مباحثه روائی قضایای یونس جلسه ۱۱

جلسهٔ یازدهم درس‌های حضرت یونس علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌السّلام را خدمت‌تان عرض می‌کنیم.
برای بخش دوم از این درس‌ها آیه ۸۷ و ۸۸ سوره مبارکه «انبیاء» را مورد بررسی قرار می‌دهیم که در نماز «غفیله» با این آیه آشنا هستید.

«وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَىٰ فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» (انبیاء/٨٧)

«فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَٰلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ» (انبیاء/٨٨)

بحث سر قسمت دومش است که:

«وَكَذَٰلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ؛
: ما این‌چنین مؤمنین را نجات می‌دهیم».

از این استفاده می‌شود که مؤمنینِ عصر غیبت امام زمان ارواحنافداه می‌توانند خودشان را از غم زمان غیبت نجات دهند و به شادی زندگی زمان ظهور راه پیدا کنند.

آن وقت در معنای امتیازات زندگی زمان ظهور بحث داریم که این به چه معناست؟
یک مقداری از آن را در جلسهٔ گذشته صحبت کردیم که اصلاً معنای زندگی زمان ظهور چیست که ما در تصور خودمان داشته باشیم؟
چون غالباً تصور ما از زندگی زمان ظهور، تصورِ ظواهرِ زندگی زمان ظهور است.
یعنی عدل و داد برقرار باشد. به کسی ظلم نشود. فراوانی باشد. مریضی‌ها از بین برود.

به جز مریضی‌های سطحی که قابل درمان است و خودش به قول امروزی پروسه‌ای دارد که مؤمن‌ گاهی مریض می‌شود و خدا برنامه‌ای در این مریضی با او دارد.
ولی مریضی‌هایی که قابل علاج نباشد، از بین می‌رود و کلّی از مسائل و ایرادهای علم پزشکی برطرف می‌شود.
حالا «علم» نباید اطلاق کنیم چون اگر علم باشد، دیگر ایراد نباید داشته باشد.
یعنی چیزی که به اسم «علم» در پزشکی دارد مطرح می‌شود؛ آن نقاط ناشناخته و مخلوط با جهلش، با علم امام زمان ارواحنافداه برطرف می‌شود.

آن‌ چیزهایی که ظالمین و سوء‌استفاده‌گران از زندگی، با داروهای آلوده و با انواع و اقسام امراضی که در این عصر غیبت تولید می‌کنند، همه جمع می‌شود.
یعنی تقریباً مردم، یک زندگی با بدن‌های سالم پیدا می‌کنند. تا جایی که روایت دارد یکنفر از شما تا هزار تا بچه خدا به او می‌دهد.
یعنی چقدر عمرش دراز می‌شود که خدا هزار بچه به او می‌دهد! به‌‌خاطر بدن سالم است دیگر!

حالا غالباً مریضی‌ها و مرگ‌هایی که ما داریم؛ به‌خاطر بیماری‌های است که به زندگی بشر تحمیل شده.
وقتی این‌ها اصلاح شود، زندگی خیلی متفاوت می‌شود. یعنی زندگی زمان ظهور از نظر ظاهر به‌طور کلی متفاوت می‌شود با زندگی زمان غیبت.
زندگی زمان غیبت همه چیزش مخلوط با آلودگی است.
مریضی، بی‌پولی، خیانت‌ها، انواع و اقسام مفاسدی که وجود دارد، این‌ها همه اصلاح می‌شود و یک زندگی سالمی مردم پیدا می‌کنند.
همین زندگی ظاهری ولی سالم می‌شود. تقریباً بدون ناراحتی و غم و غصه.

ما تصورمان از زندگی زمان ظهور، بیشتر رفته روی این ظواهر.
بعضی‌ها صحبت جلسهٔ قبل ما را گوش داده بودند؛ برایشان سنگین بود که یعنی چی؟!
شما می‌گویید: مؤمن باید به یک جایی برسد که عصر غیبت و عصر ظهور برایش یکسان شود.
این را حالا می‌خواهیم رویش کار کنیم که ان‌شاءالله معنای متعالی و معنای بلندی از زندگی زمان ظهور داشته باشیم که خیلی کمک می‌کند به روشن شدن زندگی زمان غیبت‌مان.

یعنی در تاریکی عصر غیبت، ما یک زندگی روشنی پیدا می‌کنیم که ظاهرش تاریک است ولی باطنش روشن.
این خیلی مهم است مخصوصاً برای کسانی که از خواب غفلت بیدار شدند.
آن‌هایی که می‌خواهند امام زمانی زندگی کنند؛ خیلی مهم است که این جهت را آگاه شوند.

ما دوتا روایت این‌جا فعلاً دست به نقد داریم.
یکی روایت مرحوم «صدوق» است در «کمال‌الدّین» جلد یک، صفحه ٣١٩.
البته در بحارالأنوار هم این احادیث هست که به سندِ خودش این روایتِ معروفی است.

مرحوم صدوق می‌فرماید: حدیث کرد برای ما علی‌بن‌عبدالله‌ الورّاق.
از این‌جا معلوم است مرحوم صدوق به او اعتماد داشته که می‌گوید: او برای ما حدیث کرد.

“قَالَ حَدَّثَنَا محمدبن‌‌هارون الصّوفی، عن عبدالله‌بن‌موسی، عن عبدالعظیم”

یعنی از جناب مرحوم «صدوق» با سه تا واسطه به حضرت «عبدالعظیم» می‌رسد.
حضرت عبدالعظیم هم که از اهل بیت هستند دیگر! رضی‌الله‌عنها.

“قَالَ حَدَّثَنِي صَفْوَانُ بْنُ يَحْيَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي زِيَادٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ اَلثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي خَالِدٍ اَلْكَابُلِيِّ؛
: حضرت عبدالعظیم می‌فرماید برای من حدیث کرد صفوان‌بن‌یحیی از ابراهیم‌بن‌ابی‌زیاد از أبی‌حمزه الثّمالی از أبی‌خالد الکابلی”.

حضرت عبدالعظیم چون می‌خواهد به امام سجاد علیه‌السّلام برسد و حضرت عبدالعظیم در زمان امام هادی علیه‌السّلام بودند؛ سه تا واسطه می‌خورد تا به امام سجاد علیه‌السّلام برسد.
از جناب «صدوق» سه تا واسطه می‌خورد تا حضرت «عبدالعظیم» و از حضرت «عبدالعظیم» هم چهار تا واسطه می‌خورد تا امام سجاد علیه‌السّلام.

“قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ زَيْنِ اَلْعَابِدِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ؛
: أبی خالد کابلی گفت من به محضر امام سجاد علیه‌السّلام رسیدم”.

«أَبِي خَالِدٍ اَلْكَابُلِيِّ» از اصحاب خاص است. هم‌چنین «أَبِي حَمْزَةَ اَلثُّمَالِيِّ» از اصحاب خاص هستند.

“فَقُلْتُ لَهُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ أَخْبِرْنِي بِالَّذِينَ فَرَضَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ طَاعَتَهُمْ وَ مَوَدَّتَهُمْ؛
: عرض کردم به من بفرمایید کسانی را که خدا محبت و دوستی امیرشان را بر ما واجب کرده”.

“وَ أَوْجَبَ عَلَى عِبَادِهِ اَلاِقْتِدَاءَ بِهم؛
: و بر بندگانش واجب کرده که به این‌ها اقتدا کنند و الگو قرار دهند”.

” بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ”

یعنی منظور، شناختن ائمه اطهار علیهم‌السّلام است.

“فَقَالَ لِي يَا كَنْكَرُ؛
: پس فرمود به من ای کنکر”،

«کَنْکَر» به‌اصطلاح لقبش بوده.
«خالد کابلی» مال افغانستان بوده لذا اسم‌های مناسب آن‌جا را داشته.

“إِنَّ أُولِي اَلْأَمْرِ اَلَّذِينَ جَعَلَهُمُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَئِمَّةً لِلنَّاسِ؛
: آن صاحبان امری که خدا آن‌ها را پیشوایان مردم قرار داده”،

“وَ أَوْجَبَ عَلَيْهِمْ طَاعَتَهُمْ؛
: و بر مردم واجب کرده اطاعت آن‌ها را”،

“أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ اَلْحَسَنُ ثُمَّ اَلْحُسَيْنُ اِبْنَا عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ثُمَّ اِنْتَهَى اَلْأَمْرُ إِلَيْنَا”

بعدش هم خب معلوم است خود حضرت سجاد علیه‌السّلام هستند. حضرت فرمودند:

“ثُمَّ اِنْتَهَى اَلْأَمْرُ إِلَيْنَا؛
: امر به ما رسید”.

“ثُمَّ سَكَتَ؛
: بعد ساکت شدند”.

“فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي رُوِيَ لَنَا عَنْ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ؛
: پس به ایشان عرض کردم که سرورم! از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام برای ما روایت شده که”،

“أَنَّ اَلْأَرْضَ لاَ تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ لِلَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ عَلَى عِبَادِهِ؛
: زمین از حجت خدا خالی نمی‌ماند”.

امیر‌المؤمنین علیه‌السّلام این‌طور فرموده: «زمین از حجت خدا خالی نمی‌ماند».

“فَمَنِ اَلْحُجَّةُ وَ اَلْإِمَامُ بَعْدَكَ”

البته در بحث زیارت «امین‌الله» داشتیم، بحث «إضْطِرَار بِالْحُجَّة» و بابی در «کافی» دارد «بَاب الْإضْطِرَار إلَی الْحُجَّه».
یعنی بحث اعتقاد به امام معصوم از جانب خدا در روی زمین، یک بحث عقلیِ ضروری است.
یعنی نمی‌خواهیم بگوییم: چون روایت است، ما قبول می‌کنیم.

ما در مباحث یکی، دو سال قبل تا حالا گفتیم: امام «مَعْقِلَ الْمُؤْمِنِينَ» است که مثال مغز برای بدن را دارد.
امام برای زندگی بشر، جایگاه مغز دارد‌.
طبعاً وقتی بدن بدون مغز باشد، خلقتش بیهوده می‌شود لذا اضطرار دارد زندگی بشر به وجود حجت خدا.
این یک بحث عقلی است!
البته ما معتقدیم خود این بحث عقلی را در «عالم ارواح» به ما تفهیم کردند. اگر تفهیم نمی‌کردند و نمی‌شناساندند که ما سر درنمی‌آوردیم.

به هر حال یک بحث عقلی است که هر آدمی روی کره زمین را ما می‌توانیم با دو، سه جمله متقاعد کنیم.
اگر حق‌پذیر باشد، عقلش او را وادار می‌کند که بپذیرد نمی‌شود خدا این‌همه خلائق را بدون یک حجت معصوم به حال خودشان رها کند.
مگر این‌که بگوییم: خلقت خدا روی بیهودگی و روی عبث است.
خدای تعالی مکرر در قرآن می‌فرماید: «فکر کردید ما شما را بیهوده خلق کردیم؟».
این بحث برمی‌گردد به وجود حجت خدا که ما بیهوده نیافریدیم. حتماً یک امام لازم است.

أبی‌خالد الکابلی سؤال کرد از حضرت سجاد علیه‌السّلام که امیرالمؤمنین علیه‌السّلام این‌طور فرمودند:
«حتماً باید یک حجتی روی زمین باشد».

“فَمَنِ اَلْحُجَّةُ وَ اَلْإِمَامُ بَعْدَكَ؛
: بعد از شما امام و حجت کیست که او را بشناسیم؟”.

چون آن موقع می‌دانید اختناق شدیدی بود. نمی‌توانستند زیاد مسائل را علنی مطرح کنند.

“قَالَ اِبْنِي مُحَمَّدٌ؛
: فرمود پسرم محمد”،

یعنی امام باقر علیه‌السّلام.

“وَ اِسْمُهُ فِي اَلتَّوْرَاةِ بَاقِرٌ؛
: اسمش در تورات باقر است”.

«باقر» یعنی «شکافنده».

“يَبْقُرُ اَلْعِلْمَ بَقْراً؛
: علم را می‌شکافد‌ شکافتنی”.

“هُوَ اَلْحُجَّةُ وَ اَلْإِمَامُ بَعْدِي؛
: بعد از من، او حجت خداست”.

“وَ مِنْ بَعْدِ مُحَمَّدٍ اِبْنُهُ جَعْفَرٌ؛
: و بعد از او پسرش جعفر”،

یعنی امام صادق علیه‌السّلام.

“وَ اِسْمُهُ عِنْدَ أَهْلِ اَلسَّمَاءِ اَلصَّادِقُ؛
: و اسمش نزد اهل آسمان صادق است”.

“فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي؛
: عرض کردم که سرورم!”،

“فَكَيْفَ صَارَ اِسْمُهُ اَلصَّادِقَ؛
: چگونه اسم امام جعفر صادق علیه‌السّلام صادق شده؟”.

“وَ كُلُّكُمْ صَادِقُونَ؛
: درحالی‌که همه شما صادق هستید”.

“قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ؛
: فرمود که حدیث کرد برای من پدرم از پدرش”.

یعنی پدرم سيدالشهداء علیه‌السّلام از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام روایت کرد.

“یأَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ؛
: که رسول خدا صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم فرمودند”،

“إِذَا وُلِدَ اِبْنِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ؛
: وقتی پسرم جعفربن‌محمد متولد شد”،

یکی‌یکی هم اسم بردند که «جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ».

“فَسَمُّوهُ اَلصَّادِقَ؛
: او را صادق نام بگذارید”.

“فَإِنَّ لِلْخَامِسِ مِنْ وُلْدِهِ وَلَداً اِسْمُهُ جَعْفَرٌ؛
: چون برای پنجمین از فرزندانش، فرزندی است که اسم او هم جعفر است”.

یعنی پسر امام هادی علیه‌السّلام.

“يَدَّعِي اَلْإِمَامَةَ اِجْتِرَاءً عَلَى اَللَّهِ وَ كَذِباً عَلَيْهِ؛
: که ادعای امامت می‌کند بر جرأت به خدا و دروغ بر خدا بستن”.

“فَهُوَ عِنْدَ اَللَّهِ جَعْفَرٌ اَلْكَذَّابُ؛
: او نزد خدا جعفر کذّاب است”.

“اَلْمُفْتَرِي عَلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛
: که بر خدای عزوجل افترا بست”.

“وَ اَلْمُدَّعِي لِمَا لَيْسَ لَهُ بِأَهْلٍ؛
: ادعا می‌کند چیزی را که اهلیت ندارد”.

“اَلْمُخَالِفُ عَلَى أَبِيهِ؛
: که مخالف پدرش”.

“وَ اَلْحَاسِدُ لِأَخِيهِ؛
: و حسادت دارد به برادرش [یعنی امام حسن عسکری علیه‌السّلام].

” ذَلِكَ اَلَّذِي يَرُومُ كَشْفَ سَتْرِ اَللَّهِ عِنْدَ غَيْبَةِ وَلِيِّ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛
: او کوشش می‌کند که پرده‌ای که خدا پرده‌پوشی کرده هنگام غیبتِ ولی‌ّ خدای عزّوجلّ این پرده را کنار بزند”.

“ثُمَّ بَكَى عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ بُكَاءً شَدِيداً؛
: سپس امام سجاد علیه‌السّلام گریه شدیدی کردند”.

” ثُمَّ قَالَ كَأَنِّي بِجَعْفَرٍ اَلْكَذَّابِ؛
: بعد فرمودند مثل این است که جعفر کذّاب را می‌بینم”.

“وَ قَدْ حَمَلَ طَاغِيَةَ زَمَانِهِ عَلَى تَفْتِيشِ أَمْرِ وَلِيِّ اَللَّهِ؛
: طاغوت زمانش را کشانده سر این‌که امر ولی‌الله [امام زمان] را آشکار کند”.

“وَالْمُغَیَّبِ فَی حِفْظِ الله؛
: حضرت مهدی که در حفظ خدا پوشیده شده”.

“وَاَلتَّوْکِیِلِ بِحَرَمِ اَبِیهِ جَهْلاً مِنْهُ بِوِلاَدَتِه‌؛
: کسی که به‌خاطر این‌که به ولادت حضرت مهدی جهالت دارد، می‌خواهد کشف سِتر کند”.

“وَ حِرْصاً مِنْهُ عَلَی قَتْلِهِ اِنْ ظَفِرَ بِهِ وَ طَمَعاً فِي مِیرَاثِهِ؛
: از روی حرص بر این‌که او را بکشد، اگر دست به او یافت و از روی طمع در به‌دست آوردن میراث امام حسن عسکری”.

“حَتَّی یَاْخُذَهُ بِغَیْرِ حَقِّهِ؛
: بدون حق، او را بگیرد”.

[البته در بحث جناب جعفر توّاب بعداً آقا امام زمان ارواحنافداه فرمودند: او را «جعفر تائب» بگویید.
حالا هر چه بوده، بحث این‌که بعضی از علماء قائل نیستند به این‌که ایشان جعفر کذّاب است؛ بحث جدایی است.
ولی به هر حال اگر هم مشکلی داشته، شده جعفر تائب. شده مثل بقیه اهل‌ بیت از امامزاده‌هایی که هستند.
حالا ممکن است یک برهه‌ای از زمان مشکلی داشته.
آن علمایی که قائل هستند به این‌که ایشان جعفر کذّاب تقیةً بوده، ما الآن وارد آن بحث نمی‌شویم].

“قَالَ اَبُو خَالَدٍ؛
: ابوخالد گفت”.

“فَقُلْتُ لَهُ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ وَ إِنَّ ذَلِکَ لَکائِن؛
: آیا این اتفاق می‌افتد حتماً؟”.

“فَقَالَ اَی وَ رَبِّی‌؛
: بله حتماً”.

“إِنَّ ذَلِكَ لَمَكْتُوبٌ عِنْدَنَا فِي اَلصَّحِيفَةِ اَلَّتِي فِيهَا ذِكْرُ اَلْمِحَنِ اَلَّتِي تَجْرِي عَلَيْنَا بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ؛
: در آن صحیفه‌ای که اخبار رنج‌ها و محنت‌هایی که بر ما اهل‌ بیت بعد از رسول خدا وارد می‌شود، ذکر شده”.

“قَالَ اَبُوخَالَدٍ فَقُلْتُ یَا‌ اَبْنِ رَسُولِ اَللهِ؛
: ابو خالد گفت عرض کردم که ای پسر رسول خدا!”.

” ثُمَّ یَکُوُن مَاذَا؛
: بعد چه اتفاقی می‌افتد؟”.

“قَالَ ثُمَّ تَمْتَدُّ الْغَيْبَةُ بِوَلِيِّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الثَّانِي عَشَرَ مِنْ أَوْصِيَاءِ رَسُولِ اللَّهِ صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم وَ الْأَئِمَّةِ بَعْدَهُ؛
: فرمود سپس غیبت امتداد پیدا می‌کند به ولیّ خدای عزوجل که دوازدهمین از اوصیای رسول خدا و ائمه بعد از رسول خداست”.

ما روایت را کامل می‌خوانیم به‌خاطر این‌که کلام امام است و نورانیت دارد. برای جای دیگر هم خوب است و به درد می‌خورد.
منتها قسمتی که مورد نظر ماست این‌جا است.

حضرت فرمودند:

“یَا اَبا خَالَدٍ إِنَّ أَهْلَ زَمَانِ غَيْبَتِهِ اَلْقائلِینَ بِإِمَامَتِهِ‌؛
: ای أبا خالد! اهل زمان غیبت امام زمان که به امامت آن حضرت قائل هستند”،

یعنی اعتقاد حقیقی دارند. اعتقادی که پایبندی با آن باشد.
پای کار امام زمان ارواحنافداه ایستاده‌اند. یعنی از لحاظ اعتقادی، اعتقادشان درست است.
اعتقاد در صراط مستقیمِ محکم هستند.

“وَالْمُنْتَظِرِينَ لِظُهُورِهِ؛
: ‌و به‌خاطر این اعتقاد، منتظر ظهور حضرت هستند”،

“أَفْضَلُ مِنْ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ؛
: این‌ها از مردم هر زمانِ دیگری باارزش‌تر و بافضیلت‌تر هستند”.

از این اطلاقِ «مِنْ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ» استفاده می‌شود که از مردم زمان ظهور هم بافضیلت‌تر هستند.
چون جملات امام، جملاتِ اندازه است. اندازهٔ آن حقیقتِ علم است.
حضرت می‌فرماید: «از اهل هر زمانِ دیگری بافضیلت‌تر هستند».

حالا ماها هم شاید فکر کنیم لابد جزء آن‌ها هستیم.
ببینیم معیارش چیست؟
معیارش را حضرت این‌جا بیان می‌کنند.
چون معتقد به امامت حضرت هستیم و حتی پایبند هستیم و منتظر حضرت هستیم.
خب همه ادعای انتظار می‌کنند.
آیا این‌ها چه خصوصیتی دارند؟

حضرت بعد از «أفْضَلُ مِن أهْلِ کُلِّ زَمَان» می‌فرمایند:

“لِأَنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى‌” (کمال الدين و تمام النعمة ج۱/ ص۳۱۹)

دلیلش این است. این خصوصیت را ما باید ببینیم داریم یا نه.

“أَعْطَاهُمْ مِنَ اَلْعُقُولِ وَ اَلْأَفْهَامِ وَ اَلْمَعْرِفَةِ؛
: خدا عطا کرده به آن‌ها این سه چیز را عقول، افهام، معرفت”.

“مَا صَارَتْ بِهِ اَلْغَيْبَةُ عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ اَلْمُشَاهَدَةِ‌؛
: از این سه چیز این‌قدر خداوند به آن‌ها عطا کرده و این‌قدر رشد پیدا کردند که غیبت نزد آن‌ها مانند مشاهده است”.

یعنی چه جسم امام زمان ارواحنافداه جلوی آن‌ها نشسته باشد و چه نبینند؛ آن انتظاری که از آن‌ها هست و آن رفتاری که باید داشته باشند را دارند.
فرقی نمی‌کند الآن امام زمان ارواحنافداه جلویشان باشد یا نباشد. ندیدن، برایشان مثل دیدن است.
این‌قدر رشد بالایی پیدا کردند!

“وَ جَعَلَهُمْ فِي ذَلِكَ اَلزَّمَانِ بِمَنْزِلَةِ اَلْمُجَاهِدِينَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِالسَّيْفِ؛
: خدا آن‌ها را در آن زمان به منزلهٔ مجاهدین در پیشگاه رسول خدا صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌ قرار داده”.

مثل جنگ احد که همه فرار کردند و پیغمبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم را تنها گذاشتند.
تا جایی‌ که پیامبر‌ اکرم به امیرالمؤمنین علیهماالسّلام می‌فرمایند: «تو هم برو!».
حضرت می‌فرمایند: «کجا بروم؟!».
این برای این بوده که بعداً درس باشد برای همه.
یا مثل شهدای کربلا که آن‌ها هم درسشان را پس دادند و گفتند: آقا ما کجا برویم؟! بدون شما که اصلاً زندگی شکل نمی‌گیرد!

من با استفاده از آیات و روایات یک تعبیری کردم و تکرارش می‌کنم که زندگی وقتی شکل می‌گیرد که امام معصوم، امام زمان ارواحنافداه تنها پادشاه قلبت باشد.
در قلب من فقط یک پادشاه است و آن حجت خداست.
این، زندگی ایجاد می‌کند.

“مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة” (كمال الدين صدوق/ج۲/ص ۴۰۹)

معرفتی از امام در قلب من هست که مرا زنده می‌کند. حیات طیبه به من می‌دهد. زندگی بهشتی به من می‌دهد. زندگی‌ای می‌دهد که من جز خدای تعالی به هیچ کس امید ندارم.

آن روایت معروفی که ما ذیل آیه چهارم سوره مبارکه «معارج» همیشه ذکر کردیم که امام صادق علیه‌السّلام می‌فرمایند:

“إذا أرادَ أحدُكُم أن لَايَسألَ رَبَّهُ شيئا إلاّ أعطاهُ فَلْيَيأسْ مِن النّاسِ كُلِّهِم و لَايكونُ لَهُ رجاءٌ إلاّ عندَ اللّه فإذا عَلِمَ اللّه ُعزّوجلّ ذلكَ مِن قلبِهِ لميَسألِ اللّه َشيئا إلاّ أعطاهُ؛ (الکافي/ج۲/ص۱۴۸)
: اگر می‌خواهی زندگی بهشتی داشته باشی که هر چه از خدا می‌خواهی به تو بدهد، بايد از همه مردم چشم اميد بركنی و جز به خدا اميد نبندی. پس چون خداوند عزّوجلّ دانست كه او به‌راستى از ته قلب چنين است، هر چه از خدا بخواهد عطايش كند”.

خب خدا که نمی‌آید همیشه به حرف شما باشد!
شما اگر پدر باشید؛ هر چه بچه بخواهد به او می‌دهید؟!
نه.
چون اکثر چیزهایی که بچه می‌خواهد، مطابق مصلحتش نیست. مخصوصاً اگر بچه کوچک‌تر باشد.
ما هم هر چه بخواهیم، خدا به ما می‌دهد؟
نه دیگر!
پس باید یک رشدی کرده باشیم که وقتی یک چیزی را می‌خواهیم؛ خواست ما با خواست خدا یکی شده باشد.
یعنی انسان به «توحید» رسیده باشد.

حداقل اگر نمی‌داند که چه بخواهد، بگوید: خدایا! هر چه تو می‌خواهی.
یک وقت انسان نمی‌داند چه می‌خواهد.
یک وقت می‌داند که اگر این را بخواهد، امام علیه‌السّلام به او می‌دهد.
مثل این‌که امام علیه‌السّلام به شما بگوید: از من فلان چیز را بخواه.
خودش فرموده که از من بخواه به تو می‌دهم. خب می‌دانم که اگر بخواهم، به من می‌دهد.
یعنی الآن من فهمیدم که خواست من با خواست امام یکی شده.
وقتی خواست بنده با خواست خدا یکی باشد؛ خداوند بخیل نیست. خدا به او عنایت می‌فرماید.

خب ما می‌خواهیم به این نقطه برسیم که:

“أُولَئِكَ اَلْمُخْلَصُونَ حَقّاً بِمَنْزِلَةِ اَلْمُجَاهِدِينَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِالسَّيْفِ؛
: آن‌ها به منزله مجاهدین در پیشگاه رسول خدا صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم هستند. آن هم مجاهد به سیف”.

یعنی از جان‌گذشته. یعنی همه خواسته‌هایش را فدای خواست امام زمانش کرده باشد.
ولو حالا فوت نکند ولی واقعاً حاضر است که خواسته‌هایش، هر چه امام زمانش می‌خواهد باشد.
به «سَیْف» یعنی از جان‌گذشته است.

‌”أُولَئِكَ اَلْمُخْلَصُونَ حَقّاً؛
: این‌ها حقّاً از خالص‌شده‌ها هستند”.

مثل حضرت عبدالعظیم که امام هادی علیه‌السّلام به ایشان می‌فرمایند:

“أنتَ وَلِیُّنَا حَقّاً؛
: تو حقاً ولیّ ما هستی. تو حقاً ولیّ خدا هستی”.

فکر نکنید این فقط برای حضرت عبدالعظیم است. هر کسی که مثل حضرت عبدالعظیم تربیت شود، این جمله به او تعلق می‌گیرد‌.

یعنی یک زمانی منتظر باشید که امام زمان ارواحنافداه به شما بفرمایند:

“أنتَ وَلِیُّنَا حَقّاً”

حالا درجات حضرت عبدالعظیم با درجه من فرق می‌کند ولی خب بالأخره حقاً من ولیّ هستم. ایشان هم ولیّ بود منتها او دریا است و من یک لیوان آب هستم.

“وَ شِيعَتُنَا صِدْقاً؛
: و این‌ها شیعیان راستین ما هستند”.

در روایات شیعه در تفسیر امام عسکری علیه‌السّلام هست. یک وقتی باید روایتش را بخوانیم که امام جواد و امام رضا علیهماالسّلام دعوا می‌کردند با کسانی که می‌گفتند: «آقا! ما شیعه شما هستیم».
آن هم آن زمان که این‌همه دعوا بود و تقیه بود. حضرت دعوا می‌کردند که شما دوستدار ما هستید. شیعه ما مثل سلمان و أبی‌ذر است.
حضرت این‌جا می‌فرمایند: «این‌ها شیعیان راستین ما هستند».

“وَ اَلدُّعَاةُ إِلَى دِينِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سِرّاً؛
: و دعوت‌کنندگان به دین خدای عزّوجلّ در سرّ هستند”.

یعنی برایشان تحقق پیدا کرده صفاتِ

“صَائِنا لِنَفْسِهِ حافِظاً لِدینِهِ مُخالِفاً لِهَواهُ مُطیعاً لِاَمرِ مَولاهُ”

که در پنهان هم نور دین را پخش می‌کنند. چراغشان روشن است.

“سِرّاً وَ جَهْراً؛
: هم در سرّ و هم آشکار”.

این جمله آخر امام سجاد علیه‌السّلام است. بعداً برمی‌گردم و بعضی‌ از جملات را می‌خواهم توضیح بدهم. برای این‌که روایت را تا آخر خوانده باشم، جمله آخر حضرت را عرض می‌کنم.
ابو خالد کابلی می‌گوید که امام سجاد علیه‌السّلام فرمودند:

“اِنْتِـظارُ الْفَرَجِ مِـنْ اَعْـظَمِ الْفَـرَجِ”

این خیلی خوب است. خیلی عالی است.
پایان روایت این است:

“اِنْتِـظارُ الْفَرَجِ مِـنْ اَعْـظَمِ الْفَـرَجِ”

این را باید بازش کنیم و هم‌چنین آن سه خصوصیت را باید باز کنیم.
آن سه خصوصیت چه بودند؟

“أَعْطَاهُمْ مِنَ اَلْعُقُولِ وَ اَلْأَفْهَامِ وَ اَلْمَعْرِفَةِ؛
: خدای تعالی به این‌ها عقول و افهام و معرفت داده”.

«معرفت»
و «فهم»
و «عقول».

«عقول» یعنی خود آن «پایبندی‌ها».
ترجمه کنیم به «پایبندی».
پایبندی یعنی من به یک چیزِ حقی عمل کنم. یک چیز حقی را که خدا به من داده، به آن پایبند هستم. این می‌شود عقل!
خیلی چیزها را خدا به ما یاد داده، ما خیلی جاها پایبند به آن نیستیم.
آن‌جا «ناقص العقل» هستیم دیگر!
همش به خانم‌ها نگویند: «ناقصُ العقل».
هر کسی یک چیز خوبی خدا به او یاد داده و به آن عمل نمی‌کند؛ عقلش ناقص است.
حالا اسم خانم‌ها آمد‌؛ فکر نکنید خانم‌ها ذاتاً ناقصُ العقل هستند. نه!
این مطلب را در پاورقی بگویم که خانم‌ها ذاتاً «ناقص العقل» نیستند.

«هُنَّ نَاقِصاٰتِ الْعُقُول» که در روایت از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام آمده یعنی این‌ها چون وارد نیستند و غالباً در کارهای اجتماعی، آقایان حضور دارند؛ نمی‌توانند آن پایبندی که آقایان دارند را داشته باشند.
چون معمولاً در محیط خانه و بچه‌ها هستند.
چون آن‌ها در آن محیط هستند؛ نمی‌توانند در مسائلی که آقایان هستند اظهارنظر کنند. مگر این‌که کار کرده باشند و زنان پخته‌ای باشند.
ذاتاً «ناقص العقل» نیستند.

ما هم همین‌طور هستیم. من در مسائل پزشکی وارد نیستم. خب آن‌جا من هم «ناقصات العقول» هستم. یعنی نمی‌توانم بفهمم که چکار باید کرد.
در این‌صورت می‌گویم: از پزشک بپرسید. در مهندسی از مهندس بپرسید. من نمی‌توانم اظهارنظری بکنم که کار، درست دربیاید.
تقریباً جنبه‌ی رشته تخصصی را دارد.

«عقول» یعنی «پایبندی».
پایبندی بر چه اساسی است؟
براساس علم است.

در روایت دارد: «علم، چراغ عقل است».
«عقول» مثل حرکت ماشین است که باید چراغ داشته باشد. «علم» چراغش است.

یعنی من وقتی می‌توانم پایبند به یک مسئله باشم که علم صحیح نسبت آن داشته باشم.
خدای تعالی به‌وسیله کلام وحی و ائمه اطهار علیهم‌السّلام به ما معرفت و فهم صحیح می‌دهد.
یعنی فهممان هم کج و معوج نباشد. بعضی‌ها فهمشان کج و معوج است یعنی «عوج» دارد.

«وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً؛ (کهف/١)
: خدای تعالی عوج قرار نداده».

یعنی فهمت باید صاف باشد.
«صفات رذیله» فهم را ناصاف می‌کند.
مثل آینه‌ای که موج دارد. وقتی جلوی آن خودت را نگاه می‌کنی، می‌بینی دماغت را بزرگ کرده. چشمانت را کوچک کرده. آن چیزی که هست را نشان نمی‌دهد.
لذا «هوای نفس» لشکر جهلی است که ضدّ «حکمت» است. ضدّ فهمِ درست از حقایق است.

پس این سه‌ خصوصیت، خصوصیت‌هایی است که برمی‌گردد به مراحل «تزکیه‌ نفس». به مراحلی که همان «تسبیحات‌ اربعه» است.
بعضی‌ها از «تسبیحات اربعه» خسته شدند و گفتند: چه زمانی تمام می‌شود؟
ما گفتیم: تا آخر عمر با «تسبیحات» کار داریم. ما باید از «مسبّحین» باشیم. از زندان غیبت، زمانی درمی‌آییم که از «مسبّحین» شویم.
«مسبّحین» هم ماجرایش در «تسبیحات اربعه» است. ما باید مراحل «تسبیحات اربعه» را طی کنیم.
طی کردن مراحل «تسبیحات اربعه» هم سی، چهل سالی زمان می‌برد که:
«سُبْحَانَ‌الله»
و «ألْحَمْدُللَّه»
و «لَا‌إلَهَ‌إلَّا‌الله»
و «اللهُ‌أکْبَر» در ما پیاده شود.

این مواردی که صحبت می‌کنیم؛ صحبت و آموزشش است. پرورشش طول می‌کشد.
مثل نقشه ساختمان است. ما یک زمانی داشتیم خانه می‌ساختیم؛ یک برگ، دو برگ، سه برگ، ده برگ همین‌طور نقشه برای خودمان می‌کشیدیم.
خب این فقط نقشه بود. پیاده کردنش مهم است. این‌که پول داشته باشی و آجر و سیمان بخری و این‌ها را درست بچینی.

یا مثال فرش که ما زدیم. فرشت را ببافی. دانه‌دانه گره‌هایش درست باشد.
این‌ها خب معلوم است زمان‌بر است.
تک‌تک اعمال ما کار می‌برد. تک‌تک اعمال ما طبق نقشه باید پیش برود.
مثل این قالی که همه نقش‌هایش درست است. گل‌هایش درست است. ایراد ندارد.
چرا؟
چون روی نقشه بافته شده.

ساختمان عظیمی مثلاً صد طبقه است. طبق نقشهٔ صحیحِ مهندسی، دانه‌دانه آجرها و مصالحش درست چیده شده.
«تزکیه‌ نفس» هم ساختمانی است که حداقل چهار طبقه‌‌اش باید درست شده باشد. این چهار طبقه

“صَائِناً لِنَفْسِهِ، حَافِظاً لِدِینِهِ، مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ، مُطِیعاً لِاَمْرِ مَوْلَاهُ”

«معرفت»
و «أفهام»
و «عقول»

ارائه «معرفت» از سوی خدای‌ تعالی است. ما خودمان نمی‌توانیم.
مثل شماره تلفن‌هایی که در ۱۱۸ است. شما هر چه فکر کنید؛ یک شماره‌‌اش را هم نمی‌توانید به‌دست بیاورید. مثلاً اگر شماره یک منزل را بخواهید؛ روی حدس و گمان به‌دست نمی‌آید.

روایات تأکید دارند که «معرفت» از جانب خدا ارائه می‌شود. وقتی ارائه می‌شود؛ من و شما باید فهممان‌، فهم صاف باشد.
یعنی مثلاً «هوای نفس» نیاید یک چیزی که خدای تعالی ارائه داده را کج بفهمد. غالباً هوای نفس می‌آید طور دیگری نشان می‌دهد.

عرض کردیم درباره مرحوم علامه حلی می‌گویند قبل از لوله‌کشی مثلاً ششصد، هفتصد سال پیش، بحث آب چاه مطرح بود. اگر در فقه هم وارد شوید، احکام دارد.
نقل می‌کنند وقتی ایشان می‌خواستند فتوا بدهند؛ اول چاه منزل خودشان را پر کردند که چاه منزلم تأثیر نگذارد روی این‌که من فتوایم تمایل داشته باشد به این‌که حالا حوصله نداریم آب چاه بکشیم و چکار کنیم برای نجاست‌زدایی؟
مثلاً موش یا گربه یا گوسفند درون چاه افتاده. بالأخره این اتفاق‌ها می‌افتاد.
آب است دیگر! ما هم تنها آبی که استفاده می‌کنیم آب این چاه است.
برای این‌که فتوایشان کج و معوج نباشد و فتوا این‌طرف و آن‌طرف نشود؛ حتی از منافع زندگی خودشان گذشت می‌کنند.

فهمِ درست هم «پایبندی» می‌آورد.
«معرفت» را که خدا داده.
درست هم باید بفهمم
و «پایبند» به آن باشم.
همین مراحلِ «تزکیه نفس» است.

این‌قدر رشد پیدا کردند که این رشد، آن‌ها را به جایی رسانده که امام علیه‌السّلام چه غایب باشد، چه حاضر باشد؛ برایشان یکی است و یک حالت دارند.
نبودن ظاهری امام تأثیری روی اعمالشان نمی‌گذارد. چون به امام به‌عنوان «ایمان به غیب» نگاه می‌کند.

این‌که ما تأکید می‌کنیم طبق آیه ۱۰۵ سوره مبارکه «توبه» که خدای تعالی می‌فرماید: «اعمالتان را خدا و چهارده معصوم می‌بینند».
این برای چیست؟
برای این است که ماها باید طوری باشیم که در همه کارهایمان حتی جایی که تنهای تنها هم هستیم بگوییم: «امام زمان کنار من است و خدا و امام زمان ارواحنافداه دارند من را می‌بینند».

خسته‌تان نکنم. بقیه مطلب را جلسهٔ آینده خدمت‌تان عرض می‌کنم.
چون جمله آخر امام علیه‌السّلام خیلی مهم است و باید بازش کنیم که:

“إنْتِظَـارُ الْفَـرَجِ مِنْ أعْظَـمِ الْفَـرَجِ”

خیلی به ما نیرو می‌دهد برای زندگی در اثر غیبت و تحمل سختی‌هایش.
آن سه مورد را هم که یک مقداری توضیح دادیم.
این‌ها هم ارتباط مستقیمی دارد با بحث «مسبّحینی» که دریچه‌ی ورود ما به این مبحث بود. دریچه ورود ما به این مبحث اصلاً بحث «مسبّحین» بود.

«فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ» (صافات/١۴٣)

«لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (صافات/١۴۴)

وَ صَلـّی اللهُ عَلـَی سَيِّــدَنَا مُحَمَّــدٍ وَ آلِــهِ الطَّيِّـبِينَ الطّـَاهِـرِین

۲ شعبان‌المعظم ۱۴۴۵
۲۳ بهمن ۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *