شرحی بر دعای افتتاح جلسه ۱۶

ادامهٔ فراز یازدهم:
«اللهم ما عرفتنا من الحق فَحَملناه…
(بیداری خود را حفظ کنیم)

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

«وَ جِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ وَ أَنَّىٰ لَهُ الذِّكْرَىٰ؛ (فجر/۲۳)
: در آن روز دوزخ را بياورند. در آن روز انسان متذكر شود و كجا اين تذكر براى او سودمند افتد؟!».

روایت دارد: آن‌ روزی که جهنم آورده می‌شود، هزاران ملک و ملائکهٔ قدرتمند، جهنم را می‌کشند می‌آورند.
آن‌ روز انسان تازه متذکر می‌شود و تازه از خواب غفلت بیدار می‌شود.

«يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ وَ أَنَّىٰ لَهُ الذِّكْرَىٰ» (فجر/۲۳)

آن موقع دیگر چه وقتِ یادآوری است؟!

کسی‌که ضرر کرده، کسی‌که تا حالا خواب بوده، ثروتش را بردند. گنجی در کنارش بوده و خواب بوده.
فرض کنید یک گنج گرانبهایی در کنار انسان گذاشتند که این‌ را خرج کند و با آن خانه بسازد اما او خوابش برده و دزدها گنجش را بردند.
بیدار می‌شود می‌بیند هیچ چیز ندارد می‌گوید: ای کاش! برای خودم کاری کرده بودم. الآن که دستم خالی است، کاری نمی‌توانم بکنم.
روز قیامت این‌طوری است. «یَوْم‌ُالْحَسْرَة» است. روز حسرت است.

خدای تعالی این گنج عمر را به ما داده. روی این گنج عمر هم قیمت نمی‌شود گذاشت.
چند هزار میلیارد، در برابر ارزشِ این گنج، قطره‌‌ای در برابر دریا است.
با این عمر دنیا حالا بیست سالت باشد، از دنیا بروی، سی سالت باشد از دنیا بروی، صد سالت باشد، از دنیا بروی.
خدا تو را آورده به دنیا و تو می‌توانی در این دنیا گنج را از خدا توسط رسولش و ائمه اطهار علیهم‌السّلام تحویل بگیری.

سن بلوغ این گنج به آدم تحویل داده می‌شود. یعنی هوشیار می‌شود که باید با این گنج، خانه آخرتش را بسازد و بی‌نهایت ارزشمند است خانه آخرت.
يعنی انتهایی ندارد. خرابی ندارد. بی‌نهایت است.

بعد وقتی گنج را تحویلت دادند؛ این گنج را طلایش را آب می‌کنی. خورد خورد هم آب می‌کنی.
در ساعات و لحظات عمرتان و دقایق شبانه‌روزتان، هر روز یک تکه از این طلا را می‌فروشید.
حالا این تکه‌های طلا را
یا به خدا می‌فروشی
یا به شیطان می‌فروشی
یا به یک بچه نادان می‌فروشی.

شیطان که پولت را می‌گیرد یعنی همین ساعتی که نشستی به حرف شیطان گوش دادی مثلاً یک گناهی کردی؛ او هيچ چیزی که در برابر این ساعت به تو نمی‌دهد، تازه ۴ تا جریمه هم برایت ثبت می‌شود که فلان روز، فلان ساعت، تو فلان جرم را مرتکب شدی و در پرونده‌ اعمالت ثبت می‌شود.
پولت را می‌گیرد، تازه به تو ضرر هم می‌دهد. هیچ چیزی که به تو نمی‌دهد!

بچه نادان هم هيچ چيز به تو نمی‌دهد.
آن بچه نادان اسمش «نفس» است. نفسِ خود آدم.
به دستور نفست، فلان عمل را انجام دادی.
خدای تعالی هم می‌فرماید: تو مزدی نداری. برای این‌که به‌خاطر خودت انجام دادی. برای رضا و خوشنودی من انجام ندادی پس از من طلبکار نیستی.

می‌بینی یک ساعتی که من وقت گذاشتم مثلاً منبر رفتم. ولی برای هدف نفسانی منبر رفتم.
خدای تعالی هم می‌فرماید: طلبی از من نداری چون برای خشنودی من منبر نرفتی. یک هدف دیگری داشتی.
خودم را می‌گویم که به کسی بر نخورد.
این از دستت رفت ولو منبر باشد. چون ارزش عمل به نیت انسان سنجیده می‌شود.

این‌ را ما در زندگی‌هایمان قشنگ لمس می‌کنیم.
مثلاً یک کسی‌‌ برای شما یک هدیه ارزشمندی بیاورد بعد ببینید نیتش خراب بوده.
فرض کنید برای شما یک گردنبد ۱۰۰ میلیونی آورده بعد می‌بینید نیتش این بوده که ۱۰۰ برابرِ آن از شما بکشد و بر شما مسلط شود. حالا یک نیت خرابی داشته.
در این‌صورت انسان آن را می‌اندازد جلوی خودش، می‌گوید: من این را نمی‌خواهم. چون خسارت است.

لذا مراقب باشیم در این دنیا، این طلای بی‌نهایت ارزشمندی که دقایق و ساعات عمر ماست و خدای تعالی داده که به خدا بفروشیم و خرج خانه آخرتمان کنیم؛ ساعت به ساعتش را به خدا بفروشیم و با خدا معامله کنیم.
خدای تعالی از شما خریداری می‌کند و می‌فرماید: این‌کار را فقط برای خشنودی من انجام بده.

این‌ را اگر واقعاً انسان درک کند و در زندگی‌اش به‌کار ببندد، دیگر ناراحت نمی‌شود.
مثلاً خانم در خانه زحمت کشیده، غذا درست کرده، کار کرده، بچه‌داری کرده، شوهرداری کرده، خانه‌داری کرده.
هم‌زمان به انجام سه تا شغل مهم، مشغول بوده بعد شوهرش می‌آید با او بداخلاقی می‌کند یا مثلاً کاری می‌کند که دل او را می‌شکند.
بعضی وقت‌ها یک کار خیلی بزرگی می‌کند که این خانم ناراحت می‌شود.
بعضی وقت‌ها هم همین جرّ و بحث‌های سطحی است که ناراحت می‌شود.

ما نمی‌گوییم: این آقا کار خوبی می‌کند. نه، خیلی هم کار بدی می‌کند که خانمش را اذیت می‌کند ولی خدای تعالی به این خانم می‌فرماید:
این گنجی به تو دادم که تا آخر عمر، آن را کم‌کم آب کنی و با آن خانه آخرتت را بسازی؛ مگر من داده بودم که به «نفس خودت» بفروشی؟!
مگر داده بودم که نفسِ خودت، خوشش بیاید؟!
تو این خانه‌داری و بچه‌داری و شوهرداری را برای نفس خودت داری انجام می‌دهی. نه برای خشنودی من! پس چیزی طلب‌کار نیستی.

شما رفته‌اید مثلاً یک فرشی را فروختید به یک آدمی. بعد پولش را از یک آدم دیگر می‌خواهید بگیرید!
او می‌گوید: خب به من‌ که نفروختی که از من پولش را می‌خواهی! برو پولت را از همانی که فروختی بگیر.
دو، دوتا چهارتاست دیگر!

خدای تعالی هم روز قیامت می‌فرماید: این‌کار را برای من انجام ندادی.
این منبر را برای من نرفتی.
این طعامِ مجلس سیدالشهداء علیه‌السّلام را برای من ندادی.
یک هدف دیگری داشتی. برو از همانی که برای او انجام دادی پولش را بگیر.
آدم باید در بازار زرنگ باشد.
دنیا بازار است.

امام هادی صلوات‌الله‌‌وسلامه‌علیه که به قربانشان برویم. در میان ائمه علیهم‌السّلام حالا غیر از آقا امام‌ زمان ارواحنافداه که غربت دیگری دارد، امام هادی عليه‌السّلام یک غربت خاصی دارد.

امام هادی علیه‌السّلام می‌فرماید:
از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هم نقل شده:

“الدُّنْیَا سُوقٌ‏ رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُون‌؛ (تحف‌العقول/۷۷۴)
: دنیا یک بازاری است که یک عده در آن زیان بردند. یک عده هم در آن سود کردند”.

بالأخره ما بخواهیم یا نخواهیم ساعات می‌گذرد.
از کلام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در نهج‌البلاغه، قسمت حکمت‌ها است که:

“وَ الفُرصَةُ تمُرُّ مرَّ السَّحَابْ؛ (نهج‌البلاغه/ح۱۲۴)
: فرصت مثل گذرانِ ابر می‌گذرد”.

تو بگویی: نه! نمی‌گذرد، می‌گذرد!
بخواهی یا نخواهی از عمرت کم می‌شود.

خب این ساعت را به چه کسی فروخته‌ای؟
این یک ساعتی که شما خانم ظرف شستی.
این یک ساعتی که برای شوهرت زحمت کشیدی.
این یک ساعتی که شمای آقا مثلاً نانوایی کردی، بنّایی کردی.
هر کس ساعتش را به گونه‌ای می‌گذراند.
این‌ را برای چه کسی انجام دادی؟
با خدا معامله کردی؟
یا برای این‌که دلت می‌خواست انجام دادی؟

البته یک‌ وقت «دل می‌خواست» را اشتباه نکنید.
یک وقت‌هایی دل انسان می‌خواهد این‌کار را برای این‌که خدا دوست دارد انجام دهد؛ این «دل‌خواهی» جزء آن است که با خدا معامله می‌کند.

یا ساعت عمرت را خدای‌نکرده به شیطان و به هواهای نفسانی مردم فروختی.
به چه کسی فروختی؟
این‌جا ببینید نتیجه‌اش معلوم می‌شود.
وقتی شما کاری را برای خدا انجام دادید مثلاً اگر شوهرِ این خانم آمد با او دعوا کرد؛ آن خانم از او ناراحت نمی‌شود.
خانم می‌گوید: من برای تو زحمت نکشیدم.
حالا نمی‌گویم که این‌طوری صحبت کند.
بین شوهرش و او خداست.
می‌گوید: خدایا! من برای تو انجام دادم. من از ایشان طلبی ندارم.
این خانم سود کرده چون شوهرش مزدش را نداد و از او تشکر نکرد. او از خدا مزدش را گرفت.

اگر در کارهایمان این‌طوری باشیم؛ این بسته‌های فروشیِ خودمان را که ساعت‌های عمرمان است، فروختیم و در مقابل، بی‌نهایت ثروت به‌دست آورده‌ایم.

یک عده‌ای هم متأسفانه یک روزی می‌خوابند. وقتی در سن بلوغ، در سنی که یک فهمی انسان پیدا می‌کند و از لحاظ اجتماعی و از لحاظ فهم دست راست و چپش را می‌فهمد.
حالا یکی در ۱۵ سالگی، یکی در ۱۲ سالگی، یکی در ۱۸ سالگی است. بعضی‌ها در ۱۸سالگی هم هستند هنوز هیچ چیزی متوجه نیستند.
در روایات دارد وقتی امام زمان صلوات‌الله‌علیه تشریف می‌آورند؛ جوانی که ۲۰ سال از عمرش گذشته باشد و دین و احکامش را نداند، تنبیهش می‌کنند.

این گنج را تحویل که می‌گیرد، بعد خوابش می‌برد.
خوابش چیست؟
خوابش این است که حواسش می‌رود به مثلاً اینترنت و فضای مجازی و بازی و یک عده‌ای هم به کسب و کار.
اصلاً به دینش، به این‌که خدا از او چه انتظاری دارد توجهی ندارد.
توجهی ندارد که خدا می‌خواهد با او چکار کند؟
خدا چه وقت از او راضی می‌شود؟
رضای خدا چگونه به‌دست می‌آید‍؟
رضای امام زمان ارواحنافداه چگونه به‌دست می‌آید؟
چگونه آدم به «نفس مطمئنه» می‌رسد؟
ما باید به نفس مطمئنه برسیم که خدای تعالی بگوید: بفرما برو به بهشت.
چه وقت نفس من مطمئنه می‌شود؟
آیا اگر امام زمان ارواحنافداه من را تنها بگذارد، از من خاطرجمع است یا من تنها می‌شوم، طور دیگری هستم؟

مزدش را انسان از خدای تعالی می‌گیرد.
برای چه دیگر ناراحت باشد که کسی از او تشکر کرد یا نکرد؟ با او چه رفتاری کردند؟
تو وقتی با خدا معامله می‌کنی، اگر در بدترین شرایط قرار بگیری، باید آرامش داشته باشی.
اگر زن فرعون هم باشی یا اگر مردی باشد مثل حضرت نوح که زنش خوب نبود یا مثل حضرت لوط که زنش خوب نبود که هر دو را خدای تعالی در قرآن مثال زده.

چون زن و شوهر خیلی با هم قاطی می‌شوند؛ خب از هم انتظار دارند.
او می‌گوید: من برای تو زحمت کشیدم.
او هم می‌گوید: من هم برای تو زحمت کشیدم.
انتظار از هم دارند.
انسان باید با خدا معامله کند.
از اولِ ازدواج بگوید: «خدایا! من با تو معامله می‌کنم. کاری ندارم به همسرم.
خدایا! تو دوست داشتی و بندگی تو در این بود که من ازدواج کنم.
گفتم: چشم.
بعد از ازدواج برای من وظایفی مقرر کردی. ساعات عمرم را طبق دستور تو سپری کردم».

اصلاً ما نماز که می‌خوانیم، اگر همه قسمت‌های نماز درست باشد اما نیت نداشته باشیم، نمازمان باطل است دیگر!
نیت از ارکان است. یعنی آدم نیت نکند فرض کنید یکنفر عذری دارد، می‌خواهد نمازِ واقعی نخواند فقط می‌خواهد به دیگران نشان دهد که من دارم نماز می‌خوانم. نیت اصلاً نمی‌کند همین‌طوری بدون نیت می‌گوید: «الله‌ُأکْبَر».
تا آخر نماز هم می‌رود. بقیه فکر می‌کنند نماز خوانده. شاید ملائکه هم فکر کنند این نماز خوانده ولی خدا می‌داند که این نیت ندارد.
خب اصلاً نماز نخوانده!

دقت کنید حتی در روزه هم نیت مهم است!
انسان نیتِ روزه‌اش مثل یک نخی می‌ماند که از اذان صبح تا اذان مغرب این نخ را کشیدند.
هر جایش نیتت را یک قیچی زدی، روزه‌ات باطل می‌شود. در ماه رمضان این‌طوری است.
در روزۀ مستحبی و روزۀ قضا فرق می‌کند.
در روزۀ مستحبی شما از اذان صبح تا نیم ساعت قبل از اذان مغرب هیچ چیز نخوردی و نیت روزه هم نداشتی و به فکر هم نبودی.
بعد بگویند: امروز عید غدیر است. روزه‌اش خیلی ثواب دارد.
همان نیم ساعت قبل از اذان مغرب نیت کن که:
خدایا! من آن‌چه که از امروز گذشته و از این لحظه برای تو روزه می‌گيرم.
آن روز برای شما یک روزه‌ی کامل به‌عنوان روزه مستحب حساب می‌شود.

در روزه قضا تا قبل از اذان ظهر چیزی نخوردی. می‌توانی نیت کنی و روزه قضا بگیری.
ولی در ماه مبارک رمضان اگر بعد از اذان صبح، به شک افتادی که بروم روزه‌ام را بخورم؟ نروم روزه‌ام را بخورم؟
این‌جا نیتت قیچی می‌خورد.
می‌گویی: امروز خیلی تشنه شدم. بروم سر یخچال یک لیوان آب بخورم.
نیت کردی بروی آب بخوری، رفتی سر یخچال پشیمان شدی.
چیزی نخوردی ولی روزه‌ات باطل شده.
چرا؟
چون نیتت قطع شد.

دقت داشته باشید در ماه مبارک رمضان این‌طوری است.
حتی در رساله آیةالله صافی گلپایگانی هست و بقیه مراجع باید همین‌طور باشد.
شما مثلاً غذا خوردی، مسواک نکردی و باقیمانده‌های غذا را از بین دندان‌هایت بیرون نیاوردی.
گفتی: حالا نماز صبح بخوانم و بخوابم بعد ساعت ٨ صبح بلند می‌شوم مسواک می‌زنم.
ولی اطمینان داری که وقتی خوابیدی، بعضی از خورده غذاها از گلویت می‌رود پايين.
با این حالت اگر باشد؛ روزه‌ات باطل می‌شود. چون نیتت اختلال پیدا می‌کند.
می‌دانی که چیزی می‌رود پایین ولی اهمیت نمی‌دهی و باقیمانده غذا را از بین دندان‌هایت بیرون نمی‌آوری.
نیتت اختلال پیدا می‌کند.

خب پس ارزش کارهای انسان به نیتش است. آدم نیتِ درست بکند.

“بِنِيَّاتٍ صَادِقَةٍ”

اول ماه مبارک رمضان پیغمبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم فرمودند: «در این ماه رمضان با نیت‌های صادقه وارد شوید».

اولِ سن تکلیف، اولِ جوانی، خدای تعالی این‌ گنج را تحویلت داد اما تو رفتی سراغ دنیایت و اصلاً نفهمیدی چکار باید بکنی!
بعد از مرگ در قیامت یکدفعه می‌بینی که:
ای وای! من اصلاً از این گنجی که خدا داد استفاده نکردم. یک مقداری از آن را دزدها بردند. فقط از یک مقدار کمش استفاده کردم.

«وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسانُ وَ أَنّى لَهُ الذِّکْرى»

آن وقت دیگر فایده‌ای ندارد. آن زمان دیگر آن گنج نیست که تو بروی بفروشی و با آن بهشتت را بسازی.
اگر تازه بهشتی باشی، خدا چطوری با تو معامله کند که زمینت ساخته شود؟
بعضی از اموات که به خواب دیگران می‌آیند می‌گویند: ما این‌جا مثل یک گدایی هستیم که منتظریم کسی چیزی در دستمان بگذارد.
چون کسی که از دنیا رفته، دسترسی ندارد به این‌که سوره «حمد» بخواند، به فقرا کمک کند، با زن و فرزندش و دیگران زیبا صحبت کند که خدای تعالی به‌خاطر اخلاق حسنه‌اش ثواب و پاداش به او بدهد.

آن‌جا دیگر هیچ کاری نمی‌تواند بکند. پس انسان بیدار شود از این خواب غفلت.
این ساعاتی که خدا لحظه‌به‌لحظه به تو می‌دهد، صرف رضای خدا بکن.
یعنی روی همین زندگی عادی‌ات، نیت بگذار.
در مورد نماز که گفتم: کسی‌که نیت نکند؛ این نمازش، نماز نیست باید دوباره بخواند چون نیت نکرده بوده.
شما مثلاً صبح تا شبت را در خدمت خانواده و مردم می‌گذرانی ولی نیت نداری که برای رضای خدا باشد.
این مثل همان نمازِ بدون نیت است.
خدای تعالی می‌فرماید: برای رضای من انجام ندادی.

خب ما یک بحث «دعای افتتاح» داشتیم که دو قطعه از آن باقی‌مانده است.

“اللّٰهُمَّ مَا عَرَّفْتَنا مِنَ الْحَقِّ فَحَمِّلْناهُ، وَمَا قَصُرْنا عَنْهُ فَبَلِّغْناهُ” (دعای افتتاح)

خدایا! ما یک دانشجویی بودیم آمدیم در این دانشگاه امام زمان ارواحنافداه و یک درس‌هایی را به ما دادند.

گفتند: از خواب غفلت که بیدار شدی، باید توبه‌ای بکنی که تا آخر عمرت این توبه شکسته نشود.
خدایا! این بار را روی دوش من قابل تحمل کن که تا آخر عمر گناه نکنم.

خدایا! یاد گرفتم که در درس این دانشگاه وقتی توبه کردم، تا آخر عمرم بر راه خدا پایدار بمانم.
خدایا! این پایداری را روی دوش من بارش را سبک کن که بتوانم تا آخر عمرم امام زمانی زندگی کنم.
آقا امام زمان ارواحنافداه هر روز پای نامه عمل من امضاء بگذارند.

یک مدتی آمدم نماز شب خواندم و زیارت امام زمان علیه‌السّلام و زیارت سیدالشهداء علیه‌السّلام و اربعین خواندم.
بعد از مدتی دوباره شل شدم و رفتم دنبال کار خودم. استقامت نکردم بر راه خدا.
خدایا! استقامت به من بده تا آخر عمرم امام زمان ارواحنافداه را با هیچ چیزی عوض نکنم.

ببینید درسی که به ما می‌دهند، باید انسان تا آخر عمر، بار آن درس را به دوش بکشد.
به عقیده‌ای که پیدا کرده، جامه عمل بپوشاند یعنی بتواند تا آخر خودش را در این مسیر نگه دارد.

انسان تا آخر عمرش در این جاده تا به مقصد نرسیده و تا ماشین را خاموش نکرده، باید در این مسیر ثابت‌قدم باشد.
ببینید راننده تا وقتی‌ به مقصد نرسیده، باید تمام حواسش به مسیر باشد.
مثلاً هزار کیلومتر راه دارد تا مقصد، ۹۹۹ کیلومتر را خوب رانندگی کرده ولی یک کیلومتر آخر، حواسش پرت شده تصادف کرده.
درسته؟

خیلی‌ها این اتفاق برایشان می‌افتد می‌گویند: حالا می‌رسیم نمی‌خواهد این‌جا بخوابیم.
یک لحظه چرتش می‌گیرد. از جاده پرت می‌شود و تصادف می‌کند. بیداری‌اش را حفظ نمی‌کند.
یک فامیلی داشتیم. سی سال پیش تقربیاً این توی جاده خوابش گرفته بود. با این‌که شیشه ماشین را آورده‌ بود پایین که خوابش نبرد ولی بالأخره فشار خواب آن‌قدر زیاد بوده که تصادف کرده بود.

باید انسان خودش را بیدار نگه‌ دارد. جاذبه دنیا انسان را خواب می‌کند. حواسش می‌رود به آن چیزی که دلش می‌خواهد.
می‌پرسند خواب چیست؟
خواب این است.
حواسش می‌رود به چیزی که دل خودش می‌خواهد، یا دل همسر و بچه‌اش می‌خواهد، یا دل مردم می‌خواهد.
بین خدا و خواسته دلِ دیگران، خواسته دیگران را انتخاب می‌کند.

دیشب یک فیلمی نشان می‌داد. این خانوم گفت: اگر مرا می‌خواهی باید فلان کار را انجام بدهی.
این آقا هم گفت: چون تو را دوست دارم، هر کاری بگویی می‌کنم.
دیشب به بچه‌ها می‌گفتم: این بین خدا و زن، خواسته زن را انتخاب کرد.
حالا گاهی بین خدا و شوهر است، بین خدا و بچه است، بین خدا و پدر و مادر است.
خدا هم قشنگ می‌آورد امتحان را به جایی می‌رساند که تو بگویی: یا خدا، یا خواسته دل خودت، یا خواسته دل آن شخص.
حالا این‌ کسی که دل خودش را انتخاب می‌کند، ضرر کرده ولی آن کسی که به‌خاطر خواسته دلِ یکنفر دیگر، خدا را کنار می‌گذارد؛ او بیشتر ضرر می‌کند و او خسارت‌بارتر است.

حواسمان جمع باشد گاهی می‌گوییم: چرا این‌طور پیش می‌آید؟
برای این‌که خدا مو را از ماست می‌خواهد بکشد. خدا می‌خواهد تو خواسته‌های نفسانی‌ات تصفیه شود. خدا می‌خواهد تو پاکیزه به بهشت بروی.
مرحوم شهید سلیمانی نوشته بود: خدایا! مرا پاکیزه بپذير.

«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا» (شمس/٩)

روح و قلب انسان باید تزکیه و پاکسازی شود.
چرا خدا را فروختی به خواسته نفس خودت، خواسته نفس همسرت یا بچه‌ات؟
امتحانات سختی پیش می‌آید.
البته به‌خاطر این‌که‌ ما درس نخواندیم؛ سخت می‌شود والّا اگر دانش‌آموز درسهایش را خوب خوانده باشد، سر جلسه امتحان، قشنگ سؤالاتش را تند تند جواب می‌دهد و از دو ساعت، همان نیم ساعتِ اول پر می‌کند و برگه‌اش را تحویل می‌دهد.
آن کسی که درس نخوانده، دو ساعت هم که می‌گذرد هنوز یکی، دو تا سؤال بیشتر جواب نداده و جواب دادن برایش سخت است.
چرا می‌گوییم: امتحانات خدا سخت است؟
برای این‌که آدم درس نخوانده. برای این‌که روی خودش کار نکرده و به این قطعه از «دعای افتتاح» عمل نکرده:

“اللَّهُمَّ مَا عَرَّفْتَنَا مِنَ الْحَقِّ فَحَمِّلْنَاهُ”

“وَ مَا قَصُرْنَا عَنْهُ فَبَلِّغْنَاهُ‌؛
:خدایا! به کلاسی که نرسیدم، مرا برسان”.

برنامه‌اش را جدی نگرفته.
خدا را جدی نگرفته.
امام زمان‌ ارواحنافداه را جدی نگرفته.
دینش را جدی نگرفته.

فقط پول را جدی گرفته. محور شده پول. محور شده خواسته‌های خودم.

ان‌شاءالله که بتوانیم این بیداری را از خدای تعالی بگیریم.
دلیل این‌که به خواب مثال می‌زنند این است که شخص خواب، حواسش به این گنجِ بغل‌دستش نیست.
در خواب می‌بیند که به جاهای زیبا رفت و تفریحات زیادی کرد. بعد بیدار می‌شود می‌بیند دزد برد.
عوض این‌که حواسش به گنجش باشد، حواسش به خواب بوده.
به‌خاطر همین به این می‌گویند: «خواب».
حالا اگر حواس من به چیزی که باید باشد نیست و به‌سوی چیز دیگر می‌رود به‌خاطر خواسته دل خودم یا دیگران، این اسمش خواب است.

خیلی هم آدمِ هوشیاری است. بعضی از کاسب‌ها را آدم در بازار می‌بیند. بسیار هوشیار و زرنگ هستند.
اصلاً نمی‌شود هیچ جوری این‌ها از نظر کاسبی در بازار فریب بخورند ولی می‌بینید کلّ زندگی‌اش کلاه سرش رفته.
نرفته خمسش را بدهد. مثلاً میلیاردها پول آمده زیر دستش و اضافه هم آورده و امسال یک‌میلیارد سود کرده؛ دویست میلیونش را باید به مرجع تقلیدش می‌داده.
چون محوریت پول است؛ شیطان هم می‌آید با او حرف می‌زند که برای چه می‌خواهی دویست میلیون را به مرجع تقلید بدهی؟
چرا؟
چون خواب است. حواسش به پول و لذتی است که از پول می‌تواند کسب کند.
به‌خاطر خواسته دل خودش یا دیگران، تسلیم شده.

“فَبَلِّغْنَاه”

خدایا! ما هنوز بیداری‌مان، هم بیداری نیست. هنوز توجه‌مان، هم توجه نیست.

مردم در صدر اسلام چنان در خواب و مرگ فرو رفته بودند که حضرت سیدالشهداء علیه‌السّلام دیگر دیدند که باید جانشان را فدا کنند تا یک بیداری در مردم ایجاد شود.
یک جرقه‌ای به این انبار بخورد و کم‌کم آتش بیداری روشن شود که تا امروز این جرقه و این آتش، جواب داده و مردم را از آتش جهنم پرانده.
یک عده‌ای هم خب در خواب مانده‌اند.

«أَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مَظلُوم يَا أبَاعَبْدِالله وَ عَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ»

آقاجان! سلام خدا بر شما یا أبَاعَبْدِالله.
آقاجان! دست ما را بگیر.
آقاجان! ما هر چه در توان داشته باشیم، فدا می‌کنیم که تو را داشته باشیم.
خدایا! این نعمت گریه بر سیدالشهداء علیه‌السّلام را از ما سلب بفرما.

آقایمان اباعبدالله آمدند به خیمه‌ها فرمودند: من می‌خواهم بروم. این طفل شیرخوارم را بیاورید، من با او خداحافظی کنم.
وقتی طفل را به حضرت دادند، خب محاصره بودند و فاصله زیاد نبود. سی‌هزار لشکر این‌ها را محاصره کرده بودند. فقط می‌خواستند کار را تمام کنند.
لذا همه صحنه‌ها قابل رؤیت بود و می‌دیدند.
می‌گویند: همین‌طوری که حضرت بچه را در بغل گرفتند که با او خداحافظی کنند، تیر حرمله آمد و او را به شهادت رساند.

صَلَّی اللهُ عَلَيْكَ يَا مَظلُوم يَا أبَاعَبْدِالله

۲٨ رمضان‌المبارک ۱۴۴۲
٢١ اردیبهشت ١۴٠٠

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *