موضوع کلی و اصلی: #ظهور_عمومی با #توبه_اجتماعی
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
جلسهٔ اول از مباحثه درس معارف مربوط به قضایای نبی خدا حضرت یونس علینبیّناوآلهوعلیهالسّلام.
در حضور دوستان آقا امام زمان ارواحنافداه هستیم انشاءالله مورد توجه و عنایت آن حضرت قرار بگیریم.
روایات مربوط به حضرت یونس نبی علیهالسّلام براساس چهار دسته از آیات شریفه قرآن که اتفاقاً این آیات، به ترتیبِ
یعنی از اول قرآن تا آخر قرآن بخش اول، سوره یونس آیه ٩٨ است که مربوط به ظهور عمومی است و درس برای جامعه است که از قوم حضرت یونس میتوانند درس بگیرند و منجر به ظهور حضرت شود.
گویا خدای تعالی حضرت یونس را در یک کلاسی قرار داده بوده که میتوانستند این درس را برای مردم عصر غیبت داشته باشند. هم قومش و هم خودِ حضرت یونس که مردم عصر غیبت میتوانند این عذاب را که غیبت امام زمان ارواحنافداه یک عذابی است را میتوانند با استغاثه خودشان میتوانند برطرف کنند.
بنابراین ما در چهار تا بخش، آیات و روایات مربوط به حضرت یونس علینبیّناوآلهوعلیهالسّلام را دستهبندی کردیم.
بخش اول مربوط به ظهور عمومی است که آیه ۹۸ سوره مبارکه «یونس» است.
«فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ»
درس دوم استفاده میشود برای ظهور شخصی.
یعنی اگر جامعه هم به ظهور عمومی رو نکرد و نیامدند که عذاب را از خودشان دور بگردانند و ظهور امام زمان ارواحنافداه را از خدا بگیرند ولی از قضیه حضرت یونس استفاده میشود که انسان میتواند خودش را به تنهایی از خسارت زمان غیبت نجات دهد.
این درس در سوره مبارکه «انبیاء» آیه ۷۸ مطرح شده که همان آیهای است که در نماز غفیله میخوانیم.
«وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا»
که این آیه مخصوصاً هم در نماز غفیله گذاشته شده که مسیری باشد برای کسانی که میخواهند بهطور شخصی نجات پیدا کنند.
درس سوم در سوره مبارکه «صافات» آیه ۱۳۹ تا ۱۴۸ است.
«وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ»
که درس برای انبیاء و مبلغین و علماء که ورثه انبیاء هستند میباشد.
درس برای ما اهل علمی است که میخواهیم پایمان را جای پای انبیاء بگذاریم. یعنی گذاشتیم، وقتی که در این لباس وارد شدیم، باید اقتدا کنیم به قضیه حضرت یونس که خدای تعالی فرمود:
یونس از مرسلین بود.
و خدای تعالی داستانش را در چند آیه ذکر کرده که میتواند درس بسیار بزرگی در موفقیت یک مبلّغ باشد.
درس چهارم هم بهخاطر اینکه قضیه حضرت یونس ممکن است شبهاتی را به ذهن بیاورد و افراد گمان کنند که حضرت یونس لابد نقص داشته که اینطور خدا داستانش را مطرح کرده.
مثلاً در یک بعدی انگار خدای تعالی آبرویش را پایین آورده.
در اینجا که آیه ۴٨ تا ۵۰ سوره مبارکه «قلم» است که خدای تعالی میفرماید:
«وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ»
حتی به پیغمبر اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم میفرماید: مثل صاحب حوت نباش.
این چی هست؟
داستانش چی هست؟
یکنفر آمد خدمت امیرالمؤمنین علیهالسّلام [انشاءالله روایاتش را در بخش چهارم میخوانیم] که به امیرالمؤمنین علیهالسّلام عرض کرد:
برای چه خدا لغزشهای انبیاءاش را در قرآن داد زده؟ [تعبیر اینطوری]
بعد امیرالمؤمنین علیهالسّلام جواب میدهند: چون خدا در اینها قدرتش را آشکار میکند؛ برای اینکه اینها خدا تصور نشوند، خداوند یک مقدار خواسته افکار مردم را تنطیم کند که اینها را خدا تصور نکنند.
گاهی برای انبیاء شکست پیش آورده که روی این حساب با آن روایت جناب حسینبنروح از آقا امام زمان ارواحنافداه حتی در مورد حضرت سیدالشهداء علیهالسّلام هم این مطلب هست که ایشان کشته شد که مردم امام حسین علیهالسّلام را خدا تصور نکنند.
یعنی تا این حد ائمه اطهار علیهمالسّلام و بعد از آنها انبیاء عظمت دارند.
چون خدا که دیده نمیشود قدرتش را دارد در اینها آشکار میکند. بعد مردم، ظاهربین هستند میگویند: این خداست پس او را بپرستیم.
لذا خدای تعالی از این بُعد، اجازه کشتن شدن و شکست را میدهد که درسهای دیگری هم در آن هست.
یکی الگوبردای مردم است.
اینکه مردم در مشکلات به آنها اقتدا کنند. بگویند: خب امام حسین علیهالسّلام هم زجر کشید، مصیبت دید. این مشکلِ ما چیزی نیست. ما هم تحمل میکنیم تا پیشرفتهای معنوی و روحیشان و ساخته شدنشان انجام شود.
حالا برای هر کدام از این چهار تا بخش، ما روایاتش را به حسب آن معنایی که داشتند تقسیم بندی کردیم.
حدود پنجاه تا روایت کوچک و بزرگ در این قضیه هست. روایات را چون از اول جمع کردیم همینطوری شمارهگذاری کردیم؛ لذا ترتیب ندارد.
یکدفعه در بخش اول میگوییم: اولین روایت، روایت پانزدهم مربوط به بخش اول روایت اول.
اینکه ترتیبِ اینطوری ندارد، بهخاطر این جهت که روایات را ما همینطوری جمعآوری کردیم یک شمارهگذاری کردیم و دیگر نمیتوانیم آن شمارهگذاری را تغییر بدهیم چون نظم بهم میخورد.
در درس اول که قضیه آیه ۹۸ سوره مبارکه «یونس» است.
خدای تعالی میفرماید:
«فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ؛
: پس اهالی قریهها که ما برایشان تبلیغ میکنیم، پیامبر میفرستیم، چرا ایمان نمیآورند؟».
«فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا؛
: ایمان بیاورند. ایمانشان منفعت به حالشان داشته باشد که نخواسته باشیم زندگیشان را بهم بریزم عذاب نازل کنیم».
«إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ؛
: مگر قوم یونس که ایمان آوردند».
یعنی بقیه با اینکه وعده عذاب داده شده بود، اعتنا نکردند حتی عذاب میآمد، میگفتند:
سَحَابٌ مَّرْكُومٌ؛ (طور/۴۴)
: این ابر متراکمی است».
چیزی نیست برطرف میشود. خب وقتی آمد نابود شدند. دیگر جای برگشت برایشان نمانده بود. قبلش باید ایمان میآوردند، ایمان نیاوردند.
فقط در میان این همه اقوامی که عذاب شدند و عذاب بر آنها نازل شد؛ قوم یونس بودند که:
«إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا؛
: قوم یونس وقتی ایمان آوردند،»
«كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ؛
(یونس/٩٨)
: از آنها عذاب خوارکننده را برطرف کردیم».
«فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَىٰ حِينٍ» (یونس/٩٨)
که در روایتش میخوانیم که عذاب نازل شده و حتی تا چند متریِ بالای سرشان آن بادِ کشنده آمده و بهخاطر توبهای که کردند برطرف شده.
برای این بخش اول که این آیهٔ شریفه را خواندم؛ احادیثی که داریم:
یکی حدیث پانزدهم است که اولین حدیثِ مربوط به این آیهٔ شریفه است.
حدیث بعدی روایت نهم هست و روایت بعد شانزدهم است. این سه تا روایت.
روایت ٢٢ هست که اینها دیگر روایاتش زیاد طولانی نیست. بعد روایت ٢٣ و ٢۴ و روایت ٢٩ هم هست روایتش در جای دیگر قطعهای از روایت شانزدهم نقل شده. حالا اینها را با هم میرویم جلو.
از روایت پانزدهم شروع میکنیم که انشاءالله بهترین مطالب را در این روایت دریافت میکنیم.
از لحاظ سند، این روایت سندش را من خودم ساعتها وقت گذاشتم، تحقیق کردم از «مُعجَم رُواةُ الحَدِیث وَ ثِقَاتُه» که مرحوم آیتالله سید محمدباقر موحد ابطحی در هشت، نُه جلد..
یک معجمی است که متعلق به علماء و اهل رجال است.
همچنین «معجم الرجال» مرحوم آیتالله خویی که جامع همهٔ اینها هستند.
از آنجا تحقیق کردیم دانهدانه راویان را نوشتیم که هر کدامشان چطور آدمهایی بودند.
حالا انشاءالله در انتها اشخاصش را مجدداً شاید بررسی کنیم.
ابو عبیده حذّاء از امام باقر صلواتاللهعلیه نقل میکند که میگوید از حضرت شنیدم که فرمودند:
“وَجَدنَا فِی بَعضِ کُتُبَ أَمِیرَالمُؤمِنین؛
: در بعضی از کتب امیرالمؤمنین علیهالسّلام [ظاهراً باید همان کتاب علی علیهالسّلام باشد که کتابی است که حضرت ولیّعصر ارواحنافداه آشکارش میکنند] ما اهل بیت یافتیم که امیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمودند:
“حَدَّثَنیٖ رَسُولُالله أَنَّ جَبرَئیل حَدَّثَهُ؛
: پیامبر اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم برای من حدیث کرد که جبرئیل برایش این حدیث را بیان کرده”.
علت اینکه میفرمایند که جبرئیل حدیث برایشان کرده، بهخاطر این است که مردم میگویند: خب ای پیغمبر! تو که آنجا نبودی که داری اینطور میگویی.
علت اینکه میفرمایند که جبرئیل حدیث را برایشان بیان کرده، بهخاطر این است که مردم میگویند: ای پیغمبر! تو که آنجا نبودی که داری اینطور میگویی.
باید طبعاً از مسیری این روایت را نقل کنند که جبرئیل بوده و مشکلی نباشد والّا حضرت جبرئیل شاگرد این خاندان و خادم این خاندان است که جبرئیل برایشان بیان کردند که:
«أَنَّ یُونُسَ بْنَ مَتَّی بَعَثَهُ اللَّهُ إِلَی قَوْمِهِ؛
: خداوند او را به قومش مبعوث کرد».
پس معلوم است که اهل همان قومِ یونس بوده، فامیل آنها بوده و از همان طایفه بوده که این تأثیرگذاریاش بیشتر است یعنی پذیرش مردم از کسی که میگویند از خودمان است و او را از خودشان میدانند؛ بیشتر است. بهخاطر همین خداوند از قوم خودشان انتخاب کرد.
[سؤال دقیقه ١۶] بله تأثیر روانی و پذیرشش. میان آنها بزرگ شده. از او بدی ندیدند.مثل پیامبر اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم که به ایشان امین میگفتند.
“وَ هُوَ ابْنُ ثَلَاثِینَ سَنَهًًْ وَ کَانَ رَجُلًا یَعْتَرِیهِ الْحِدَّهًُْ؛
: موقعی که خدای تعالی او را مبعوث کرد به قومش، در سی سالگی بود. یک مرد تندمزاجی بود”.
یعنی از نظر زود عصبانی شدن؛ تندطبعی و خشم در وجودش بود.
بعضیها آرام هستند. بعضیها زود داغ میشوند. این طبیعتِ خلقتش بوده که این طبیعت را انسان طبعاً با تربیت میتواند برطرف کند. یعنی میزان و متعادلش کند و در حد نرمال نگهش دارد.
مثلاً حضرت موسی شدیدالغضب بود. حضرت هارون که یاورش بود، مرد آرام و مهربانی بود.
در همین روایت دارد که قارون از حضرت یونس میپرسد: موسی چه شد که شدیدالغضب بود؟
غضبناک میشد.
[سؤال دقیقه ١۶:١٠]
اعصاب داشت منتها خیلی غیرت داشت در برابر منکرات.
مثلاً میگویند: حضرت اباالفضل علیهالسّلام خشمناک میشود ولی امام حسین عليهالسّلام میبخشد. یک حالت پدر و مادری دارد.
مثلاً پیغمبر اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم با امیرالمؤمنین علیهالسّلام هم همینطور بودند. یکی پدر بوده، یکی مادر.
یعنی جایگاهی که یکی خشم بگیرد، یکی ببخشد که این، مثل شب و روز تنظیمکننده است. مثل گهواره است مردم را تنظیم میکند.
لازم است یک جاهایی خشم بگیرند و خب مردم همهاش هم بخواهند خشم ببینند، نمیشود یک جاهایی باید مهربانی ببینند.
لذا خدای تعالی پیغمبر اکرم و امیرالمؤمنین و حضرت زهرا علیهمالسّلام را گذاشته که اینها تنظیمکننده باشند. یکی یک جایی خشم بگیرد، یکی شفاعت کند.
لذا دامان حضرت زهرا سلاماللهعلیها را گرفتن، یک فایدهی اینطوری دارد که جنبه مادری و مهربانی و عطوفتِ خاصی دارند که انسان به ایشان پناه ببرد.
پس این «یَعْتَرِیهِ الْحِدَّهًُْ؛ خشمگین میشد»؛ نقص نیست بلکه یک حالت غیرت و عکسالعمل در برابر منکرات را دارد. منتها ظرفیتش یک ظرفیتی بوده که خدای تعالی میخواسته ظرفیتش را ببرد بالا.
“وَ کَانَ قَلِیلَ الصَّبْرِ عَلَی قَوْمِهِ؛
: از دید خدا و اهلبیت علیهمالسّلام آن مقدار صبری که لازم بوده را کسر داشته”.
“الْمُدَارَاهًِْ لَهُمْ عَاجِزاً عَمَّا حُمِّلَ مِنْ ثِقَلِ حَمْلِ أَوْقَارِ النُّبُوَّهًِْ وَ أَعْلَامِهَا”
از آن مقداری که بار میخواستند روی دوشش بگذارند؛ آن مقدار توانایی را نداشته.
باید ظرفیتش میرفته بالاتر.
مثل اینکه یک وزنهبردار تا هفتاد کیلو کار کرده که بالای سر ببرد. بعد فدراسیون و مسئولین تصمیم میگیرند که روی او کار کنند که او در مسابقات، نود کیلو را بالای سر ببرد و یک افتخاری برای کشور کسب کند. ولی در هفتاد کیلو وزن، بالای سر بردنش هم افتخار است.
انبیاء درجات دارند.
«تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ» (بقره/٢۵٣)
حضرت یونس درجه خودش را داشته. خدای تعالی میخواسته درجه او را ببرد بالاتر مثل اینکه یک سرگرد را بخواهند سرهنگ کنند.
“الْمُدَارَاهًِْ لَهُمْ عَاجِزاً عَمَّا حُمِّلَ مِنْ ثِقَلِ حَمْلِ أَوْقَارِ النُّبُوَّهًِْ وَ أَعْلَامِهَا؛
: از برداشتن سنگینیِ بار نبوت و برداشتن پرچمهایش، عاجز بوده”.
ظرفیتش در آن حدّ بالاتر نبوده.
“وَ أَنَّهُ تَفَسَّخَ تَحْتَهَا کَمَا یَتَفَسَّخُ الْجَمَلُ تَحْتَ حِمْلِهِ
زیر آن بارش میمانده مثل شتری که زیر بار میماند”.
هنوز تواناییاش در آن حد نیست. بارهای سبکتری را میتواند بردارد.
ببینید این کلام را چه کسی دارد میگوید؟
از جانب خدا دارد صحبت میشود.
اینها مثل معلمی که دارد درباره دانشآموزانش صحبت میکند، دارند درباره حضرت یونس صحبت میکنند.
ما جرأت نمیکنیم درباره حضرت یونس اینطوری صحبت کنیم. ولی چون دارند بیان حقایق و معارف میکنند، طبعاً باید اینطور صحبت کنند.
“وَ أَنَّهُ أَقَامَ فِیهِمْ یَدْعُوهُمْ إِلَی الْإِیمَانِ بِاللَّهِ وَ التَّصْدِیقِ بِهِ وَ اتِّبَاعِهِ ثَلَاثاً وَ ثَلَاثِینَ سَنَهًًْ؛
: در میان آنها تشریف داشتند و میان آنها بودند. دعوت به ایمان آوردن به خدا و تصدیق کردن که پیروی کنند. ٣٣ سال میان آنها بود”.
یعنی از ٣٠ سالگی تا ۶٣ سالگی میان آنها بود.
“فَلَمْ یُؤْمِنْ بِهِ وَ لَمْ یَتَّبِعْهُ مِنْ قَوْمِهِ إِلَّا رَجُلَانِ؛
مردم به ایشان ایمان نیاوردند و پیروش نشدند از قوم مگر دو نفر”.
خیلیه ٣٣ سال شما بروید به یک شهری با جمعیت بالای صدهزار نفر زندگی کنید و فقط دونفر ایمان بیاورند.
ما مبلغین اگر یکبار برویم یک جایی و یک برخورد تندی بشود؛ دیگر نمیرویم آنجا. ببینید ماها چقدر فاصله داریم با حضرت یونس!
ماهایی که میگوییم: ما مقصر نبودیم. ما که درس خواندیم. وظیفهمان را انجام دادیم.
یعنی ما خودمان را بگذاریم جای حضرت یونس، میبینیم ما «یک» هستیم و حضرت یونس «هزار» است.
خیلی فاصله داریم با آن انتظاری که از یک مبلّغ میرود. یعنی خدای تعالی هم خیلی با ما ور نمیرود چون میداند از رده خارجیم.
حضرت یونس از سی سالگی مبعوث شدند یعنی ٣٣ سال داشتند تبلیغ میکردند.
خدای تعالی او را به قومش مبعوث کرد. در میان آنها بود و آنها را دعوت میکرد. صریحاً دارد میگوید: ٣٣ سال داشت آنها را دعوت میکرد.
دو نفر فقط ایمان آوردند.
“اسْمُ أَحَدِهِمَا رُوبِیلُ وَ اسْمُ الْآخَرِ تَنُوخَا؛
: نام یکیشان روبیل بود و اسم نفر دوم تَنوخا بود”.
“وَ کَانَ رُوبِیلُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ الْعِلْمِ وَ النُّبُوَّهًِْ وَ الْحِکْمَهًِْ؛
: روبیل یک مرد پرورشیافته در خانه انبیاء و علم و نبوت و حکمت بود”.
“وَ کَانَ قَدِیمَ الصُّحْبَهًِْ لِیُونُسَبْنِمَتَّی علیهالسّلام مِنْ قَبْلِ أَنْ یَبْعَثَهُ اللَّهُ بِالنُّبُوَّهًِْ؛
: و رفیق دیرینه حضرت یونس بود، قبل از اینکه حضرت یونس به نبوت مبعوث شود”.
“وَ کَانَ تَنُوخَا رَجُلًا مُسْتَضْعَفاً عَابِداً زَاهِداً مُنْهَمِکاً فِی الْعِبَادَهًِْ؛
: تَنوخا مرد ضعیفی بود از لحاظ فکری و روحی. آدم عابدی بود. اهل دنیا نبود. خیلی در عبادت کردنِ ظاهری فرو رفته بود”.
مثلاً زیاد نماز بخواند. به نماز شبش خیلی مقید باشد. حالا نمیگویم که مقید به نماز شب نباشد ولی در عبادتهای ظاهری خیلی فرو رفته بود.
«مُنْهَمِکاً فِی الْعِبَادَهًِْ» یعنی فرو رفته بود در عبادت.
یکی حکیم بود. یکی عابد بود.
“وَ لَیْسَ لَهعِلْمٌ وَ لَا حُکْمٌ؛
: آدم عالمی نبود و در حدی نبود که بتواند حکم کند”.
آدمی که میتواند حکم کند، آدم حکیم است. یعنی حقیقتِ یک چیزی را درک کند بعد بگوید: این باید اینطور شود. اینکار را باید کرد. حکم کند.
آدم حکیم میتواند اینکار را بکند یعنی به حقیقت، انسان باید اینقدر در تقوا و علم رشد بکند که حکیم شود. حکمت به قلبش وارد شود. حقیقتِ یک چیزی را بفهمد.
لذا او چون حکیم بود؛ وقتی حضرت یونس درخواست عذاب کرد، از حکمش استفاده کرد و گفت: نه اینجا مناسب نیست که ما کمظرفیتی نشان بدهیم و بگوییم: حتماً اینها باید عذاب شوند. شاید مدارا کردن، بهتر جواب بدهد.
بهخاطر آن حکیم بودنش اینطوری بود.
سؤال:
متوجه نمیشوم. روبیل چه فرقی با تنوخا داشت؟ چه امتیازی داشت؟
جواب: حالا امتیازش در داستان معلوم میشود.
یکی از حاضرین: حکیم بود. خیلی از مسائل را درک میکند و حکم میکند ولی آن شخص عابد، فقط خدا را میشناسد که باید عبادتش کند ولی قادر به حکم کردن نیست.
جواب: ببینید وقتی آدم حقیقت یک چیزی را از طریق تعالیم وحی بشناسد، به حکمت میرسد و زمانی به قلبش باز میشود که اخلاصی داشته باشد.
پیامبر اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم فرمودند:
مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ یَوْماً فَجَّرَ اللَّهُ یَنَابِیعَ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ؛ (بحار الأنوار، ج۶٧، ص٢۴٩)
: کسی که چهل صباح خودش را خالص کند، حکمت از قلبش به زبانش جاری میشود”.
آدم حکیم، آدم عمیقی است. تنوخا آدم عمیقی نبوده. پوستهای بوده ولی روبیل حکیم و عمیق بوده
یعنی او یکی، دو مطلب را میدیده ولی این مثلاً ده تا مطلب را میدیده.
مثلاً در حوادثی که در زمان ما رخ میدهد. ممکن است اینهایی که خیلی تندمزاج هستند، بگویند: ما باید وارد جنگ شویم.
ولی مقام معظم رهبری حکیمانه برخورد میکند.
مثلاً در جنگی که صدام به کویت حمله کرد؛ اگر ایشان یک آدم حکیمی نبود، میگفت: باید وارد جنگ شویم.
ببینید چه بساطی بپا میشد لذا ایشان قشنگ عبور داد.
بعضی از این مقامهای نظامی فکر کنم فرمانده ارتش گفته بود: ایشان ما را از هفت تا جنگ حتمی از لحاظ نظامی که من تخصصش را دارم عبور دادند!
خب این حکیمانه رفتار کردنِ یک کسی است که کارها دست اوست. اگر حکیمانه برخورد نمیکرد ممکن بود خیلی مسائل اتفاق بیفتد.
الآن هم میبینید که ایشان میگوید: در قضيه غزه، ما نیستیم. فلسطینیها خودشان هستند که دارند میجنگند.
خودشان را کنار میکِشند برای اینکه کشور درگیر جنگ نشود که آمریکا دیوانگی کند.
الآن مثلاً اسرائیل دارد دیوانگی میکند همینطور میزند و میکُشد. اصلاً برایش مهم نیست!
حکیمانه برخورد کردن، این نمونهها را دارد.
جواب: برای حکیمانه رفتار کردن باید هم اخلاصمان و هم تقوایمان را بالا ببریم و هم آن علمی که از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسّلام یاد میگیریم؛ به عمق حقايق و معارفِ آنها توجه کنیم.
[سؤال دقیقه ۳۲] یک مقدار تقید به دین هست ولی از آن طرف هم عمق فکر را کم داشته. تعمق فکریاش کمتر بوده.مثلاً بعضیها حال و حوصله ندارند یعنی میخواهند زود مطلب جمع و جور شود. دیگر حال و حوصله ندارند که صبر کنند.
میگویند: ما حق داریم که از خدا بخواهیم اینها عذاب شوند. چقدر صبر کنیم دیگر!
گاهی حتی قضیه حضرت یونس میان یک زن و شوهر اتفاق میافتد یعنی زن میشود قوم حضرت یونس، مرد میشود حضرت یونس.
چرا؟
برای اینکه من میتوانم خشم بگیرم و بر او خشمناک شوم درحالی که خدای تعالی میفرماید: تو کظم غیظ بکن!
«وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ» (آلعمران/١٣۴)
خدای تعالی مردم را برای عذاب خلق نکرده. زود نتیجهگیری نکن، عجله نکن!
[سؤال دقیقه ٣٣:٣٨]جواب: به عمق حقایقی که وجود دارد باید توجه کرد. به همه اطلاعات باید توجه کرد.
مثلاً بعضی از مسئولین کشور خیلی از حقايق را میدانند و این روی تصمیمگیریهایشان تأثیر میگذارد که چه کاری انجام بدهند.
ما که اطلاع نداریم میگوییم: باید فلان کار را بکنید.
ولی آنها میگویند: ما دهتا چیز دیگر اضافه بر تو میدانیم بهخاطر آن چیزهایی که بیشتر اطلاعات داریم؛ الآن نباید فلان کار را بکنیم که بهظاهر باید آن کار را کرد.
مثل همین جنگی که من الآن مثال میزنم. ممکن بود در قضيه افغانستان جنگ بپا شود، در قضيه باکو جنگ بپا شود، در قضيه کویت جنگ بپا شود.
الآن در قضيه اسرائیل یک عدهای حتی آمارگیری میکنند که موافق حمله موشکی به اسرائیل هستید یا نه؟ در بعضی از کانالها هست.
این حالتِ تنوخایی میشود.
ببینید یک مقدار آدم باید خودش را از ظاهربینی خارج کند. علم است که انسان را از ظاهربینی بیرون میبرد.
مثلاً در قضیه ابلیس که سجده نکرد، چرا سجده نکرد؟
چون علمش ظاهری بود. فقط نگاه کرد که او از گل خلق شده، من از آتش خلق شدم. آتش یک چیز لطیفی است. گل یک چیزی است که اگر دست بزنی باید خودت را بشویی.
در حالی که این یک پوستهای بود. اگر به عمق مطلب توجه میکرد و از یک طرف هم تکبر و غرورش را کنار میگذاشت؛ میتوانست شیطان نباشد، ابلیس نباشد.
صفات است که تأثیر میگذارد. اینکه میگویند: انسان باید از صفات رذیله بیاید بیرون، بهخاطر همین است مثلاً عجله، تکبر.
گاهی چند تا لشکر به آدم حمله میکنند. تکبر و عجله و خودخواهی دست به دست هم میدهند و یکدفعه آدم را زمین میزنند.
جواب: بله.
“وَکَانَ تَنُوخَا لَيسَ لَهُ عِلمٌ ولا حُكمٌ”
اینکه علم نداشت و حکم نداشت؛ خیلی نکته دارد.
علم نداشت و حکم هم نداشت. صرف علم کفایت نمیکند باید به حکمت برسد.
جواب: ببینید یک وقتهایی علم هست ولی آن شخص، حکیم نیست.
سؤال: علم مقدمه حکمت میشود یعنی باید عالم باشد که حکیم باشد؟
جواب: بله ببینید یک مثال داریم که این مثال، جا میاندازد مطلب را.
در روایات فرمودند: «علم را با حلم زینت دهید».
عالم اگر حلیم نباشد، انگار علمش او را زیبا نمیکند. فقط یک چیزهایی میداند ولی حکیم نیست، حلم ندارد. حلم و بردباری خیلی تأثیرگذار است.
ما مثال میزنیم به آبی که پشت سد است. آبی که پشت سد است، علم است ولی خودِ سد، حلم است. یعنی حلم، علم را نگه میدارد.
فایدهاش چیست؟
فایدهاش این است که این آب، روان نمیشود همینطور زمینها را از بین ببرد. به اندازه استفاده میشود. تقسیمبندی میشود میان کشاورزانی که هکتارها زمین دارند.
علم را با حلم زینت دادن.
اگر علم باشد ولی حلم نباشد؛ میشود آن آبی که همینطور جاری است. سدی ندارد که این علم را نگه دارد و به درستی استفاده شود.
“وكانَ روبيلُ صاحِبَ غَنَمٍ يَرعاها ويَتَقَوَّتُ مِنهَا؛
: روبیل درآمدش اینطور بود که تعدادی گوسفند داشت که اینها را میچراند و از آنها معیشت و زندگیاش را تأمین میکرد”.
“وكانَ تَنوخا رَجُلاً حَطّابًا يَتَحَطَّبُ عَلى رَأسِهِ ويَأكُلُ مِن كَسبِهِ؛
: و تنوخا هم مردی بود که میرفت از بیابان هیزم جمع میکرد. هیزمها را بار میکرد روی سرش میآورد و اینها را میفروخت و درآمدش از این راه بود”.
ممکن است اینجا حضرت ذکر میکنند که این یکی شغلش این بود و آن یکی شغلش آن بود؛ یک نکاتی در بیان این مطلب داشته باشد.
کسی که مثلاً چوپان است، او بحثِ مراعات گوسفندان به عهدهاش است دیگر! مسئولیت گوسفندان را دارد. به عربی به چوپان «راعی» میگویند یعنی «مراعاتکننده».
باید رعایت کند حال گوسفندان را که از یک طرف گرگ، آنها را نخورد. از یک طرف خسته نشوند. جایی آنها را برای چریدن ببرد که علف گیرشان بیاید.
خیلی داستان در چوپانبودن هست. بعضی از انبیاء که چوپانی میکردند مثلاً حضرت موسی ده سال، حضرت شعیب برایش شرط کرد که برایش چوپانی کند. این برای این بود که حلم و صبرش را بالا ببرد.
جواب: بله.
ولی تنوخا خودش بوده و هیزمهایی که روی سرش میگذاشته و میبرده برای فروش.
اینها تأثیر داشته دیگر! یعنی ما میتوانیم این برداشت را بکنیم که شغل، تأثیر دارد در روحیات انسان. در یک سری از شغلها هست که روحیات، متفاوت میشود.
سؤال: یعنی نهایتاً اگر انسان میخواهد حکیم باشد، باید شغلی که به حکیم بودنش کمک کند، انتخاب کند؟
جواب: بله. فرض کنید که یک شغلی است که خودش هست و خودش مثل همین هیزم جمع کردن ولی خیلی شغلها هست که رعایت حال دیگران، در آن خیلی مطرح است مثلاً خلبان، راننده اتوبوس، معلم بچهها. تأثیرگذار است دیگر!
“وكانَ لِروبيلَ مَنزِلَةٌ مِن يونُسَ غَيرُ مَنزِلَةِ تَنوخا؛
: روبیل جایگاهی که پیش حضرت یونس داشت، جایگاه خیلی متفاوتی بود. احترام بیشتری داشت ولی تنوخا خیلی در نظرش بالا نبود”.
چرا؟
بهخاطر سه چیز.
“لِعِلمِ روبيلَ وحِكمَتِهِ وقَديمِ صُحبَتِهِ؛
: بهخاطر علمی که روبیل داشت. بهخاطر حکمتی که داشت. بهخاطر انس و رفاقت قدیمی که با هم داشتند”.
حضرت یونس دیگر بعد از ٣٣ سال زحمتی که برای قومش کشید، نا امید شد از اینها.
[میگویم: ما با یکبار رفتن به یک روستا نا امید میشویم. ایشان بعد از ٣٣ سال نا امید شد]
“فَلَمَّا رَأَی یُونُسُ علیهالسّلام أَنَّ قَوْمَهُ لَا یُجِیبُونَهُ وَ لَا یُؤْمِنُونَ بِهِ ضَجِرَ وَ عَرَفَ مِنْ نَفْسِهِ قِلَّهًَْ الصَّبْرِ
: وقتی که دید قومش اجابت نمیکنند و به او ایمان نمیآورند؛ دیگر از اینها بدش آمد و بهخاطر شناختی که از خودش داشت، گفت که دیگر نمیتوانم تحمل کنم”.
بعد از ٣٣ سال. یعنی نه اینکه بخواهد خودش را کم بگیرد و بگوید: من نقص دارم.
گفت: دیگر نمیشود به پای اینها صبر کرد.
البته این نتیجهی ظرفیتِ خودش بود یعنی مثلاً سرگرد بود، سرهنگ نبود که بفهمد. میزان علمش در حدّ آن درجهی خودش بود اما طوری نبود که بگوییم: در کارش کوتاهی کرده.
از خودش شناختی که داشت، میدانست که بیشتر از این نمیتواند صبر کند.
“فَشَکَا ذَلِکَ إِلَی رَبِّهِ؛
: لذا درنتیجهی این شناختی که از خودش داشت که دیگر نمیتواند با اینها سر کند؛ به خدای تعالی شکایت کرد”.
“وَ کَانَ فِیمَا شَکَا؛
: در شکایتش این بود”،
أَنْ قَالَ یَا رَبِّ إِنَّکَ بَعَثْتَنِی إِلَی قَوْمِی وَ لِی ثَلَاثُونَ سَنَهًًْ؛
: گفت که یا رب! وقتی تو مرا به قومم مبعوث کردی، من سی سالم بود”.
“فَلَبِثْتُ فِیهِمْ أَدْعُوهُمْ إِلَی الْإِیمَانِ بِکَ وَ التَّصْدِیقِ بِرِسَالاتِی وَ أُخَوِّفُهُمْ عَذَابَکَ وَ نَقِمَتَکَ؛
: من میان اینها بودم. آنها را دعوت میکردم که به تو ایمان بیاورند و به آن رسالتها و پیامهای خودم، تصدیق کنند مرا و از عذاب تو و از خشم تو، من آنها را بیم میدادم”.
” ثَلَاثاً وَ ثَلَاثِینَ سَنَهًًْ فَکَذَّبُونِی وَ لَمْ یُؤْمِنُوا بِی؛
: ٣٣ سال هم من اینطوری با آنها کار کردم. من را دروغگو خواندند گفتند که تو دروغ میگویی. تکذیبم کردند. به من ایمان نیاوردند”.
“وَ جَحَدُوا نُبُوَّتِی؛
: اینکه من از طرف تو خبر برایشان میآورم، انکار کردند. گفتند که این خبرها نیست. این حرفها چیست؟”.
مثل بعضیها که در این عصرِ ما انکار میکنند. سوره جَحد را که «جحد» میگویند یا همان سوره «قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ» برای اینکه کافر انکار میکند، میگوید: نه چه کسی گفته تو از طرف خدا خبر میآوری!
تازه اگر آن کافر، خدا را قبول داشته باشد. چون همه کافرها اینطور نیستند که خدا را قبول نداشته باشند. به کسی که خدا را قبول دارد ولی پیامبر خدا را قبول ندارد هم کافر میگوییم.
“وَ جَحَدُوا نُبُوَّتِی؛
: نبوت من را انکار کردند اینکه من خبرآورنده از طرف خدا هستم”.
“وَ اسْتَخَفُّوا بِرِسَالاتِی؛
: گفتند که حرفهایت بیارزش است. حرفهایی که میزنی بیخودی است”.
“وَ قَدْ تَوَاعَدُونِی وَ خِفْتُ أَنْ یَقْتُلُونِی؛
: حتی من را تهدید کردند. اینقدر تهدیدهایشان بالا گرفت که من ترسیدم من را بکشند”.
به قول خودمان که میگوییم: دیگر چکار کنم خدایا!
[سؤال دقيقه ۴٧:۴٣]: «وَ قَدْ تَوَاعَدُونِی» یعنی وعده تهدید دادند؟جواب: بله معنای تهدید کردن است.
“فَأَنْزِلْ عَلَیْهِمْ عَذَابَکَ؛
: پس خدایا نازل کن برای آنها عذابت را”.
“فَإِنَّهُمْ قَوْمٌ لَا یُؤْمِنُونَ؛
: اینها قومی هستند که ایمان نمیآورند”.
یعنی غرض اینکه:
خدایا! اینها ایمان بیاورند نجات پیدا میکنند. خب ایمان نمیآوردند. چه فایدهای دارد دیگر بیشتر از این؟
“قَالَ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی یُونُسَ علیهالسّلام؛
: آن وقت خدای تعالی به حضرت یونس وحی کرد”.
خلاصه از اینجا خداوند دارد حضرت یونس را صبر میدهد که مدارا کن؛ شروع میشود.
سؤال: یعنی در واقع باید بگوییم که آدم صبوری بوده که اینقدر تحمل کرده.
جواب: در قیاس با ما بله. ما یک قاشق چایخوری هستیم و ایشان یک استخر است. صبرش خیلی بالا بوده که ٣٣ سال تحمل کرده.
سؤال: ولی باز خداوند از او انتظار دارد که تا آخر عمر صبرش در حدّ تبلیغ و ارشاد باشد.
جواب: بله.
أَللّهُمّ عَجِّل لِوَلِیِّکَ الْفَرَج
۲۷ ربیعالاول ۱۴۴۵
٢١ مهر ۱۴۰۲
حجت الاسلام و المسلمین علیرضا نعمتی آموزه های حجت الاسلام علیرضا نعمتی