فراز ششم دعا:
الحمدلله الذی یجیبنی…تا… ولایخیب آمله
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
خب صحبتمان درباره «دعای شریف افتتاح» بود. برای کسانی که نبودند، بهطور مختصر از گذشته عرض میکنم.
در جملات اول به خدای تعالی عرض میکنیم:
«خدایا! تو من را به این دانشگاه توحیدی دعوت کردی که تحت تربیت قرار بگیرم و من با حمد تو، ثناء بر تو را آغاز میکنم».
یعنی تصمیم گرفتم که دستورات تو را بر خودم پیاده کنم. «بِحَمْدِکْ» یعنی این.
وقتی میگوییم:
«سُبْحانَ رَبِّی الاَعلی وَبِحَمْدِهِ»
این «وَ بِحَمْدِهِ» یعنی من میخواهم عملاً نشان بدهم که خدا را تسبیح میکنم.
در مورد «سُبْحانَ رَبِّی العَظِیمِ وَبِحَمْدِهِ» همینطور است.
فقط حرف نمیزنم بلکه عمل هم میکنم. چون حقیقتِ «حَمْد» این است که انسان شکر کند.
شکر واقعی هم این است که آن انتظاری که خدا از او دارد را جامه عمل بپوشاند. پس وقتی که ما میگوییم:
“سُبْحانَ رَبِّی العَظِیمِ”
یا
“اَلْاَعلی وَبِحَمْدِهِ”
این «وَ بِحَمدِه» یعنی:
و با حمد او، او را تسبیح میکنم.
عطف به «سُبْحَانَ» میشود.
شروع دعا اینطوری است که:
«خدایا! من با حمد تو، تو را ثناء میگویم».
همینطوری حرف بیخودی نمیزنم. حرف بیپشتوانه نمیزنم و میدانم که تو میخواهی من را تربیت کنی.
تو مربی هستی بهطوری که:
در موضع «عفو و رحمت» بخشنده و مهربان هستی.
در موضع «تنبیه و مجازات» هم سختگیر هستی.
اگر این نباشد، آدمها حساب نمیبرند از خدا.
حالا خیلیها حساب نمیبرند. آنها جزء آدمها حساب نمیشوند ولی آنها که جزء آدمها حساب میشوند؛ میترسند از اینکه خداوند آنها را مجازات کند.
جملات قصاری بود که گفتیم!
آنهایی که حساب نمیبرند؛ جزء آدمها حساب نمیشوند و اصلاً حساب نمیبرند.
خب قلبی ندارند که در آن فرو رود.
خدای تعالی در قرآن فرموده دیگر!
قلب ندارد اصلاً. گيرندگی ندارد.
«در قدم دوم»
“اللّٰهُمَّ أَذِنْتَ لِى فِى دُعائِكَ وَمَسْأَلَتِكَ؛
: خدایا! تو به من اذن دادی که من بیایم اینجا با تو حرف بزنم و خواستهام را با تو مطرح کنم”.
تو خیلی جاها دست من را گرفتهای و این دستگیریِ تو برای این نبوده که همینطوری دست من را گرفته باشی.
دست من را گرفتی که من را رشد بدهی و تربیتم کنی.
در «قدم سوم»
“الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِى لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَلَا وَلَداً”
خدایا! من اعتراف میکنم به مقام ربوبی تو و اعتراف میکنم که این عالم، مال توست. حتی این بدن من مال توست.
تو هستی که باید حکم بدهی، فرمان بدهی ولذا این باعث میشود که من یک «تربیت توحیدی» پیدا کنم.
الآن ما تربیت توحیدی داریم نسبت به صاحب این خانه. یعنی میخواهیم دست به کلید برق بزنیم؛ از صاحبخانه اجازه میگیریم که آقا اجازه میدهی چراغ را خاموش کنم؟
باید او مدیریت کند!
آن وقت اگر انسان این حقیقت را اعتراف کند که خدایا! تو هیچ شریکی نداری؛ این به تربیت توحیدی ما کمک میکند.
یک وقت یکنفر میگوید: من در این مسئله حرف دارم که خدا شریکی دارد یا ندارد. بنشینیم بحث کنیم، به نتیجه برسیم.
مثل کسی که آمده اینجا میگوید: من هنوز نپذیرفتم که صاحب این خانه شما هستید و سند به نام شماست. اینجا یک مِلکی است که باید ببینیم صاحبش کیست؟
اگر اینطوری باشد، فرق میکند با اینکه من دیدم که صاحبخانه کیست بعد وقتی میفهمم صاحبخانه کیست، دیگر تمام کارهایی که در این خانه میخواهم بکنم، با مدیریت او انجام میدهم.
اگر من ادب داشته باشم، کارهایم را تحت مدیریت او انجام میدهم و وقتی میخواهم کاری انجام بدهم، اول نظر او را جلب میکنم.
آیات زیادی در قرآن هست که خدای تعالی تأکید میکند که «شریک ندارد».
همش بهخاطر «تربیت توحیدی» است. همش بهخاطر این است که انسان فکر نکند خودش مالک است.
همهجا خدای تعالی میفرماید: «من مالک هستم. دارنده عالم، من هستم».
تا جایی که حتی سلولهای بدن تو هم مال خودت نیست. مال خداست. فعلاً تو مستأجر این خانه هستی.
این بدنِ تو خانه استیجاری است. خدای تعالی گذاشته در اختیار تو که خودت را نشان بدهی که لایق زندگی در این خانه هستی یا نه!
پس این جملات، یک دید واقعبینانهای نسبت به زندگی در عالم به ما میدهد:
“الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِى لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَلَا وَلَداً”
شریک ندارد. سرپرستی از روی ناتوانی نداشته. مضادی در مُلکش نیست. برای او در کارش نزاعکنندهای نیست.
شریکی در خلقش نیست و خیلی هم بخشنده و پر وسعت است کارش.
اینطور نیست که حالا او مالک است، بگوید: «همه چیز مال من است و تو از همه چیز محروم هستی».
بعضیها خیلی خسیس هستند. ما ماشین را پارک کرده بودیم جلوی خانهای نزدیکی حرم حضرت معصومه سلاماللهعلیها بعد که آمدیم اینقدر بدوبیراه گفت.
حاشیه آن خیابان مال او نبود و جای عمومی بود که همه پارک میکردند ولی یک آدم ناجوری بود میگفت: چرا جلوی خانه من پارک کردی؟
خدای تعالی میفرماید: عالم مال من است ولی من دستودلباز هستم.
“الْباسِطِ بِالْجُودِ يَدَهُ الَّذِى لَاتَنْقُصُ خَزائِنُهُ وَلَا تَزِيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطاءِ”
هر چه هم بدهد باز مِلکش بیشتر میشود.
“إِلّا جُوداً وَكَرَماً”
خدای تعالی میفرماید: درست است که همه چیز مال من است و من خلق کردم ولی نمیخواهم از تو منع کنم. نترس! نمیخواهم دائم جلویت را بگیرم، تو محروم شوی.
خدای تعالی میفرماید: من محرومیت برای تو نمیخواهم. من فقط میخواهم کارهایت نظم داشته باشد. کارهایت اندازه داشته باشد.
همۀ نعمتها را هم من برای تو خلق کردم. این غذاها را برای تو خلق کردم. این لباسها را برای تو خلق کردم.
اتفاقاً میفرماید: اگر داری، بهترینش را استفاده کن.
بهترین میوه، بهترین غذا، بهترین لباس، بهترین منزل البته با رعایت مسائل مختلفی که هست از جهت فقرا، از جهت دید مردم، از جهتهای مختلف.
خدای تعالی میفرماید: همه اینها برای توست. من که نیازمند نیستم. برای تو خلق کردم.
اینکه میگویم همه چیز مال من است؛ برای اینکه رفتار تو با تربیت و ادبی که من میخواهم مطابقت داشته باشد.
«قدم چهارم» که جملات زیادتری بود.
“اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُک قَلِیلًا مِنْ کثِیرٍ”
با خدا یک رابطۀ صمیمانهای برقرار کردیم که:
خدایا! تو خیلی به من محبت داری. من هم خواستهای از تو دارم که خواسته بسیار بزرگی برای من است. ولی برای تو کاری ندارد.
تو اگر بخواهی من را به مقام سلمان برسانی، برای من خیلی کار بزرگی است. ولی برای تو کاری ندارد من را به این مقام برسانی.
من آمدم و چنین خواستهای دارم که خواستۀ خیلی مهمی است و برای تو انجامش آسان است.
به دلیل اینکه تو خیلی جاها از من گذشت کردی، کاری با من نداشتی، دائم به من محبت کردی؛ من به طمع افتادم که حتی طوری عمل کردم که انگار لیاقت ندارم ولی تو طوری رفتار کردی که انگار اتفاقی نیفتاده و من هیچ سالی رفوزه نشدم و انگار اولین بار است که آمدم در این دانشگاهِ تو پذیرش شوم.
لذا با خیال راحت با تو حرف میزنم. با تو صحبت میکنم. با تو مناجات میکنم.
با تو خلوت میکنم تا جایی که انگار طلبکار تو شدم. خیلی پُررو شدم.
به تو حتی ناز میکنم میگویم: چرا ندادی؟ چرا فلانکار را کردی؟
ولی باز اینها همه مانع نشد که تو به من محبتِ خودت را بکنی.
اینها را باز نادیده بگیر و با من کار کن.
در قدم بعدی باز انگار خدا ما را میفرستد میفرماید: یک نگاهی به این عالم بینداز.
“اَلْحَمْدُ لِلَّهِ مالِکِ الْمُلْکِ، مُجْرِی الْفُلْکِ”
یک نگاهی به این عالم بینداز! این خلقتی که من کردم، معنایش را بفهم.
پیغمبر اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم وقتی نیمه شب برای نماز شب بیدار میشدند؛ میرفتند زیر آسمان به ستارهها نگاه میکردند و بعضی آیات شریفۀ قرآن را قرائت میفرمودند.
یکی دو تا آیه هست که الآن خاطرم نیست که دربارۀ خلقت است.
«رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛ (آلعمران/۱۹۱)
: خدایا! اینها را تو بیهوده نیافریدی».
خدایا! اینهمه تشکیلات و امکانات را فراهم کردی.
دیدید کره زمین را از فضا نشان میدهند، کوچک است ولی کره زمین را شما بخواهید پیاده بروید، با ماشین هم بخواهید بروید؛ خیلی وسعت دارد.
همه نوع زندگی هم آدم میتواند در آن پیدا کند.
جاهایی که معتدل است. جاهایی که یک مقدار سرد است. جاهایی که یک مقدار گرم است.
جاهایی که خیلی گرم است، جاهایی که خیلی سرد است، همهجورش هست.
جاهایی که شش ماه شب است، شش ماه روز است. جاهایی که شب و روزش مساوی است.
اصلاً هر چه بخواهی بشماری، قابل شمارش نیست.
چرا؟
برای اینکه انسان خسته نشود. برای اینکه تنوع داشته باشد. برای اینکه بانشاط زندگی کند.
این جملات، یک دیدی میدهد که:
به این زندگی یک نگاه بلندی داشته باشیم.
مثل یک دانشگاه فکر نکنیم برای گذراندنِ وقت است.
تمام این امکانات برای این است که آدم برود ببیند چه درسهایی استادهای این دانشگاه دارند!
چه درسهایی امیرالمؤمنین دارند! چه درسهایی هر یک از معصومین دارند!
امام سجاد علیهالسّلام چه درسهایی دارد من روی خودم پیاده کنم و همینطور تا وجود مقدس آقا امام زمان ارواحنافداه که در جملات بعدی به آن میرسیم.
«قدم ششم» که مال امشب است.
“ألْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِى يُجِيبُنِى حِينَ أُنادِيهِ” (دعای افتتاح)
من تیتر زدم:
دلگرمی و اطمينان از اینکه خداوندِ عالم من را عملاً برای دانشجوی این دانشگاه پذیرفته.
یعنی در کلاس و تربیت آقا امام زمان ارواحنافداه من پذیرفته شدهام.
خیلیها فکر میکنند وقتی ظهور شود، تازه اینکار شروع میشود.
نه! از وقتی که من قلبم به امام زمان ارواحنافداه معرفت پیدا کرده و آشنا شده، اینکار صورت گرفته.
طوری که:
امام زمان ارواحنافداه برای من در زندگی اهمیت دارد.
همیشه در فکر هستم که نکند کاری کنم امام زمان ارواحنافداه از دستم ناراحت شود و این واقعا در قلب آدم، دائم دور میزند.
انگار همیشه در این فکر است که کاری نکنم حضرت از من ناراحت شود.
کارهایی بکنم که حضرت از من خشنود شود.
این وقتی در فکر توست و موتور فکرت روی این چرخ میزند؛ علامت این است که حضرت تو را برای تربیت پذیرفتهاند.
منتها تو خودت باید همت کنی. آدم، پذیرش که میشود بعد باید برای پیشرفت، همت هم بکند.
“ألْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِى يُجِيبُنِى حِينَ أُنادِيهِ؛
: وقتی من ندا میکنم و یا الله میگویم، جوابم را میدهد. خدایا شکرت که جوابم را میدهی و از من رو برنمیگردانی”.
“وَيَسْتُرُ عَلَىَّ كُلَّ عَوْرَةٍ وَأَنَا أَعْصِيهِ؛
: بر من چیزهایی که زشت است از من آشکار شود، میپوشاند”.
من خطا میکنم، بر من میپوشاند و نمیگذارد دیگران بفهمند. پرده میاندازد.
اگر دقت کنیم خدا خیلی از اشتباهات و خطاها و عیوب ما را میپوشاند. برای اینکه اگر آشکار کند، آدم عرصه تربیتی برایش تنگ میشود.
حتی وقتی همسر انسان، بچههای انسان و اطرافیان انسان به او به یک چشم دیگر نگاه کنند؛ آدم زمینهی اینکه خودش را بازسازی کند، برایش کم میشود و گاهی از دست میدهد.
خدای تعالی انگار که من خراب نکردم، عیوبم را میپوشاند.
در دعا داریم:
“وَٱسْتُر عَلَیَّ عُیُوبِی؛
خدایا! بر من بپوشان عیوبم را”.
نه اینکه من معیوب بمانم بلکه عیوبم را بپوشان که من بتوانم برطرفشان کنم.
یعنی آشکار نشود که برای برطرف کردنش باید کلّی زحمت بکشم. وقتی کسی نداند، انسان راحتتر میتواند خودش را اصلاح کند.
“وَيَسْتُرُ عَلَىَّ كُلَّ عَوْرَةٍ وَأَنَا أَعْصِيهِ”
در حالیکه من هر چه خراب میکنم و هر چه نافرمانی میکنم ولی خدا آن عیبی که باعث این نافرمانی باشد، بر من میپوشاند.
چون نافرمانیها از یک عیبی در وجود آدم سرچشمه میگیرد که همان صفات ٧۵گانه هستند.
هر صفت از آن صفات ٧۵گانه، یک میوهای روی شاخهاش میآید.
اصل و ریشه دارد برای خودش. ما باید اینقدر روی آن اصل و ریشهاش کار بکنیم که خشک شود.
“وَيُعَظِّمُ النِّعْمَةَ عَلَىَّ فَلَا أُجازِيهِ؛ (دعای افتتاح)
: نعمتش را بر من بزرگ کرده و زیاد میکند اما من از او تشکر و قدردانی نمیکنم”.
قدردانی از نعمتهایش ندارم. خدای تعالی هر لحظه خیلی نعمت دارد میدهد ولی آدم آن تشکر و قدردانی لازم را از پروردگار متعال نمیکند.
“فَكَمْ مِنْ مَوْهِبَةٍ هَنِيئَةٍ قَدْ أَعْطانِى؛
: چه موهبتهای گوارایی برای من داده ولی من دائم طلبکارم”.
تا یک جای آدم درد میگیرد تازه میفهمد که مثلاً اگر دندانِ آدم درد نداشته باشد چقدر اهمیت دارد یا سر آدم درد نکند چقدر اهمیت دارد!
چیزهایی را که از دست میدهد، تازه میفهمد چقدر اینها ارزش دارند.
“وَعَظِيمَةٍ مَخُوفَةٍ قَدْ كَفانِى؛
: امور بزرگی که ترسناک بوده، تو من را کفایت کردی”.
خیلی از چیزها هست که ترس از این است که خداوند آدم را گرفتار کند ولی خداوند مشکلات را کفایت میکند.
ماها خبر نداریم که وجود مقدس آقا امام زمان ارواحنافداه چقدر شرایط را برای رشد ما فراهم میکنند!
ما مثل یک بچه شیرخواری فقط شیر میخوریم. دیگر نمیدانیم این مادر چقدر دوروبر ما را خلوت کرده، شرایط را مساعد کرده، هوای اتاق را میزان کرده.
دیگر روی این مثال، خودتان بررسی کنید!
همینطور هم آقا امام زمان ارواحنافداه با اینکه ماها آدمهای بزرگسالی هستیم ولی عین همان بچه شیرخوار، زحماتی که حضرت برای ما میکشند که شرایط رشد ما مساعد شود؛ آنها را توجه نداریم.
خب حالا شاید مصلحتمان نباشد. برای اینکه حواسمان ممکن است پرت باشد.
فقط حواست را جمع میکنند که شیرت را خوب بخوری. شیرت را که خوب خوردی، رشد میکنی و تسلیم دست مادر باشی.
شد این دو تا:
یکی اینکه غذایت را خوب بخوری
و یکی حرفگوشکن باشی.
“فَإِنِّی لَکُمْ مُطِیعٌ؛ (زیارت جامعه)
: من حرفگوشکن هستم”.
بچه خوب شیر بخورد و تسلیم دست مادر باشد.
از شیر هم درمیآید باز همینطور تسلیم باشد.
حالا یک مقدار قوی شد و پاهایش راه افتاد، شلوغ نکند. یک مقداری آدم رشد کرد، فکر نکند حالا خیلی کارهای شده.
مخصوصاً توی فامیلی باشد که آنها از امام زمان ارواحنافداه زیاد فاصله دارند و تویی که کمی نام حضرت روی زبانت جاری شده، فکر میکنی امام آنهایی و خیلی جلوتر از آنهایی.
همین دوتا کافی است که انسان رشد کند:
یکی اینکه غذای خوب بخورد
و یکی اینکه حرفگوشکن باشد.
در اینصورت رشد و پیشرفت میکند چون غذای خوب به انسان رشد میدهد.
بهشرطی که تسلیم باشد یعنی بگذارد این غذاها هضم شود.
منظورم از هضم غذا این است که مثلاً یک منبری که شما گوش میدهید که آن گوینده، حرف اهل بیت علیهمالسّلام را بیان میکند؛ این را ببرید در اعمال روزانه پیاده کنید. در دست و پا و چشم و گوشتان ظاهر شود.
نیروی آن غذا، نیروی آن مطالب، نیروی آیات قرآن و روایات در رانندگیات خودش را نشان دهد.
در حرف زدنت خودش را نشان دهد.
موقعی که با کسانی که تو را عصبانی میکنند معاشرت میکنی، خودش را نشان دهد.
“وَ بَهْجَهٍ مُونِقَهٍ قَدْ أَرَانِی؛ (دعای افتتاح)
: چه بسیار خوشیهای دوستداشتنی که به من نشان دادی”.
“فَأُثْنِی عَلَیْهِ حَامِداً؛
: من بر این همه الطافی که به من داشتی، تو را حمد و ثنا میکنم”.
“وَ أَذْکرُهُ مُسَبِّحاً؛
: و تو را یاد میکنم در حالیکه تسبیحکننده تو هستم”.
یعنی خدایا من هم سعی میکنم درسهایم را پیاده کنم. سعی میکنم در عمل، درست کار کنم.
“وَ أَذْکرُهُ مُسَبِّحاً”
یعنی اولاً او را ثنا میکنم درحالیکه حامد او باشم که عرض کردم وقتی میگویی خدا را به عظمت ياد میکنی؛ طوری باید به عظمت یاد کنی که خدا بگوید:
خب این عظمت را من در عملت هم میبینم يا فقط زبانت میگوید: «اللهُ أکْبَر؟».
در عملت هم «الله»، «أکْبَر» است یا خودت «أکْبَر» هستی؟
بیتعارف بگوییم!
آنجایی که حرف خودت را به کرسی مینشانی، آنجا دیگر «الله» «أکْبَر» رفته کنار!
“أُثْنِی عَلَیْهِ حَامِداً؛
: یعنی خدایا من در حالی تو را ثنا میکنم و «اللهُ أکْبَر» میگویم که در عمل هم نشان بدهم که تو برتر هستی”.
“وَ أَذْکرُهُ مُسَبِّحاً؛
: و تو را در حالی یاد میکنم که تسبيحکنندهی تو باشم”.
یعنی وقتی تو را یاد میکنم؛ یادِ من از تو مساوی میشود با تسبیحِ من.
ببینید یک راننده وقتی رانندگی میکند، میداند که سرعتِ درست و مطمئنه ۶۰ تاست.
این یادِ او پای او را کنترل میکند که زیاد گاز ندهد که از ۶۰ عبور کند. رانندگیاش با این سرعتِ ۶۰ تا میشود رانندگیِ درست و پاکیزه.
خب همین را بیاورید در حرف زدن، در نگاه کردن و در سایر کارها.
” أَذْکرُهُ مُسَبِّحاً؛
: یعنی وقتی من تو را یاد میکنم؛ یاد کردنِ من مساوی میشود با اینکه عملم عمل پاکیزهای باشد.
نفْس من مثلاً یک ایرادهایی دارد میخواهد داد و فریادهایی بکند؛ خدا را یاد میکنم، فروکش میکند.
این میشود: “أَذْکرُهُ مُسَبِّحاً”.
“الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا یُهْتَک حِجَابُهُ؛
: حمد خدایی که حجابش هتک نمیشود، پرده او دریده نمیشود”.
“وَ لَا یُغْلَقُ بَابُهُ؛
: درش بسته نمیشود”.
“وَ لَا یُرَدُّ سَائِلُهُ؛
: کسیکه از او درخواست میکند، ناامید برنمیگردد و رد نمیشود”.
“وَ لَا یُخَیَّبُ آمِلُهُ؛
: کسیکه امید و آرزو به او میبندد، خائب و ناامید نمیشود”.
یعنی خیلی لطف دارد که من میتوانم در این زمینههایی که فراهم کرده، پیشرفت و رشد کنم.
هیچ وقت درش به روی من بسته نیست. هر وقت میخواهم با او میتوانم حرف بزنم. با او مناجات کنم.
درخواستهایم را مطرح کنم و آرزوهایم را به او بگویم و او هم مرا ناامید نمیکند.
خدا را سپاس میگوییم که این محیط زندگی که رشد روحی در آن داشته باشیم را برای ما فراهم کرده با معرفت آقا امام زمان ارواحنافداه.
در بعضی از دعاها مثل «دعای يستشير» و بعضی دعاهای دیگر دارد که:
«کسیکه این دعا را میخواند، اگر در یک شهری باشد که آن شهر آتش بگیرد، خانه او در امان میماند».
خب معنای ظاهریاش را اگر بخواهیم بگوییم؛ ممکن است تحقق پیدا نکند و یا با اراده خدا ممکن است تحقق پیدا بکند. هر چه خدا بخواهد همان میشود.
ولی معنای حقیقیاش این است که:
من در میان مردمی که اکثریت از امام زمان ارواحنافداه غافل هستند؛ بهخاطر توجه و معرفتی که به حضرت دارم، در پناه و امان ایشان هستم.
چون اکثریت اگر متوجه امام زمان ارواحنافداه بودند؛ غیبت حضرت اینقدر ادامه پیدا نمیکرد!
در «دعای ندبه» هم دارد که میگوییم:
“عَزِیزٌ عَلَیَّ أَنْ أَبْکِیَکَ وَیَخْذُلَکَ الْوَرَىٰ؛
: آقا! بر من سخت است در میان مردمی باشم که من برای تو مینشینم گریه میکنم ولی مردم اصلاً توجهی به تو ندارند”.
“وَیَخْذُلَکَ الْوَرَىٰ؛
: یعنی مردم تو را چیزی حساب نمیکنند”.
این یعنی معرفت آقا امام زمان ارواحنافداه به تو جوری اثر کرده که واقعاً غیبت ایشان برای تو سخت است.
یعنی واقعاً اینطوری باشد که انسان ببیند مردم از حضرت غافل هستند، گریهاش بگیرد. بگوید:
چرا آخه این مردم باید غافل باشند از کسی که آنها را نجات میدهد،
کویرِ زندگی را برایشان گلستان میکند،
تمام این دردهای بشر را پایان میدهد،
آنها را از جهنم بیرون میآورد.
مهمترین امتیازات عصر ظهور این است که امام زمان ارواحنافداه مردم را از جهنم نجات میدهد، نه اینکه نان و آبشان را تأمین میکند!
بله تأمین میکند! مثل جدش امیرالمؤمنین علیهالسّلام عدالت را برقرار میکند. حضرت تمااام زمین را پر از عدالت میکند.
اما مهمترین هدفی که حضرت پیاده میکند این است که مردم را از ریزش به جهنم نجات میدهد.
مردم را بهشتی میکند و زندگی بهشتی برایشان ترتیب میدهد.
“عَزِیزٌ عَلَیَّ أَنْ أَبْکِیَکَ”.
خب چه میشود که رفتار من با رفتار مردم در تضاد است؟
یعنی محبت حضرت چنان بر من تأثیر گذاشته که گریه میکنم در فراق حضرت ولی دیگران، حضرت را رها کردهاند!
خیلی میخواهد که آدم چنان تحت تأثیر قرار بگیرد که بهخاطر غیبت آقا امام زمان ارواحنافداه بنشیند گریه کند!
نه فقط گریه، ناله کند و نالهاش بلند شود و بیتاب شود.
مرحوم خانم عسکری خدا رحمتشان کند. بیقرار حضرت بود. اسم پروفایلش را گذاشته بود بیقرار یار.
بعضیها واقعاً بیقرار هستند. بعضیها ممکن است اسم بیقراری روی خودشان بگذارند.
یک تلفن خداینکرده به آدم میکنند که بچهات را گرفتند بردند زندان. اینجا آدم بیقرار میشود.
حتی نشسته اینجا، بیقرار است. بلند میشود میرود. دائم به اینطرف و آنطرف زنگ میزند. آرام و قرار ندارد.
در یک جایی که مردم بیقراری ندارند؛ وجود حضرت برایشان اهمیت ندارد.
بیقراریشان برای کرونا است.
بیقراریشان برای بالا رفتن دلار است.
اینها هم در جای خودش برای زندگی مردم اهمیت دارد ولی مهمترین چیزی که باید آنها را بیقرار کند؛ نسبت به آن خاموش هستند.
اینطوری اگر باشد، آن وقت معلوم است که در یک عصری که دارد زندگی میکند؛ همهجا آتش گرفته و همهجا پر از آتش ماهوارهها و فضاهای مجازی است ولی روی او اثر ندارد. او در آرامش زندگی میکند. او قلبش آرام است.
او قلبش متوجه ساحت مقدس آقا امام زمان ارواحنافداه است و حضرت به او آرامش میدهند.
«أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/٢٨)
این یعنی توجه و یاد آقا امام زمان ارواحنافداه زندگی آدم را میبرد بهسمت آرامش.
ممکن است فقیر باشد ولی آرامش دارد. ممکن است گرفتارِ ظاهری باشد ولی آرامش دارد. آرامش برای انسان مهم است.
انشاءالله این را مورد توجه خودمان قرار بدهیم که در همین عصر غیبت حضرت، وقتی انسان به عهدش با امام زمانش وفا کند، او دیگر نباید نگران باشد که عصر غیبت است و ما زمان ظهور را تا حالا ندیدیم!
برای تو ظهور در آن قلب عزیزت، صورت گرفته.
در آن قلبی که امام زمان آن قلب را دوست دارند، حضرت معرفتشان آشکار شده.
جسمشان را نمیبینی ولی آن چیزی را که باید ببینی میبینی. آن مهم است!
این را قدرش را بدان که حضرت را در قلبت داری.
دیشب عرض کردم:
ممکن است الآن ظهور بشود ولی من از آقا امام زمان ارواحنافداه غائب باشم.
مثلاً قلبم دنبال چیزهای دیگر است. میروم جلوی حضرت مینشینم مثل کسانی که زمان امیرالمؤمنین علیهالسّلام مینشستند.
خب مگر امیرالمؤمنین علیهالسّلام با امام زمان ارواحنافداه چه فرقی داشتند؟
آیا امیرالمؤمنین علیهالسّلام منع میکردند کسی بخواهد رشد کند و به مقام اولیاءاش برسد؟
نه! هیچ منعی نداشت! حضرت استقبال میکردند.
مثل سلمان و أبیذر که امیرالمؤمنین علیهالسّلام بارها به آنها مرحبا گفتند و معرفت نورانی امام را به قلبهایشان انتقال دادند و آنها را به مقامات والایی رساندند.
حضرت رسول صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم فرمودند:
“سَلمانُ بَحرٌ لَا یُنْزَفُ؛
: سلمان، دریای بیپایانی است”.
دریای چی؟
دریای حکمت.
یعنی سلمان را وصل کردند به دریای خودشان.
یعنی هر چه از حوضچهی سلمان که وصل به آن دریای بیپایان است برمیداری، باز آب جایش میآید.
خب اصلاً ما برای این آفریده شدهایم که قلبمان وصل به قلب مبارک آقا امام زمان ارواحنافداه شود.
حضرت دور نیستند که بخواهند ما از ایشان محروم باشیم. محرومیت مال قلب آدم است.
همان محرومیتِ قلبی وقتی در اکثریت مردم حاکم میشود؛ حتی امام را از لحاظ ظاهر از آنها میگیرد.
درِ خانه آقایمان حضرت سیدالشهداء علیهالسّلام دقّالبابی کنیم. همه مصائب به مصیبت أبیعبدالله وصل میشود.
“أَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مَظلُوم يَا أَبَا عَبْدِالله”
آقا امیرالمؤمنین علیهالسّلام امروز صبح ضربت خوردند. الآن چه حالی دارند؟
حالات گوناگون برای حضرت نقل شده. حضرت به هوش میآمدند باز از هوش میرفتند. زهر به خون حضرت رسیده بود.
هزار دینار یعنی هزار سکه بهار آزادی!
شمشیری به هزار دینار خریده و به هزار دینار صیقل داده و به هزار دینار زهر خریده که اگر شمشیر اثر نکرد و زخمش بخواهد خوب شود، زهر اثر کند.
همین اتفاق هم افتاد و طبیب آمد یک قسمتی از روده یا شش گوسفند را با آن ترفندی که داشت به جای زخم حضرت رساند و بیرون آورد، گفت: متأسفم زهر به خون حضرت رسیده و آقا دیگر نمیماند.
“صَلَّی اللهُ عَلَيْكَ يَا مَظلُوم يَا أمِیرَالْمُؤمِنِین”
۲۰ رمضانالمبارک ۱۴۴۲
١٣ اردیبهشت ١۴٠٠
حجت الاسلام و المسلمین علیرضا نعمتی آموزه های حجت الاسلام علیرضا نعمتی