید؟!
ما هیچ کدام اجازه نمیدهیم پس چطور انتظار داریم که خدا اجازه بدهد ما گناه کنیم!
میگوییم: خدایا! بگذار همین یک جمله را بگوییم و دلمان خالی شود.
مثلاً از فلانی دل پُری داریم، میگوییم: بگذار دلمان خالی شود و آبرویش برود.
این مسئله مثل همان مثال ماست.
یکنفر اوایل سیر و سلوکش بود، به زیارت حضرت رضا عليهالسّلام مشرف شده بود، حضرت به او فرموده بودند:
*«گناه را باید مثل نجاست بدانی».*
یعنی انسان در اول سیر و سلوکش باید اینطوری باشد. اگر انسان گناه را مثل نجاست دانست، خب پرهیز میکند. دلیلی ندارد که آدم، نجاست بخورد.
این مطالبی که عرض کردیم، توضیحی است که حضرت موسیبنجعفر علیهالصّلوةوالسّلام برای معنای این آیه شریفه بیان فرمودند.
«فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ» (صف/۵)
وقتی خدا راهنمایی کرد و اینها عمل نکردند و به حرف خدا اعتنا نکردند؛ مجازاتِ اعتنا نکردن به حرف خدا این است که خدا گره دلهای اینها را باز کرد. ديگر دل اینها به خدا گره نمیخورد.
مثل اینکه ماشین جلویی که بُکسل کرده، طناب را ول کند. خب، ماشین میرود و او هم رها میشود و در آن بیابان میماند.
«وَاللَّهُ لَا يَهْـدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ؛
: خدا قومی را که میخواهند از جاده دربروند و از راه خدا بزنند بیرون را هدایت نمیکند».
*آیه ششم:*
«وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ؛ (صف/۶)
: هنگامی که عیسیبن مریم فرمود ای بنیاسرائیل»،
چون حضرت عیسی بعد از حضرت موسی آمده، قوم بنیاسرائیل در اختیارش بودند که اینها را هدایت کند. اینها مال پیغمبر قبلی، حضرت موسی بودند.
«يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم؛
: ای بنیاسرائیل! من رسول خدا بهسوی شما هستم».
«مُّصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ؛
: آنچه که قبل از من تورات حضرت موسی بوده، من همهٔ آن را تصدیق میکنم».
«وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ؛
: و بشارت میدهم به پیامبری که بعد از من میآید، اسمش احمد صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم است».
«فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَيِّنَاتِ؛
: وقتی که دلایل روشن را برای آنها آورد»،
«قَالُوا هَٰذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ؛
: گفتند که این یک سحر آشکاری است».
یعنی آنهایی که نمیخواهند حرف گوش بدهند و میبینند حریف پیغمبر نمیشوند و حرفشان بیمنطق است، پناه میآورند به یک چیز بیخودی بهنام سحر و نسبتِ سحر میدهند. یعنی اینها تنها چیزی که میتوانند بگویند سحر است.
«قَالُوا هَٰذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ» (صف/۶)
یعنـی این پیامبر که مرده را زنده میکند، چشمبندی است.
مثلاً پیغمبر صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم «شقّالقمر» میکند و ماه در آسمان به دو نیم میشود، این چشمبندی است.
چون چیزی نمیتوانند بگویند، میگویند: چشمبندی کرده.
خب، فرق بین سحر و معجزه این است که *«سحر»* واقعیت ندارد یعنی ساحر این را به چشم شما میآورد مثل همان شعبدهبازها که مطلب، واقعیت ندارد.
یک کلکی در کار است که وقتی آن کلک را کشف کنی، میبینی آنطوری نبوده که چشم تو دیده، چیز دیگری بوده.
ولی *«معجزه»* واقعیت دارد یعنی عصای حضرت موسی که ریسمانهای ساحرها را بلعید، به چشم مردم نیامد بلکه واقعاً بلعید
یعنی خـدای تعالـی عصای حضرت موسی عليهالسّلام را اژدها کرد. این اژدها تمام ریسمانهای ساحرها را که جیوه زده بودند و جلوی نور آفتاب مثل مار حرکت میکرد و به چشم مردم اینطور بهنظر میآمد را بلعید.
خب، آنها مار که نبودند، آنها ریسمان بودند چون جیوه بود و با ترفندهای خودشان در آفتاب حالتِ حرکت داشتند، به نظر میآمد که مثل مارهایی هستند که حرکت میکنند.
ولی اژدهای حضرت موسی واقعی بود و تمام ریسمانها و بساط آنها را خورد و بعد دوباره تبدیل به عصا شد و آن ریسمانها دیگر موجود نبودند.
اگر واقعيت نبود، ریسمانها به حال خودشان میماندند و به چشم میآمد یا آن معجزهای که حضرت موسیبنجعفر علیهالصّلوةوالسّلام انجام دادند، حضرت رضا عليهالسّلام هم انجام دادند.
این معجزه هم دربارهٔ حضرت موسیبنجعفر و هم دربارهٔ حضرت رضا عليهماالسّلام در تاریخ ثبت شده که خلیفهی وقت، هارون بود که میخواست حضرت موسیبنجعفر عليهالسّلام را خوار و ذلیل کند.
در آن مجلسِ مهمانی از یک شعبدهباز دعوت کرده بود که یک کاری بکن که موسیبنجعفر خوار شود و پیش من احساس حقارت کند و آن شعبدهباز هم آمد سر سفره، کاری کرد که تا حضرت میخواستند نان را بردارند، آن نان در هوا پرواز میکرد که حضرت نتوانند بردارند.
یک مرتبه اینکار را انجام داد، مرتبه دوم که انجام داد، حضرت موسـیبنجعفـر عليهالسّلام غضب کردند یعنی خدا اذن غضب به ایشان داد.
وقتی غضب کردند، به عکس شیری که روی پشتی بود، فرمودند: «بگیر این دشمن خدا را».
یکدفعه آن عکس، یک شیر تنومندی شد و این شخص را خورد و چیزی از آن باقی نگذاشت.
هارون و همراهانش از ترس غش کردند. وقتی به هوش آمد گفت: تو را به خدا قسم میدهم که این را برگردان.
حضرت فرمودند: «نه، امکانپذیر نیست».
که اگر برمیگرداندند، بعداً میگفتند سحر بوده و به چشم آمده.
دربارهٔ حضرت رضـا عليهالسّلام هم همینکار را کردند. مأمون خواست حضرت را خجالتزده کند، بگوید: این بارانی که به دعای امام رضا آمده، بیخود بوده و باران همینطوری خودش آمده.
بعد نقشه ریختند، همینکار را باز دربارهٔ حضرت رضـا عليهالسّلام کردند که ایشان را خجالتزده و خوار کنند.
آنجا هم حضرت به آن شیری که عکسش روی پشتی بود، دستور دادند و تبدیل به یک شیر شد و آن ملعون را خورد.
بعد شیر به حضرت رضـا عليهالسّلام عرض کرد: آقا! اجازه بده که این دشمن خدا (مأمون) را هم بخورم که حضرت فرمودند:
«نه، آن یک امری از جانب پروردگار است که باید انجام شود».
بعد شیر برگشت به حالت خودش و آن کسی را هم که خورد، نوش جانش شد.
أَللَّھُـمَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـدٍ وَ عجِّـلْ فَرَجَـهُم
١٩ ربیعالاول ١۴٣٧
حجت الاسلام و المسلمین علیرضا نعمتی آموزه های حجت الاسلام علیرضا نعمتی