شرح زیارت عاشورا جلسه ۴

اَعوُذ‌ُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیم

فَمَن يُرِدِ اللَّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ….(انعام/١٢٥)

صحبت دربارۀ کلمهٔ “سلام” در زیارت عاشورا بود.

خدای‌تعالی می‌فرماید‌: کسی را که خدا بخواهد هدایت کند؛ سینه‌اش را برای تسلیم‌ بودن باز می‌کند.

کسانی را که خداوند برای هدایت انتخابشان می‌کنند، آنهایی هستند که حقّ را می‌پذیرند، که، سینه‌ای برای تسلیم شدن باز ‌می‌کنند.

در اینجا خدای تعالی می‌فرماید که: کسی را که خداوند می‌خواهد هدایتش کند، سینه‌اش را برای تسلیم بودن باز می‌کند، این‌طور نیست که خدای تعالی بالاجبار سینهٔ کسی را برای تسلیم بودن باز کند، باید خودِ آن شخص هم، ارادهٔ پذیرش داشته باشد.

وقتی که ارادۀ پذیرش دارد، ارادهٔ کنار گذاشتنِ هواهای نفسانی را دارد و تصمیم می‌گیرد که فرمان پروردگار را، هدایت الهی را، پذیرا باشد؛ آن وقت خدای تعالی هم، سینهٔ او را برای تسلیم بودن باز می‌کند.

«وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاءِ …».(انعام/١٢٥)
و کسی را که خدا می‌خواهد او را گمراه کند، سینه‌اش را تنگ قرار می‌دهد؛

يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا
خداوند سینهٔ او را بسته می‌کند، باز نمی‌کند، مانند کسی می شود که، بخواهد در آسمان پرواز کند!

این مثالی است که خداوند، برای کسانی که خدا نمی‌خواهد هدایتشان کند، زده است.

یعنی خودشان تصمیم ندارند حقّ را بپذیرند و می‌خواهند به رأی خودشان حرکت کنند. دینشان، آئین‌شان، رَوِش زندگیشان را نمی‌خواهند کسی تعیین کند. حتّی نمی‌خواهند خداوند، دستگاه خدا، انبیاء و ائمه هُدی علیهم‌السلام، تعیین کننده باشند.

خدای تعالی که خودش مستقیم جلو‌ نمی‌آید که به صورت شخصی باشد!؛ پیامبر می‌فرستد، کتاب‌ می فرستد.
پیامبران و جانشینان معصوم‌شان هستند که از طرف خداوند، فرمانِ خدا و هدایتِ خدا را ارائه می‌دهند.

اگر آنجا انسان باید انتخاب کند، بین اینکه اطاعت از تخیّلات خودش کند که اسم آن را نمی‌خواهد تخیّل بگذارد. می‌گوید: عقل خودم می‌رسد؛ خودم می‌دانم چکار کنم.
در برابر پروردگار و انبیاء الهی، اظهار عقل و اظهار علم و فضل می‌کند. این نه اینکه واقعاً از عقل بخواهد پیروی کند، هدفش این است که زیر فرمان کسی نباشد جز خودش.

یعنی خودخواهی و به جهالت عمل کردن؛ یعنی هر چه جَهلم می‌گوید. اینجا خودش منبع علم نیست که بگوییم: اشکالی ندارد! ”
مثلاً از یک آدم دیگری می‌خواهد پیروی کند، از خودش پیروی می‌کند. این دو آدم کمابیش مثل هم هستند.
چرا از او پیروی کند؟
از خودش پیروی کند.

در اینجا قضیه جهالت است. یعنی کسی که می‌گوید: هر چه خودم فکر می‌کنم، هر چه خودم دلم می‌خواهد؛
اینجا بخواهیم یک مثالی بزنیم، فرض کنید در کامپیوتر شما، یک حجم اطلاعات است، در اصطلاح کامپیوتری، یک گیگ اطلاعات است ولی در کامپیوترِ سِرور مرکزی که شما می‌توانید به آن وصل شوید، میلیاردها گیگ اطلاعات است.

لذا در کامپیوترها می‌گویند: برنامه دستگاه شما با کامپیوتر مرکزی به روز رسانی می‌شود که میلیونها برابر اطلاعات بیشتر در آن وجود دارد. اینجا هیچ وقت کسی‌که یک قطره اطلاعات در گوشی یا کامپیوتر خودش دارد، نمی‌گوید: من همین را می‌خواهم و نمی‌خواهم که به روز رسانی شود؛ می‌خواهم همین‌طور خودم عمل کنم.

این می‌شود مثل یک بچّه خردسالی که مثلاً دو سالش است و با يک اسباب‌بازی دارد بازی می‌کند و نمی‌خواهد از تجربهٔ پدر و مادرش، که مثلاً پنجاه سالشان است، استفاده کند و تجربهٔ اطلاعات پنجاه سال را کنار می‌زند و به اطلاعات دو سالگی‌اش عمل می‌کند.
مگر اطلاعات دو سالگی یک بچّه چقدر است که بتواند راه را از چاه تشخیص دهد؟

مثَل ما انسان‌ها در برابر ائمهٔ هدی (علیهم‌السّلام)، به این‌صورت است؛ بلکه از این هم خیلی کوچک‌تر.
یعنی ائمهٔ هدی (علیهم‌السّلام)، آن سِرور مرکزی و منبع علم هستند؛ متصل به علم بی‌نهایت هستند. یعنی علم ذات مقدّس پروردگار که مثلاً از اوّل خلقت، میلیاردها سال گذشته و همه چیز در این کامپیوترشان وجود دارد. همهٔ آنچه که الان هست، وجود دارد؛ میلیاردها کهکشان با میلیاردها مخلوقاتی که در آن هستند و میلیاردها سال تا قیامت، همهٔ اطلاعات در این جمع است.

حالا ما مثلاً در این زندگی ظاهری خودمان، مگر چقدر اطلاعات داریم که بخواهیم بگوییم: من خودم می‌خواهم باشم و کاری به کسی ندارم.

حالا ما مثلاََ در این زندگیِ به ظاهریِ خودمان مگر چقدر اطلاعات داریم که بخواهیم بگوییم: من خودم، هرچی خودم بخواهم، کاری به کسی ندارم و خودم می‌خواهم باشم.
این یعنی؛ به جهل می‌خواهم عمل کنم، به نادانی می‌خواهم عمل کنم.

لذا خدای تعالی می‌فرماید که: کسی که اینجا ما به او آگاهی کمی‌دهیم، می‌گوییم: این طرف وصلِ به بی‌نهایت علم و پاکی هستی،
این طرف، به یک مقدار تخیلات و فکرهایی که به خاطر خودخواهی خودت فکر می‌کنی که مثلاََ هرکاری خودت بکنی، همان درست است.

می‌فرماید که: کسی را که خدا بخواهد هدایت بکند، سینه‌اش را برای تسلیم شدن باز می‌کند؛ یعنی انسان فکرش باز می‌شود، می‌بیند که حقیقت همین است؛ یعنی عینِ این مثال‌هایی که می‌زنم، انسان می‌شود.

فرض کنید که (باز یک مثال دیگر بزنیم) یک بچه‌ی خردسالی، اینجا پای دستگاه تلفن او را بنشانید و شما بخواهید منزلی را شماره‌گیری بکنید و شماره‌اش را نمی‌دانید.
اینجا شما می‌گویید که: ما به ۱۱۸ زنگ می‌زنیم و مثلاََ آن‌ها یک شماره‌ی ده، دوازده رقمی به ما می‌دهند.

این بچه می‌گوید که: نه، من خیلی بلدم، خودم تلفن را شماره‌گیری می‌کنم، “بدون اینکه تسلیم بشود.”
(کلمه‌ی “تسلیم بشود” را دقت کنید.)
بدون اینکه تسلیم بشود به راهنمایی شما، که عقلِ یک بزرگسال را دارید، حالا هرچی می‌خواهید این را قانعش بکنید، نمی‌دانم بچه‌های دو، سه ساله را دیدید یا نه؟!!

هر چه بخواهید قانع بکنید، قانع نمی‌شود، چون اطلاعات ذهنش خیلی کم است، خیلی اندک است، مثلاََ نمی‌تواند هزاران اطلاعات را به هم متّصل و شبکه‌ای بکند و یک نتیجه‌ی درستی از آن‌ها بگیرد.

خوشش می‌آید که به آنچه که چشمش می‌بیند، مثلاََ یک، چندتا شماره را می‌بیند، مثلاََ فرض کنید شماره‌ی پنج از شماره‌ی یک خوشگل‌تر است، گِرد است، این را می‌خواهد بگیرد، مثلاََ یکدفعه می‌خواهد شماره هشت را بگیرد، به حسب آن ذهن خردسالانه‌ی خودش و دیگر این فکر را نمی‌کند که این‌ها فایده‌ای ندارد، باید آن شماره‌ای را که ۱۱۸ می‌دهد، انسان بگیرد.
ما مَثَلمان این‌طوری است، خدای تعالی می‌فرماید:

يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ (سوره روم/۷)

این مردم، یک پوسته‌ی ظاهری از زندگی دنیا را می‌بینند و از هزاران میلیاردها اطلاعات و حقایقی که در عالم وجود دارد، غافل هستند، عینِ همین مثالی که عرض کردیم.

انبیاء و اولیاء مثل یک پدر کنارِ ما می‌آیند، می‌گویند که: آنچه که خدا می‌گوید، عمل بکن.

ْقُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى (سوره بقره/۱۲۰)

بگو: هدایتِ خدا، هدایتِ حقیقی است، که تو را معطّل نمی‌کند، اگر بشر در برابر دستورات انبیاء و اولیاء تسلیم می‌شد، رشد می‌کرد و به جنگ و عقب‌افتادگی دچار نمی‌شد.

ظهور امام زمان (ارواحنافداه) هزارسال و بیشتر از هزار سال، به عقب نمی‌افتاد، چون آن رشد فکری را پیدا نکرده است.

در هدایتِ شخصی هم همین‌طور است، وقتی خدا دستِ انسان را می‌گیرد که مثل آن بچه، بگوید: باشه باباجان، هرچی شما بگویید من عمل می‌کنم و شماره‌ای که شما بدهید، آن‌وقت آن شماره‌ای که مثلاََ ۱۱۸ به انسان می‌دهد که در این صحبتِ ما، مَثَل علم الهی است.

و شماره‌ای را که شما بدهید، و آن‌وقت آن شماره‌ای را که مثلاً ١١٨ به انسان می‌دهد که مَثَل علم الهی است. در این صحبت ما، آدم دیگر تمرین و آزمایش و خطا در آن ندارد، که مثلاً بگیریم بعد ببینیم اشتباه است یک شماره دیگر بگیریم.

طبق فرمول‌های ریاضی و علمی، ما اگر بخواهیم پای تلفن بنشینیم، بدون علم شماره‌گیری کنیم، شاید میلیون‌ها سال باید بنشینیم و تازه یک شماره را به دست بیاوریم، آن هم نه هزاران شماره را، یک شماره را بخواهیم به دست بیاوریم باید مثلاً هزاران مرتبه شماره‌گیری کنیم.

و این کاری که مردم دنیا و افکار بشری می‌کند همین‌طور است.
یعنی؛ دائم برای خودشان رئیس جمهور عوض می‌کنند، رهبر عوض می‌کنند و مثلاً کمونیستی می‌شود رهبر لیبرالی می‌شود رئیس جمهور، دائم در حال شماره‌گیری‌هایی هستند که علمی نیست و دائم برخورد به بدبختی و فساد می‌کند.

آن وقت در کلام پروردگار آیات متعددی است که این حقیقت را روشن می‌کند، یکی از آن‌ها همین بود که عرض کردیم.

فَمَن يُرِدِ اللَّهُ أَن يَهدِيَهُ يَشرَح صَدرَهُ لِلإِسلامِ ۖ(انعام ١٢۵)

خدا وقتی می‌بیند این شخص عاقلانه می‌آید هواهای نفسانی را کنار می‌گذارد، البته اگر آن تعالیم عالم قبل نبود، از صفر اینجا شروع نشده که بگوییم: خودش بیاید تسلیم شود، نه، اول خداوند؛ یعنی انبیاء الهی، ائمه اطهار (علیهم السلام)، این‌ها در عالم قبل از این عالَم حقایق را، توحید را، اینکه چرا باید حرف خدا را گوش داد؟!
و چرا نباید حرف غیر خدا را گوش داد؟!
اینها را تعلیم داده‌اند و بر اساس آن تعالیم، یک یادآوری به ما می‌کنند که تسلیم باشیم.

یعنی بین انتخاب هواهای نفسانی، یا تسلیم بودنِ در برابر حقیقت و علم، (که اسمش حکمت است)، یکی را انسان باید انتخاب کند و ساختمان زندگی‌اش را با انتخابش شکل دهد.

در همین دنیا ما این ساختمان را می‌سازیم. وقتی که آدم‌ها خودشان را نشان می‌دهند، مثلاً طرف می‌رود یک عمری بر اساس روش فکری خودش، زندگی‌اش را شکل می‌دهد، تمام مسیر زندگی‌اش را بر اساس فکر خودش شکل می‌دهد، این ساختمانی است که می‌سازد و خراب خواهد شد.

خدای تعالی هم به او نشان می‌دهد که ساختمان تو به درد زندگی جاودانه نمی‌خورد و باید خراب شود و خراب هم می‌شود.

آن ساختمانی پا برجا است که بر اساس نقشهٔ علمی باشد، بر اساس تسلیم بودنِ در برابر پروردگار باشد. لذا خدای تعالی می‌فرماید :

‌‌ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ (آل عمران /١٩)ۗ

آن روشی پسندیده است نزد خدا، که روش تسلیم بودن باشد.

نزد خدا دینی مورد تأیید و پذیرش است که بر اساس تسلیم بودن باشد. که این تسلیم بودن را، این دین الهی را خدای تعالی در غدیر خم می‌فرماید که:‌ حالا که ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) را ما عرضه کردیم دین کامل شده است.

خدای تعالی می‌فرماید که‌: حالا که ما ولایت امیرالمؤمنین( علیه السلام) را عرضه کردیم دین کامل شده است، یعنی روشِ زندگی، روشِ کاملی است، اگر مردم این روش را بپذیرند!

اَلیَوم اَکمَلتُ لَکُم دینَکُم

«امروز که ولایت علی بن ابی الطالب (علیه‌الصّلاة‌والسّلام) را تعهد گرفتیم و همه باید به آن عمل کنند و تسلیم بشوند دین کامل می‌شود والاّ دین ناقص است.»

یعنی؛ آن لحظه‌ایی که ما می خواهیم عمل کنیم، آن مهم است.

در قانون، مثلاً قانون اساسی می‌نویسند،( مجلس قانون تصویب می‌کند).
آن چه مهم است در میدان عمل است که آیا آن مجریانِ قانون, آن قانون صحیحی که تصویب شده را اجرا می‌کنند یا نه؟؟؟

ولایت امیرالمؤمنین یعنی اجرای قانونِ خدا

موقعِ اجراست که مجریانِ قانون و دولت ها تخلّف می‌کنند؛
عوامل و مدیرانِ آن دولت که در صحنهٔ عمل هستند، تخلّف می‌کنند و آنچه دلشان می‌خواهد را پیاده می‌کنند و لذا به هم می‌ریزد و فساد به وجود می آید.

در آیه شریفه:

«وَمَن اَحسَنُ دیناً مِمَّن اَسلَمُ وَجهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحسِن (نساء/۱۲۵)

چه کسی دینش نیکوتر است از آن کسی که چهرهِ خود را برای خدا تسلیم کرده است، در حالی که از نیکوکاران است، از محسنین است».

یعنی؛ دینی که مورد پسند خداست این‌ست که انسان تسلیم باشد.
یعنی؛ چهره اش را در برابر پروردگار تسلیم کرده است.
یعنی؛ همه ی وجهه ی خودش را، آن رویکَردِ خودش را به سمتِ تسلیم بودن آورده است.
می‌گوید: خدایا من رو به تو می‌کنم, هر چه تو می‌گویی عمل می‌کنم.
این روش پسندیده ایی است که خدای تعالی به این راضی می شود.

وَ رَضیتُ لَکُمُ الاِسلَامَ دینَا

دینی که برای شما راضی شدم. “تسلیم بودن” است. که تسلیمِ آن “دستِ من، علی بن ابی الطالب(علیه الصّلاة والسّلام)” بشوید.
به دست ایشان تربیت بشوید.
به دست ایشان کار کنید.
به فرمان ایشان عمل کنید.
هر چه ایشان می‌فرمایند، روی خودتان پیاده کنید.
در زبانتان, در چشمانتان, در گوش تان, در قلب تان!! همه را تسلیمِ محبتِ امیرالمؤمنین(علیه‌الصّلاة والسّلام) کنید.

که محبتِ آقا امیرالمؤمنین(صلوات الله علیه) مثلِ سوره قُل هُوَ اللهُ اَحَد….سه قسمت است‌‌؛ که اگر کامل شود، قرآن کامل می‌شود.

سوره قُل هُوَ اللهُ اَحَد، اگر سه مرتبه خوانده شود یک ختم قرآن است.
و محبتِ امیرالمؤمنین(علیه السّلام) هم، اگر در سه نقطه پیاده شود، ایمان انسان کامل می‌شود.

نقطه اول قلب است، اگر قلب به حقِّ امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة والسّلام) معرفت پیدا کند و تسلیم شود؛ بعد محبّت امیرالمؤمنین(علیه الصّلاة والسّلام) به زبان او جاری می‌شود چون:

آنچه قلب انسان می‌پذیرد به زبان جاری می‌کند و بیان می‌کند.
وجود خود را اعلام می‌کند؛
شناسنامه خود را ارائه می‌دهد؛
زبان انسان گویای شخصیت اوست.

زبان انسان گویایِ شخصیت اوست، آنچه را که پذیرفته، به زبان جاری می‌کند وبعد مهمترین آن؛ اعضاء و جوارح هستند.
یعنی: محبّت امیرالمؤمنین(علیه السلام)و ولایت آن حضرت باید در
چشم انسان
گوش انسان
زبان انسان
و سایر اعضا و جوارحش پیاده بشود.

اینجاست که خیلی از ماها لنگ می‌زنیم و آن لشکرهای جهلی ، که ما می‌گوییم؛ غالبا می‌آیند در این قسمت ها مستقر می‌شوند، در گوش ما، در چشم ما در اعضاء و جوارح ما….
و کمتر می‌توانند به پایتخت راه پیدا کنند، که اگر به پایتخت راه پیدا کنند، یعنی این کشور سقوط کرد.
رژیم آن کشور سقوط می‌کند و از بین میرود وساختارش تغییر می‌کند ، و رژیم دیگری روی کار می‌آید.

لذا قلبِ انسان نباید از حالت تسلیم بودن خارج شود.
حالا اگر اعضاء و جوارح را این لشکرها می‌آیند اشغال می‌کنند ، مانند: گوشه‌ و‌ کنار مرزها و استانهایی است که، مثلاً : مقداری دشمن تاخت و تاز کرده، مانند:
زمان جنگِ صدام مثلاً: چند تا اُستان را اِشغال کردند و دارند اذیّت می‌کنند و مردم را می‌کشند و جنگ جاری است.

« ماها هم در کشور وجودمان همین‌طور است، جنگ جاری است».

یعنی: از زن و شوهر گرفته تا…. روابط اجتماعیِ سطح پایین و سطح متوسط و سطح بالا و روابط بین الملل و در همه اینها به شدّت میدان جنگ لشکرهای عقل و جهل برقرار است.

در حتّی شخصِ خودمان هم این مسئله برقرار است.
یعنی؛ من می‌خواهم از یک شهوتی، از یک چیزی که دلم می خواهد ، چشم بپوشم ، نمی‌توانم چشم بپوشم.
مثلاً:

شهوتِ جنسی است، نمی‌توانم چشم بپوشم.

شهوتِ خوراکی است ، نمی‌توانم چشم بپوشم.

شهوتِ زبان است، می‌خواهم یک حرفی را بزنم ، دلم طاقت نمی‌آورد که این حرف را نزنم، بالاخره این‌قدر بالا و پایین می‌کنم، تا این حرف را بزنم و آن حرف مرضیِ رضای خدا نیست .

این خیلی در میان ماها رواج دارد
و لشکرهای جهل در زبان ما مستقر هستند و خیلی از نقاط زبان را اشغال کردند.
در روایت آقا امیرالمؤمنین( علیه الصلوة والسّلام )حضرت از نظر سکوت می‌فرمایند :

« مَنْ صَمَتَ سَلَمَ »
( غررالحکم)
کسی‌که خاموش باشد، سالم می‌ماند.

اکثر آنهایی که گرفتار عذاب الهی می‌شوند، از ناحیه زبان‌شان است،
مخصوصاً خانم ها.
آن هم نه اینکه چون جنسِ خانم هستند، نه!

به خاطر فضای زندگی‌شان که یک فضای آرامی است غالباً و با آرامش و لطافت و اینها شکل گرفته است،
برای صحبت کردن خیلی مناسب تر است.

زیرا انسان در یک فضای کاری؛ در کشاورزی و کارخانه و رانندگی امثال اینها که زیاد انسان نمی‌تواند حرف بزند،
یکی در منبر است که، انسان راحت می‌تواند حرف بزند، که حالا منبری می‌خواهد بیان معارف دین کند.

از اوّل؛ ٩٠ درصد، ٩٩ درصد…
حالا بستگی به آن آدم دارد که، بخواهد حرف خدایی بزند، ساختارش؛ ساختار حرف‌های متفرّقه نیست، والا منبر خیلی جای مانور دادن برای حرف‌های بیهوده می‌تواند باشد، چون یک جایی است که انسان نشسته است که صحبت کند.

اینکه می‌گوییم: خانم‌ها، به خاطرِ همان موقعیت‌شان است که یک موقعیت آرامی دارند، موقعیت خاصّی برای حرف زدن، برای آنها فراهم است، در سکوتِ خانه، در آرامشِ خانه، می‌نشینند مثلاََ :
با اطرافیان‌شان، با کسانی که مخصوصاً درد و دل می‌خواهند بکنند،حرف می‌زنند.

لذا خیلی از شکارهای شیطان از اینجا انتخاب می‌شود، کلام‌هایی که روی زبان‌شان می‌آید، حالا دچار غیبت می‌شوند، دچار تهمت می‌شوند، دچار دو به هم‌زنی می‌شوند و خیلی زمینه برای لغزش فراهم است.

زبان، خیلی جای خطرناکی است برای این‌که لشکرهای جهل در آن مستقر شوند، البتّه اعضاء و جوارح هستند، مثلاََ :چشم هم همین‌طور، چشمِ انسان هم خیلی در معرضِ لغزش هست، چیزی را نگاه کند که خدا حرام کرده است، اینجا سلامتی و سالم بودنش را به مخاطره می‌اندازد.

بنابراین “تسلیم بودن” از قلب شروع می‌شود و به زبان اظهار می‌شود و باید آن‌وقت در پایتختِ کشور، مثلاً: در دولت، آن حالت قلب را دارد، آن نقطه‌ی مرکزی که مسیر مثلاََ نظامِ یک کشور را تعیین می‌کند، بعد صدا و سیمای آن حالت زبان دارد، بعد لشکرهای محافظت‌کننده امنیتی، ارتشی، اطلاعاتی، این‌ها و سایر نهادها و وزارت‌خانه‌ها، حالتِ مَثَلِ اعضاء و جوارح را دارند، دست و پا و چشم و گوش و سایر اعضاء و جوارح.

لذا می‌بینید که این‌ها باید سالم باشند تا کشور سالم باشد، روح انسان، ممکن است قلب، قلبِ سالمی باشد ولی مریض شده است، به خاطر اینکه اعضاء و جوارحش را نتوانسته کنترل کند، نتوانسته لشکرهایش را تقویت کند و جلوی دشمن را بگیرد، جلوی جهالت‌های خودش را بگیرد، این‌ها معنای؛

السَّلامُ عَلَیکَ یَاابَا عَبدِالله
و
السَّلامُ عَلَیکَ یَاصَاحِبَ الزَّمَان
و هر امامی که ما سلام می‌دهیم، اوّل چیزی که ما می‌خواهیم در خیمه‌ی ابی عبدالله (علیه الصّلوة و السّلام) داخل بشویم، سلام است.

امام از ما سلام می‌خواهد، سالم بودن می‌خواهد.

اگر یک نفر از سربازان امام حسین (علیه السّلام) مثلاََ: زیر عبای خودش یک سربازِ عمر سعد را پنهان کرده و بعد می‌خواهد در خیمه‌ی امام حسین (علیه السّلام) برود، این چه حالتی دارد؟!!

می‌گوید: آقاجان؛ من قربانِ شما، فدایِ شما شوم، ولی می‌بینی از ناحیه‌ی دشمن، یک سرباز زیر عبایش پنهان شده است، حالا نمی‌گوییم: پنهان کرده است، می‌گوییم: پنهان شده است.

به قول امروز، مثلاََ: دشمن یک نارنجکی، یک بسته‌ی انفجاری، حواسِ او نبوده، به او بسته است و اینکه پیش امام برود، منفجر شود.

چرا در خواب‌ها، در مکاشفات مرحوم شیخ حبیب الله گلپایگانی در خواب‌ می‌بیند که بدن مقدّس حضرت رضا(علیه السّلام) سوراخ سوراخ است، این همان حالت را دارد.

که حضرت می‌فرمایند: با این گناه دورِ قبر من می‌آیند، این مانند تیری است که بر بدن من می‌نشیند.

ما شیعیان برای اماممان سالم نیستیم، اماممان را تیر می‌زنیم،
به اماممان با زبانمان، با نگاهمان، با اعمال بدمان، آسیب می‌رسانیم.

نمی‌توانیم بگوییم:« اَلسَّلامُ عَلَیک »

امام به قول خودمان می‌فرمایند: این چه سلامی است؟ چه علیکی است؟
شما از زبانتان سلام می‌کنید، با دستتان خنجر به من فرو می‌کنید و من را اذیّت می‌کنید‌‌؟!

« قَدْ آذانا جُهَلاءُ الشّيعَةِ »
( بحار الانوار /ج۲۵)

امام زمان(صلوات الله علیه) می‌فرمایند:
شیعیان جاهل ما را اذیّت کردند.

ان شاالله که این‌طور نباشیم.

امروز شنبه است، میهمان آقا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم ) هستیم و بوده ایم، توسلی به محضر آن بزرگوار پیدا کنیم.

« اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا رَسوُلَ الله »
سلام برشما یا رسول الله…
که امیدواریم سلام ما ناراحتی برای شما به همراه نداشته باشد.

يا رسول الله(صلی الله علیه و آله) ایّام عزای فرزندتان حضرت ابی عبدالله الحسین( علیه السلام )است.

رسول اکرم( صلی الله علیه و آله ) از آنچه که مصیبت ابی عبدالله ( علیه السلام) بوده است، چه کشیدند؟

مانند ما نبودند، همه صحنه های عاشورا را می‌دیدند.
دنبال امام حسین(علیه السلام) می‌دویدند، پیغمبر اکرم( صلی الله علیه و آله)وقتی امام حسین( علیه السلام ) به ظاهر کودک خردسال بودند.

امام بر حَسَب سن و مقتضای سن باید این کار را می‌کردند، این طرف و آن طرف می‌دویدند، می‌دیدند پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله ) دنبال امام حسین(علیه السلام ) می‌دوند و او را می‌گیرند و یک سری از جاهای بدن ایشان را می‌بوسند، پیشانی‌شان را و لبهای مبارکشان را می‌بوسد و جایِ نحر امام را هم می‌بوسد، یعنی آن گودی گلوی حضرت سید الشهداء( علیه السلام ) را رسول اکرم( صلی الله علیه و آله ) می‌بوسیدند، لب و دندانهای امام حسین( علیه السلام) را می‌بوسیدند.

چرا اینجاها را می‌بوسیدند؟
پیشانی را چرا می‌بوسیدند؟

چون شاید می‌دیدند آن صحنه ای که، سنگ به پیشانی مبارک حضرت خواهند زد، می‌دیدند آن صحنه ای که با چوب خیزران، یزید لب و دندان امام را می‌زند و آن خنجر و آن تیری که، در گلوی امام( علیه السلام ) می‌نشیند و آن گودیِ گلوی مبارک امام را می‌بوسیدند.

«صَلَّی اللهُ عَلَیکَ یامَظلوُم یا اَبا عَبدِالله »

پایان

۵ محرم الحرام ۱۴۴۰
۱۳۹۷/۶/۲۴

حجت الاسلام والمسلمین علیرضا نعمتی حفظه الله تعالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *