أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ ٱلشَّیْطَانِ ٱلرَّجِیم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
📗آیه سیزدهم از سوره مبارکه یس میفرماید:
✨«وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلا أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ»
برای مردم، مثال را بزن.
مثالِ یک حقیقت، یک مطلب و یک واقعیت را که حالا میگوییم چه درسی در این هست.
مثالی که خدای تعالی میزند، داستانِ قومی را ذکر میفرماید برای اینکه یک حقیقتی از میان آن داستان و تاریخ و واقعیت، نتیجهگیری شود.
در اینجا بهصورت اینکه مثال برای آنها بزن یعنی یک مثالی که میشود با زندگی خودمان تطبیق داد و آن مثَل این است:
✨«أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ؛ : وقتی که برای آن شهر و آبادی، پیامبرانی فرستاده شده و آنها دو پیامبر بودند».
✨«إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا؛ (یس/۱۴)
: آنها آن دو پیامبر را تکذیب کردند».
✨«فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ؛ (یس/۱۴)
: ما سومین پیامبر را فرستادیم که بهوسیله او، این تحقیری که درباره آن دو پیامبر انجام شده بود جبران شود و آنها عزیز شوند و پشتشان محکم شود».
🖌دربارهٔ این آیه از امام (عليهالسّلام) سؤال شد که جناب علیبنابراهیم در تفسیرش به سندش از امام باقر (سلاماللهعليه) نقل میکند که تفسیر این آیه را حضرت بیان بفرمایند.
حضرت فرمودند: خداوند دو مرد را [یعنی همان دو پیامبر را] به شهری که اسمش انطاکیه بود فرستاد.
البته در روایاتِ دیگر هم دارد که حضرت عیسی، پیامبر اصلی بود. این دو نفر از طرف حضرت عیسی بهعنوان پیامبران فرعیِ حضرت عیسی فرستاده شدند.
✨”فَجَاءَهُمْ بِمَا لا یَعْرِفُون”
آن وقت آن دو پیامبر، ناپختگی کردند یعنی باید یک قدری پختهتر عمل میکردند. سریع رفتند سراغ اصل مطلب و آنها را دعوت بهسوی خدا کردند. چیزی که آنها آشنایی نداشتند یعنی دربارهٔ معرفت پروردگار و خدای آسمان و زمین، آنها چیزهای دیگری را میپرستیدند لذا به چیزی که آشنا نبودند، اینها دعوت کردند.
✨”وَ غَلَضُوا عَلَیْهِمَا”
☘️با اینها برخورد کردند و اینها را دستگیر کردند و به زندان انداختند و زندانشان همان محلی بود که بتها را گذاشته بودند.
طبعاً این کارشان برای این بوده که این دو پیامبر شکنجه روحی شوند. بتهایی را که این دو پیامبر تکذیب میکردند و میگفتند: اینها بت هستند و چرا اینها را میپرستید؟
اینها هم عمداً این دو پیامبر را در آن اتاقِ بتها زندانی کردند که اذیت شوند.
✳️آنوقت خدای تعالی سومین پیامبر را فرستاد. سومین پیامبر به آن شهر آمد، درخواست کرد گفت: «من را به محل پادشاه هدایت کنید».
لذا او را هدایت کردند به قصر پادشاه.
وقتی که آنجا قرار گرفت، گفت: «من مردی هستم که در یک منطقه دورافتادهای عبادت میکردم و دوست داشتم که بیایم و خدای پادشاه را عبادت کنم».
نگفت: خدا. گفت که من در جایی عبادت میکردم حالا در ذهنش این بود که خدای آسمان و زمین ولی آنها اینطور فهمیدند که آن بتی که پادشاه میپرستید اما منظورِ خودش خدای واقعی بود.
🖌به این کار میگویند: توریه و تقیّه.
حالا تقیه از این شدیدتر است.
این را میتوانیم بگوییم که «توریه» است یعنی خودم یک معنایی را در نظر میگیرم، شنونده معنای دیگری را متوجه میشود.
آن مأمورها هم پیام ایشان را به پادشاه رساندند. پادشاه هم گفت: او را ببرید به همان محلی که خدایان، آنجا هستند. میخواهد خدای من را عبادت کند، او را به آنجا ببرید.
او را به آنجا فرستادند و البته ایشان از آن دو پیامبر، بالاتر بود. رفت پیش آنها و در زندانِ آنها و محل عبادت آنها و یکسال با آنها بود.
اینها چیزهای کوچکی نیست. یکسال با آنها بودن، یعنی یکسال صبر کرد که به قول خودمان آن چیزی که میخواهد خیس بخورد.
قابلمهای که کثیف است و نمیشود الآن آن را شست، مثلاً یک ساعت، پنج ساعت میگذاریم خیس بخورد. بستگی به غلظتِ ظرف دارد که چه زمانی خیس بخورد.
📗خب ایشان یکسال مأمور بود. بنابر آن پختگیای که داشت و سفارشاتی که طبق روایات دیگر، حضرت عیسی به او فرموده بود و از جانب خداوند آگاهش کرده بود که چهکار کند. لذا یکسال با آنها در آن زندان بود و بهظاهر، عبادتِ آن بتها را میکرد ولی در واقع عبادتِ خدا را میکرد.
در اینها خیلی درس است.
مثلاً امیرالمؤمنین (علیهالصّلوةوالسّلام) که بهظاهر همراهی میکند با کسانی که پا روی حکم خدا گذاشتند و به حق محمد و آل محمد ظلم کردند.
همچنین ائمه اطهار (علیهمالسّلام) بهظاهر همراهی کردند یا حضرت ابوطالب (سلاماللهعلیه) یا اصحاب کهف همینطور. اینها بهظاهر با دشمنان دین خدا همراهی میکنند که بعد بتوانند روی آنها کار کنند.
نحوه تبلیغ کردن اینطوری نیست که یکدفعه انسان، مطلب را بیان کند بدون اینکه مردم آماده باشند.
❇️به هر حال یکسال با آنها، در محلّ عبادتِ بتها بود بعد به آنها تذکر داد و گفت: اینطوری میخواهید مردم را از دین و روشی که شیطان یا خودشان درست کردند، به دین الهی دربیاورید؟
چرا با آنها مدارا و رفاقت نکردید؟ چرا با آنها رفق نکردید؟
صفتی که در آنها نقص داشت، «رفق» بود. رفق یعنی مدارا.
به رفیق هم که میگویند رفیق، بهخاطر این است که با انسان راه میآید.
یک آدمِ بزرگ که با یک بچه دوساله میخواهد حرکت کند، باید با او رفق کند یعنی رفیق شود یعنی پا به پای او حرکت کند، نه پا به پای خودش.
گفت: اینطوری شما میخواهید مردم را از یک دینی به دینِ دیگر ببرید؟ با خشونت و با سخت برخورد کردن؟
چرا با آنها رفاقت و مدارا نکردید؟ چرا با آنها راه نیامدید؟
🔰یکی از لشکرهای عقل «رفق» است و در مقابل، لشکر جهل «خُرْق» است.
خُرق یعنی با شدت و سختی و فشار برخورد کردن و بخواهیم کسی را به راه درست دعوت کنیم، با تندی و خشونت و بهاصطلاح، یک تبلیغ است که تندی شود با آن شخص مورد نظر ولی رفق، همراهی کردن و رفاقت کردن است، راه آمدن است.
انبیاء (علیهمالسّلام) مأمور بودند که با مردم مدارا کنند.
الآن آقا امام زمان (ارواحنافداه) حدوداً ۱۱۸۰ سال با مردم رفاقت کرده، پا به پایشان راه آمده. دیده اینها هنوز حرکت ندارند، نشسته و اگر یک مقدار حرکت کنند، پا به پایشان حرکت میکند و اگر آمادهتر باشند، ظهور میکند، قیام میکند. اما چقدر؟ ۱۱۸۰ سال!!
حضرت نوح هم اینقدر نبود. حضرت نوح ۹۵۰ سال در میان قومش بود و آنها را تبلیغ میکرد.
🖌اسم پیامبر سوم ظاهراً شمعون بود و به آن دو نفرِ دیگر که درجاتشان پایینتر بود، گفت: هیچ آشنایی ندهید، طوری رفتار کنید که انگار من را اصلاً نمیشناسید.
بعد از یکسال که به این حال بود، او را بردند پیش پادشاه. پادشاه گفت: به من گزارش داده شده که تو خدای من را میپرستی و گویا تو همیشه با من هستی و انگار همیشه با هم برادر بودیم.
یعنی به شکلی این پیامبر و فرستاده سوم، عمل کرد که دشمن تبدیل به دوست شد. در آیهٔ شریفه دارد:
✨«ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛ (فصلت/٣۴)
: با آن چیزی که نیکوتر است، بدی را دفع کن».
روایت دارد که یعنی تقیه کن! بهوسیلهٔ تقیه که حسنه و نیکی است، سیئه را دفع کن. یعنی آن برخورد تندی که میخواهند با تو بکنند را بهوسیله تقیه برطرف کن.
✨«فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ؛ (فصلت/۳۴)
: آنوقت بین تو و آن کسی که دشمنی هست، بهواسطه تقیه انگار که دوستی و صمیمیت عمیقی به وجود میآید».
✨«كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ؛
: دشمن تبدیل میشود به دوستِ بامحبت و صمیمی».
🖌در این مورد خدای تعالی ميفرمايد: به این روحیه نمیرسد مگر کسی که دارای حظّ عظیمی باشد.
یعنی بهره عظیمی از علم و حکمت برده باشد. یعنی باید یک شرح صدری داشته باشد که بتواند بهراحتی جلوی دشمن – گویا مثل اوست – فکر خودش را ارائه دهد و رفتار خودش را مثل او بکند که او تصور کند او هم مثل خودش است و به مسیر راه و دین او است.
کسی که بهره عظیمی از علم برده باشد، میتواند این کار را انجام دهد و این روحیه را داشته باشد.
❇️به هر حال پادشاه گفت: من و تو همیشه انگار برادر بودیم و تو برادر من هستی. از من بخواه ببینم چه حاجتی داری؟
[بعد از یکسال که ایشان با آن پادشاه راه آمد و خودش را همراه آنها نشان داد]
شمعون گفت: ای پادشاه، ای بزرگوار! من حاجتی ندارم ولی آن جایی که بودم، در محلّ عبادت خدایان، دو مرد را دیدم. اینها چه کسی بودند؟ چه داستانی دارند؟
پادشاه گفت: اینها دو نفر بودند که آمده بودند من را از دینم گمراه کنند و من را دعوت میکردند به خدای آسمانها.
☘️سومین فرستاده گفت: ای پادشاه بزرگوار، ای پادشاه عظیمالشأن! خیلی مناظرهٔ قشنگی میشود که ما با اینها گفتگو و صحبت کنیم، ببینیم حرف حسابشان چیست؟
اگر حق با آنهاست، ما هم دنبال سر آنها حرکت کنيم و اگر هم حق با ماست، آنها به دین ما دربیایند و هر چه برای ما هست، برای آنها هم باشد و هر چه هم به ضرر ماست، به ضرر آنها هم باشد. خلاصه با ما یکی شوند.
خیلی قشنگ میشود با اینها مناظره کنیم، ببینیم حرف حسابشان چیست؟
✳️پادشاه قبول کرد و فرستاد که آن دو نفر را بیاورند. وقتی آنها را آوردند، این فرستادهٔ سوم که دوست خودشان بود و قبلاً سفارش کرده بود، خودتان را به آشنایی ندهید، انگار من را نمیشناسید و ارتباطی با ما ندارید؛ به آنها گفت: شما حرفتان چیست؟ چه مطلبی دارید؟
گفتند: ما آمدهایم که دعوت کنیم به خدای آسمانها و زمین. آن خدایی که آنچه در رحمهاست خلق میکند، آن خدایی که آنچه در رحمها است، او صورتبندی میکند و شکل میدهد.
خدایی که اینهمه خلقت هست، او دارد این کارها را انجام میدهد. آن خدایی که آسمانها و زمین را خلق کرده. آن خدایی که آنچه که در رحمها هست را آفریده و آنها را صورتبندی میکند.
آن خدا را شایسته است که مردم بپرستند.
🔰آن خدایی که آنچه که در رحمها هست را آفریده و آنها را صورتبندی میکند، آن خدا را شایسته است که مردم بپرستند. آن خدایی که درختها را میرویاند، میوه به وجود میآورد و باران از آسمان میفرستد.
یعنی ما جلوی چشممان اینهمه خلقتِ عجیب و غریب میبینیم. انواع و اقسام خلقت را ما چهطور به یک سنگ نسبت دهیم بهعنوان بت که هیچ نفع و ضرری ندارد؟!
خدای ما آن خدایی است که اینهمه عظمت را او خلق کرده، او میتواند این کارها را انجام دهد. بت که نمیتواند فرزندِ در رحم را شکل و صورتبندی کند! و میوه روی درخت به وجود آورد! میتواند؟! نه، نمیتواند!
یعنی همهٔ این خلقت را خدای ما انجام میدهد.
☘️فرستادهٔ سوم به آنها گفت: “آن خدایی که شما میپرستید و این تعریفها را دربارهاش میکنید، اگر ما یک کوری را بیاوریم، آیا او میتواند آن کور را بینا کند؟”.
یعنی دست گذاشت روی چیزهایی که خدای تبارک و تعالی انجام میدهد و هیچکس نمیتواند انجام دهد. یعنی اگر این بت قادر باشد، خب آن بت هم باید کور را بینا کند.
اینها گفتند: “بله، اگر ما از خدا بخواهیم، اگر خدا بخواهد انجام میدهد”.
♻️فرستاده سوم به پادشاه گفت: “ای پادشاه بزرگوار! بگویید یک کوری را بیاورند که هیچ وقت بینا نبوده، همیشه کور بوده”.
کوری را آوردند. ایشان به آن دو رفیقش گفت: “از خدای خودتان بخواهید که چشم او را برگردانند”.
اینها هم بلند شدند و دو رکعت نماز خواندند، نماز که تمام شد، یکدفعه دیدند شخصی که کور بود بینا شد و چشمانش باز شده و به آسمان نگاه میکند.
سومین فرستاده (شمعون) گفت: “ای پادشاه بزرگوار! یک کور دیگری را بیاورید”.
کور دیگری را آوردند. خودش سجده کرد – حالا نماز خواند یا سجده کرد، روایت میفرماید سجده کرد – سجدهای کرد و سرش را از سجده بلند کرد و کورِ دوم هم به دعای این بینا شد.
✳️ آن وقت به پادشاه گفت: ” خب، آنها یک کور را بینا کردند، ما هم یک کور را بینا کردیم. با هم مساوی شدیم”.
بعد گفت: “ای پادشاه! بگویید یک افلیج را برای ما بیاورند”.
یک افلیج را آوردند و همینطور به آن دو فرستاده گفت: “این افلیج را شما سالم کنید”.
آنها هم نماز خواندند و همانکار را انجام دادند و از خدا خواستند؛ آن افلیج پاهایش درست شد و بلند شد راه رفت و سالم شد.
❇️سومین فرستاده گفت: ” ای پادشاه! یک افلیج دیگری را بگویید بیاورند”.
افلیج دیگری را آوردند. ایشان هم از خدا خواست منتها بهظاهر، کارِ دین آن پادشاه را انجام داد و ایشان هم آن افلیج را سالم کرد و به اذنالله بلند شد.
بعد گفت: “ای پادشاه! اینها دو تا کار انجام دادند، ما هم دو تا انجام دادیم، باز مساوی هستیم”.
📗ما الآن نمیتوانیم دین آنها را بپذیریم. اما ای پادشاه، من اینطور شنیدم که پادشاهِ بزرگوار یک پسری داشتند که از دنیا رفته و تک پسر هم بوده و اگر خدای این دو نفر، پسر شما را زنده کند، ما که دیگر اینکار را نمیتوانیم انجام دهیم؛ در این صورت من دین اینها را میپذیرم. پادشاه هم گفت: بله، اگر اینکار را انجام بدهند، من هم میپذیرم.
ببینید از یک روشی استفاده کرد که پادشاه، در یک حالتی از عواطف و احساسات قرار بگیرد که فرزندش زنده میشود، اینکار را هیچکس نمیتواند انجام بدهد و او خوب متوجه شود که اینها حق هستند.
✳️بعد شمعون به آن دو رفیقش گفت: یک مطلب، باقی مانده. فرزند پادشاهِ بزرگوار، از دنیا رفته. شما از خدای خودتان بخواهید که او را زنده کند.
اینها هم سجده کردند و سجدهشان طولانی شد بعد سر از سجده برداشتند و گفتند: ای پادشاه! کسی را بفرستید سر قبر پسرتان، میبینید که او از قبرش بلند شده و زنده شده. اگر خدا بخواهد او زنده شده.
یعنی اینقدر اینها، در عقیده خودشان محکم بودند که مطمئن بودند، این دعا را که کردند، خدا اجابت میکند.
☘️یک مؤمن باید اینطور باشد که در راه خودش آنقدر محکم باشد که مطمئن باشد که بر حقّ است. نه اینکه تازه منتظر باشد ببیند آیا کارش درست است؟ غلط است؟
بعضی از سالکین الی الله گاهی اینطوری هستند؛ در مسیر خودشان که در طاعت و بندگی خداست حرکت میکنند، بعد یک برخوردی که با آنها میشود، مثلاً اعتراضی به آنها میشود، شک میکنند در حقانیت خودشان.
❇️یک مؤمن، یک سالک الی اللّه، یک منتظرِ واقعیِ امام زمان باید آنقدر محکم باشد که در حقانیت خودش شک نکند. باید خودش را به این درجه برساند والاّ نمیتواند درست تبلیغ کند و کار کند.
به هر حال اینها گفتند: ای پادشاه! کسی را بفرستید سر قبر پسرتان، میبینید که زنده شده انشاءالله. [اگر که خدا بخواهد]
یعنی خودشان هنوز ندیدند، فقط دعا کردند و یقین داشتند که خدا دعای آنها را اجابت میکند. اینقدر انسان باید خاطرجمع باشد، مطمئن باشد و به یقین کامل رسیده باشد.
🖌راوی میگوید که حضرت باقر (صلواتاللهعليه) فرمودند: کسی را فرستادند و دیدند فرزند پادشاه زنده شده و او را آوردند و پادشاه هم دید که پسر خودش است. گفت: عزیزم، پسرم حالت چهطور است؟
گفت: من مرده بودم اما در همان زمانِ مردگی دیدم که دو نفر آمدند و در پیشگاه پروردگارم سجده کردند و از او خواستند که خداوند مرا زنده کند و خداوند مرا زنده کرد.
✳️پادشاه به پسرش گفت: اگر آن دو نفر را ببینی میشناسی؟
گفت: بله.
بعد او را آوردند. جمعیتِ زیادی آنجا بودند. پادشاه گفت: آنها را شناسایی کن! ببین آن دو نفر کدام یک از این مردم هستند؟
پسر پادشاه هم یکییکی قیافهها را نگاه کرد، نگاه کرد، میگفت: نه این نیست، این نیست، این نیست.
جمعیت زیادی را گفت: “نه، اینها نیستند”. تا رسید به نفر اول از آن دو تا فرستاده. گفت: این، یکی از آنها است.
باز نفر بعدی را هم عبور کرد، یکییکی به مردم نگاه کرد. دومی را هم پیدا کرد و گفت: این هم دومی است.
بعد پیامبر سوّم گفت: من الآن به خدای این دو ایمان آوردم و فهمیدم که اینها حق میگویند.
پادشاه هم گفت: من هم ایمان آوردم.
آن وقت همهٔ مردمِ آن مملکت – مردم بر دین پادشاهانشان هستند – آنها هم ایمان آوردند و قبول کردند.
🖌این روایتی بود که در تفسیر این آیه شریفه بیان شده.
انشاءالله امیدواریم که ما هم بتوانیم در راه آقا امام زمان (ارواحنافداه) این دروس را از این داستان بگیریم:
🔅یکی اینکه در راه و عقیده و مسیرمان آنقدر محکم باشیم که خاطرجمع باشیم وقتی برویم، خداوند پشتیبانیمان میکند.
🔅دوم اینکه فقط این کافی نیست. برای دعوت مردم بهسوی آقا امام زمان (ارواحنافداه) باید با آنها رفیق باشیم و با آنها مدارا کنیم. نخواهیم همان اول وادارشان کنیم و آنها هم آشنایی نداشته باشند.
☘️بعضی از دوستان امام زمان (ارواحنافداه) یکدفعه میخواهند مردم را وادار کنند به اینکه عقیدهشان به حضرت، فعال شود. حالا مردم معمولاً عقیده دارند ولی میخواهند اینها را یکدفعه به معرفت امام زمان (ارواحنافداه) زنده و فعال کنند و با ایشان مدارا نمیکنند. این مسئلهی بسیار مهمی است که آن وقت ممکن است اینها قبول نکنند و کارشان پیش نرود.
«هم عقیده محکم و هم مدارای با مردم»
💫و صَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ٱلطّاهِرِین
۲۱ رجبالمرجب ۱۴۴۱
۱۳۹۸/۱۲/۲۶
حجتالاسلام والمسلمین علیرضا نعمتی حفظهاللهتعالی
حجت الاسلام و المسلمین علیرضا نعمتی آموزه های حجت الاسلام علیرضا نعمتی