أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
جلسهٔ ششم از مباحثهٔ قضایای حضرت یونس علینبیّناوآلهوعلیهالسّلام و قومش.
حدیث أبوعبیده از امام باقر علیهالسّلام که در بحارالأنوار جلد چهاردهم صفحهٔ ۳۹۲ تا ۳۹۹ روایتش مفصل نقل شده و عرض کردم روایت صحیحه است و تکتک راویانش را تحقیق کردیم درست بودند.
به اینجا رسیدیم که حضرت یونس علینبیّناوآلهوعلیهالسّلام آمد ببیند عذاب که آمده، قومش چه حال و روزی دارند.
از پشت کوه که رفته بود تا عذاب او را نگیرد آمد، دید خبری نیست و همه سالم هستند و اتفاق خاصی نیفتاده.
به تنوخا فرمود:
“یَا تَنُوخَا کَذَبَنِیَ الْوَحْیُ؛
: تنوخا! وحی من از نظر مردم دروغ در آمد”.
اینها در تصور خودش بوده. نه اینکه مردم این فکر را بکنند. مردم چون توبه کرده بودند طبعاً این فکرشان نبوده بلکه تصور حضرت یونس این بود.
“وَ کَذَبْتُ وَعْدِیَ لِقَوْمِی وَ لَا عِزَّهًَْ لِی
وَ لَا یَرَوْنَ لِی وَجْهاً أَبَداً بَعْدَ مَا کَذَبَنِیَ الْوَحْیُ؛
: حضرت یونس گفت بعد از اینکه وحی من از نظر مردم دروغ در آمده، دیگر من روی برگشتن به میان مردم را ندارم”.
“فَانْطَلَقَ یُونُسُعلیهالسّلام هَارِباً عَلَی وَجْهِهِ مُغَاضِباً لِرَبِّهِ نَاحِیَهًَْ الْبَحْرِ مُسْتَنْکِراً فِرَاراً مِنْ أَنْ یَرَاهُ أَحَدٌ مِنْ قَوْمِهِ فَیَقُولَ لَهُ یَا کَذَّابُ”
حضرت یونس غضبناک هم بود. بهخاطر خدا غضبناک بود که اینها کافر بودند و نپذیرفتند. حالا هم که عذاب آمده و هیچ اتفاقی نیفتاده؛ غضبناک بود.
بهطوری که شناخته نشود، از آنجا فرار کرد که به او نگویند یا کذّاب.
“فَلِذَلِکَ قَالَ اللَّهُ وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ”
خدای تعالی فرمود: یونس با خودش فکر کرد من کار خلافی نکردم. الآن که دارم میروم، طبعاً خدا کاری با من ندارد.
من درخواست عذاب کردم، خدا هم پذیرفته. حالا عذاب آمده و اینها اتفاقی برایشان نیفتاده، تخلفی از من سر نزده.
بهخاطر این، در تصور خودش گمان کرد که ما کاری با او نداریم و بعد حرکت کرد که برود.
“قَالَ أَبُوعُبَیْدَهًَْ قُلْتُ لِأَبِیجَعْفَرٍ علیه السّلام؛
: ابوعبیده حذّاء که راوی روایت است میگوید به امام باقر علیهالسّلام عرض کردم”،
“کَمْ کَانَ غَابَ یُونُسُ عَلیهالسَّلام عَنْ قَوْمِهِ حَتَّی رَجَعَ إِلَیْهِمْ بِالنُّبُوَّهًِْ وَ الرِّسَالَهًِْ؛
: حضرت یونس چه مقدار از قومش غایب شد تا اینکه با دستور جدیدِ نبوت برگشت؟”.
در بقیه روایات که بعداً میخوانیم؛ حضرت ولیّعصر ارواحنافداه به چند پیامبر تشبیه شدند که یکی از آنها حضرت یونس است.
حضرت یونس بعد از غیبتش که برگشت، جوان شد. ۶٣ سال داشت که رفت. بعد از ٢٨ روز که در شکم ماهی بود و برگشت؛ جوان شده بود.
امام زمان ارواحنافداه هم جوان برمیگردند. در سنّ پیران هستند ولی ظاهرشان جوان است.
خب أبوعبیده حذّاء به امام باقر علیهالسّلام عرض کرد:
“فَآمَنوُا بِهِ و صَدَّقوِا؛
: بعد از اینکه ایمان آوردند و تصدیقش کردند، چه مقدار غایب بود؟”.
“قَالَ أَرْبَعَهًَْ أَسَابِیعَ؛
: حضرت فرمودند چهار هفته”.
کاش غیبت امام زمانِ ما هم اینقدر کوتاه بود.
حضرت یونس همش ۲۸ روز غایب بود!
“سَبْعاً مِنْهَا فِی ذَهَابِهِ إِلَی الْبَحْرِ؛
: یک هفتهاش را رفت تا به دریا برسد”.
“وَ سَبْعاً مِنْهَا فِی رُجُوعِهِ إِلَی قَوْمِهِ؛
: هفت روز هم که این مسیر را باید برگردد”.
“فَقُلْتُ لَهُ وَ مَا هَذِهِ الْأَسَابِیعُ؛
: اینجا راوی میگوید من فکر کردم مدت، زیاد بوده. منظور از یک هفته، همین هفتهٔ معمولیِ ماست؟”.
“شُهُورٌ أَوْ أَیَّامٌ أَوْ سَاعَاتٌ؛
: این یک هفته، چند ماه است یا چند روز است یا چند ساعت است؟”.
“فَقَالَ یَا عُبَیْدَهًُْ إِنَّ الْعَذَابَ أَتَاهُمْ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ فِی النِّصْفِ مِنْ شَوَّالٍ؛
: حضرت فرمودند عذاب که روز چهارشنبه آمد در نیمهٔ ماه شوال”،
“وَ صُرِفَ عَنْهُمْ مِنْ یَوْمِهِمْ ذَلِکَ؛
: و همان روز، عذاب از آنها برطرف شد”.
“فَانْطَلَقَ یُونُسُ علیهالسّلام مُغَاضِباً؛
: حضرت یونس علیهالسّلام غضبناک رفت”.
“فَمَضَی یَوْمَ الْخَمِیسِ؛
: روز پنجشنبه راهی شد”.
“سَبْعَهًَْ أَیَّامٍ فِی مَسِیرِهِ إِلَی الْبَحْرِ؛
: یک هفته که در مسیر بهسوی دریا بود”.
“وَ سَبْعَهًَْ أَیَّامٍ فِی بَطْنِ الْحُوتِ؛
: یک هفته هم در شکم ماهی بود”.
“وَ سَبْعَهًَْ أَیَّامٍ تَحْتَ الشَّجَرِ بِالْعَرَاءِ؛
: و یک هفته هم از دهان ماهی افتاد به ساحلِ بیسایبان و زیر درخت کدو”.
“سَبْعَهًَْ أَیَّامٍ فِی رُجُوعِهِ إِلَی قَوْمِهِ؛
: یک هفته هم که برگشت بهسوی قومش”.
‘فَکَانَ ذَهَابُهُ وَ رُجُوعُهُ مَسِیرَهًَْ ثَمَانٍ وَ عِشْرِینَ یَوْم؛
: پس رفت و برگشتش میشود چهار هفته یعنی ۲۸ روز”.
“ثُمَّ أَتَاهُمْ فَآمَنُوا بِهِ وَ صَدَّقُوهُ وَ اتَّبَعُوهُ؛
: بعد برگشت. به او ایمان آوردند و تصدیقش کردند و دیگر قبول کردند”.
چون خیلی پشیمان بودند و منتظر بودند آقا برگردد.
“فَلِذَلِکَ قَالَ اللَّهُ؛
: بهخاطر همین خدای تعالی فرمود”،
“فَلَوْلا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِیمانُها إِلَّا قَوْمَ یُونُسَ؛
: اینکه اینها ایمان آوردند و پیروی کردند، خدای تعالی این را مثلی آورده برای بقیهٔ اقوامی که معصیت میکنند و دچار عذاب میشوند. چرا بقیه کارِ قوم یونس را نکردند؟”.
یا به ما هم خدای تعالی میخواهد بفرماید:
«چرا شما اینکار را نمیکنید و عذاب غیبت امام زمان را با توبه و تضرعِ خودتان بهطور دستهجمعی برطرف نمیکنید؟».
افرادی که در سطحهای وسیع میتوانند تأثیرگذار باشند، باید این پیام را برسانند که خدای تعالی بیجهت در قرآن این داستان را نیاورده.
برای این آورده که ماها درس بگیریم که اگر مثل قوم حضرت یونس توبهٔ دستهجمعی کنیم؛ خدا فرج را میرساند.
«وَتُوبُوا إِلَي اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (نور/٣١)
: ای مؤمنین! دستهجمعی توبه کنید بهسوی خدا تا رستگار شوید».
حالا این آیه درباره احکام خاصی است ولی از لحاظ مصداق، برای کلّ مشکلات میتوان در نظر گرفت.
«فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ» (یونس/٩٨)
روایت ابوعُبیده در این شش جلسهای که داشتیم، تمام شد.
این یک روایت از پنجاه روایتی بوده که ما جمع کردیم منتها مهمترینش همین روایت بود.
این روایت، مفصل بود و تقریباً قضایایش کامل بود منتها یک مقدارش در روایاتِ دیگر بیان شده.
مثلاً حضرت یونس در دهان نهنگ بوده و با قارون ملاقات کرده، در بقیه روایات است.
عرض کردیم آیاتِ درباره حضرت یونس چهار بخش است. هر کدام هم یک عنوان را دنبال میکند.
«فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ» (یونس/۹۸)
این آیه مال قضیه «ظهور عمومی» است.
یعنی برای اینکه غیبت امام زمان ارواحنافداه تمام شود، از این داستان و این ماجرا درس بگیریم.
خدای تعالی دارد گله هم میکند که چرا بقیه اینطوری عمل نمیکنند که مورد بخشش قرار بگیرند و عذابشان تمام شود؟
این خیلی تأکید هم شده در روایات که شما مثل بنیاسرائیل توبه کنید و تضرع کنید، خدای تعالی فرج ما را میرساند.
علتش هم این است که بستگی به اقبال عمومی دارد. حداقل، شیعه! حداقل، شیعه!
جای پای امام زمان ارواحنافداه در شیعه است.
شما میخواهی از یک صخره هم بالا بروی؛ اول جای پایت را باید محکم بکنی که بتوانی خودت را بکشی بالا.
حضرت هم در مورد شیعه فرمودند:
“وَ يَکونُ شيِعَتُنا فِی دولَةِ القَائِم سَنامُ الأَرض وَ حکّامُهَا؛
: حکّام زمین و کوههای زمین، شیعیان ما هستند”.
باید شیعه، جای پای امام زمان ارواحنافداه باشد. یعنی حضرت را نلغزانند. اینقدر جامعه شیعه محکم باشند!
خب کاری ندارد که!
روحانیون، مبلّغین، علما روی مردم کار کنند مثل روبیل.
زمانی که مرحوم امام در عراق تبعید بود، چه کسی باعث شد که مردم انقلاب کنند؟
همین مبلّغین از روحانیون و مبارزین که خیلی هم زندان رفتند و شکنجه شدند و کشته شدند ولی لازم دانستند که مردم را بیدار کنند نسبت به اینکه باید انقلاب شود و امام از تبعید برگردد.
خب همینکار را باید در مورد آقا امام زمان ارواحنافداه بکنند. یک تجربه را روی مرجع تقلید کردند و مرجع تقلید را از تبعید در آوردند.
شاه با آن عظمتِ ظاهری و پوشالی، این «هَبَاءً مَنْثُورا» در چند ماه فرار کرد و رفت.
يعنی به این آسانی خدا نشان داد که شیعه میتواند.
حالا بالأخره جمعیتی که در ایران انقلاب کردند، همه هم نبودند. تقریباً ۷۰،۸۰درصد بودند. بقیه قبول نداشتند.
ولی همین که اکثریتی از مردم بيايند و درخواست فرج داشته باشند؛ این متأسفانه الآن خاموش است با اینکه زمینهاش خیلی فراهم بوده و متأسفانه شیطان کاری کرده که این مطلب حتی از ذهن ما روحانیین دور باشد.
«إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا وَنَرَاهُ قَرِيبًا؛ (معارج/ ۶و٧)
: دشمنان دور میپندارند ظهور را درحالیکه ما ظهور را نزدیک میدانیم».
علاوه بر اینکه این آیه در قرآن هست؛ در دعای عهد هم همین جمله هست یعنی تفسیر آن آیه میشود که:
«دشمنان، ظهور را دور میپندارند ولی ما نزدیک میدانیم».
یعنی از دید پروردگار و از دید دستگاه الهی، «ظهور» یک امر دوری نیست. دشمنان دور میپندارند.
برای چه؟
برای اینکه بدشان میآید. هیچ وقت جبههی مقابل، دوست ندارد حمله به این زودی صورت بگیرد.
دائم دوست دارند اگر جبههی اینطرفی میخواهد حمله کند، حمله نشود و آسیب نبینند.
شیاطین بالأخره در دنیا آسیب میبینند و بساط حکومتشان جمع میشود.
لذا یک تلاششان این است که بهوسیله مبلّغینشان و الآن بهوسیله رسانهها هر طور شده ظهور را به تأخیر بیندازند.
قبل از این، که این رسانهها نبود؛ شیاطین در دلهای مردم و در افکار مردم رسوخ میکردند.
الآن وسایلِ جدید یک مقدار رو کرده والّا قبل از این، شیاطین روی افکار مردم از همان زمانِ امیرالمؤمنین علیهالسلام کار کردند.
یازده امام خانهنشین شدند. امام دوازدهم هم خانهنشین است.
این ١۴٠٠ سال که ائمه اطهار علیهمالسّلام خانهنشین شدند، با چه تبلیغاتی بوده؟
«با فریب افکار».
همینطور که الآن شیاطینِ دنیا دارند کار میکنند که افکار مردم ایران را با رسانهها و فضای مجازی و اینترنت تغییر دهند؛ این تازگی ندارد!
این چیزی است که از قبل بوده منتها شکلش یک مقدارش آمده در دست مردم.
بنابراین اگر ما طلبهها طرز فکرمان را تغییر دهیم یعنی غفلتمان را به بیداری تبدیل کنیم و این بیداری را در مردم بهوجود بیاوریم که خدای تعالی فرموده: «نَرَاهُ قَرِيبًا» یعنی ما ظهورش را نزدیک میبینیم.
يعنی چی ما ظهورش را نزدیک میبینیم؟
حالا ما دائم ذهنهایمان میرود روی زمان. میگوییم: آیا خبری هست؟ آیا ظهور میخواهد بشود؟
درحالیکه این نزدیک بودن ظهور، در دست خودتان است. مثل توبه میماند. توبه نزدیک به مؤمن است.
چگونه نزدیک است؟
نزدیک است بهخاطر اینکه مؤمن هر وقت بخواهد توبه کند، خدا میپذیرد.
مردم هم وقتی ظهور امام زمان ارواحنافداه را از خدا بخواهند؛ در حقیقت توبه خودشان را از خدا میخواهند.
توبه میکنند از آن غفلتی که از وجود مبارک حضرت داشتند و باید این را تبدیل کنند به اینکه از خدا درخواست ظهور کنند.
خدای تعالی هم ظهور را میرساند.
«ظهور» به این معنا نزدیک است.
نزدیک است چون در دست توست و به عمل تو بستگی دارد.
جامعه شیعه بايد دست به دست هم بدهند.
لذا حضرت ولیّعصر ارواحنافداه در نامهشان به شیخ مفید همین را میفرمایند:
اگر شیعیان ما که خدا موفقشان کند به طاعت خودش، به عهدی که از ما به گردنشان است، یکدل میشدند و درخواست ظهور ما را داشتند یعنی به عهدشان وفا میکردند؛
“لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْیُمْنُ بِلِقَائِنَا؛
: به تأخير نمیافتاد”.
یعنی این هزار سال از جیب ما رفته. تمام نسلهایی که در این ١٢٠٠ سال بودند، همه از جیب خودشان رفته. خودشان خسارت به خودشان زدند.
والّا آقا همیشه منتظر و گوش به زنگ است که حداقل جامعه شیعه، ایشان را بخواهد.
بقیه مردم که متوجه حضرت نیستند؛ آنها هم وقتی که ظهور شود، خدای تعالی مهربان است و نمیخواهد مردم به زحمت بیفتند، اصلاح میشوند و روی آنها کار میشود و معجزات انجام میشود و آگاهیبخشی انجام میشود و مردم به راه راست هدایت میشوند.
به هر حال این درس اول بود از این چهار درسی که از قضایای حضرت یونس علینبیّناوآلهوعلیهالسّلام در قرآن مطرح شده که آن بیداری در مردم باید ایجاد شود.
خب مباحث در اینجا البته مباحثی است که به همین مقدار نیست.
مباحث مختلفی هست در بحث ظهور حضرت که انشاءالله باید یک مقداری فرصت شود دستهبندی کنیم. یکی از آنها همین آیه است:
«إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباٌ» (معارج/۶و٧)
به اضافۀ فرمایش امام هادی علیهالصّلوةوالسّلام که:
“فَتَوَقَّعُوا الفَرَجَ مِن تَحتِ أقدامِكُم؛
: فرج ما را از زیر قدمهای خودتان توقع داشته باشید”.
یعنی شما باید حرکت کنید. ما که آمادهایم! شما باید قدم بردارید که ظهور شود.
حالا بعضی میگویند: زیر قدمهای شما، یعنی نزدیک به شماست.
ولی اصل معنایش این است که حرکت خودتان را میطلبد.
اگر هم بخواهید بگذارید تا پیمانۀ غیبت پر شود؛ مشخص نیست کی پر میشود. ما اطلاعی نداریم.
اگر ما هزار سال پیش مینشستیم این جلسه را میگذاشتیم، جرأت نمیکردیم بگوییم: ممکن است هزار سال طول بکشد.
ولی خب دیدیم که کشید!
شیعیان ۱۴۰۰سال پیش مگر جلسه نداشتند؟ مگر گفتگو نداشتند؟
بهصورت فردی و چند نفری با هم گفتگو داشتند دیگر!
با هم ملاقات میکردند. در تقیّه هم زندگی میکردند ولی آیا آنها میتوانستند بگویند: ممکن است هزار سال دیگر طول بکشد؟
الآن ما هم به زبانمان نمیآید بگوییم: ممکن است صد سال دیگر، پنجاه سال دیگه، ۵۰۰سال دیگر باشد.
ولی به همین وضعیت، مردم از حضرت غافل باشند؛ بله ممکن است طول بکشد.
دست ما نیست.
خدای تعالی کی بخواهد تفضل کند و کی بخواهد پیمانه را پر ببیند؛ آن دیگر دست خداست.
مثل قضیه برادران حضرت یوسف همان اول بعضیهایشان به دیگران میگفتند: آقا بیایید توبه کنیم. بیایید بگوییم ما یوسف را در چاه انداختیم. عذرخواهی کنیم و ماجرا حل شود.
ولی دائم تأخیر انداختند، دائم تأخیر انداختند که هم خودشان را به سختی و مشقت انداختند و هم حضرت یوسف را و هم پدرشان را و هم یک سرمشق بدی برای آیندگان گذاشتند که در آیندهی نسلهایشان، بنیاسرائیل اینقدر معروف شدند!
در روایات دارد که وقتی جمعیتشان زیاد بود و چندصدهزار نفری شدند؛ خدا پیغمبر میفرستاد، اینها بینالطلوعین هفتاد پیغمبر را میکشتند بعد میرفتند دنبال کار و کاسبیشان. انگار نه انگار که کاری کردند.
چون دیگر این سد، شکسته شد و برادران این سرمشق را دادند ولو توبه کردند ولی دیگر اینکارِ آنها ماندگار شد.
این مال درس اول از آیۀ ۹۸ سوره مبارکه «یونس» که اولین بحثش است.
حالا روایاتی که در رابطه با بخشِ اول هست؛ من سریعتر مطرح میکنم.
چون خودمان دستهبندی کردیم این پنجاه تا روایت را در چهار بخشی که آیات را تقسیم کردیم.
“عَنْ سَمَاعَهًَْ أَنَّهُ سَمِعَهُ (علیهالسلام)؛
: سماعه از امام صادق علیهالسّلام شنید”،
“وَ هُوَ یَقُولُ مَا رَدَّ اللَّهُ الْعَذَابَ عَنْ قَوْمٍ قَدْ أَظَلَّهُمْ إِلَّا قَوْمَ یُونُسَ؛
: امام صادق علیهالسّلام فرمود که خدا برنگرداند عذاب را از هیچ قومی مگر قوم یونس”.
“فَقُلْتُ أَ کَانَ قَدْ أَظَلَّهُمْ؛
: آیا عذاب بر آنها سایه افکنده بود؟”.
“فَقَالَ نَعَمْ حَتَّی نَالُوهُ بِأَکُفِّهِمْ؛
: حضرت فرمود بله اینقدر بود که دست دراز میکردند؛ دستشان به عذاب میرسید”.
ملائکه، باد را در یک سطحی نگهداشته بودند که به اینها نخورد ولی چند متریشان بود.
در بعضی روایات دارد که به اندازه یک نیزه بالای سرشان بود.
“قُلْتُ فَکَیْفَ کَانَ ذَلِکَ؛
: چگونه میشود عذاب آمده چند متری بالای سرشان هم هست؟”.
“قَالَ کَانَ فِی الْعِلْمِ الْمُثْبَتِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ؛
: حضرت فرمودند در آن علمی که علم بداء است و در علمی که نزد خدا ثبت شده بود”،
“الَّذِی لَمْ یَطَّلِعْ عَلَیْهِ أَحَدٌ؛
: و هیچ کس بر آن مطلع نبود”،
“أَنَّهُ سَیَصْرِفُهُ عَنْهُم؛
: در آن علم این بود که این عذاب از اینها برطرف میشود”.
منتها خدای تعالی به حضرت یونس علمش را نگفته بود بهخاطر اهدافی که بوده.
این روایت در جلد چهارده بحارالأنوار صفحه ۳۸۶ است. مربوط به آیه ۹۸ سوره مبارکه «یونس».
پس این بحثِ «علم بداء» است.
چه شد که این اتفاق افتاد؟
بهخاطر اینکه «بداء» بوده و بداءش را خدا به حضرت یونس اطلاع نداده بود.
حالا باز در روایت دیگر همین را بیان میکنیم.
یعنی درست است که علمش را به حضرت یونس نداد و حضرت یونس بر مبنای وعدهای که خدا داده بود فکر میکرد که عذاب میآید و نازل هم میشود.
لذا نازل شدنش از اول در کار نبوده که بگوییم: بداء شکل گرفت و دیگر عذاب نازل نشد.
یعنی میتوانیم بگوییم: اینجا آن عنوان بداءیی که در ذهن ماست، مصداق پیدا نمیکند؟
پاسخ:
نه جلسهٔ قبل این را در روایت بیان کردیم که خدای تعالی به اسرافیل فرمود برو عذاب را برگردان.
خدای تعالی فرمود: یونس از من خواست عذاب بفرستم ولی نخواست که اینها را هلاک بکنم.
پاسخ: نه عذاب نازل شدن در برنامه بوده ولی هلاک شدنشان نبوده. هلاک شدنشان را خدای تعالی به کسی اطلاع نداد.
سؤال: هلاک نشدن جزئی از برنامه بوده نه اینکه قرار بوده هلاک بشوند اما حالا بداء شکل میگیرد و هلاک نمیشوند.
پاسخ:
مثلاً الآن در مورد آقا امام زمان ارواحنافداه خدای تعالی وعده ظهور را به ایشان داده ولی ممکن است حضرت بدانند فلان روز ظهور انجام میشود و ممکن است منتظر بداء باشند.
مثلاً خدای تعالی گفته باشد فلان روز و فلان ساعت ظهور انجام میشود ولی به ایشان نگفته باشد ممکن است تغییر کند. همینطور فقط اطلاع داده.
آنجا خود حضرت منتظر میمانند که خدای تعالی ممکن است تغییر دهد.
حتی با اینکه خیلی تأکید بوده روی شهادت سیدالشهداء علیهالسّلام با این حال خود ایشان هم در حالتی بودند که ممکن است خدای تعالی بفرماید: ما شهادت تو را نمیخواهیم.
سؤال: ولی علم مایکون را داشتند بالأخره.
یعنی نسبت به علم مایکونی که داشتند، بداء شکل میگیرد. کانّه در شب قدر مقدرات ثبت شده.
پاسخ:
«علم مایکون» یک نوع نیست. حداقل دو بخش میشود.
یک بخش را خدا اطلاع داده که بدائی در کار نیست و حتماً فلان کار میشود.
مثلاً در شب قدر خدای تعالی به امام زمان ارواحنافداه اطلاع میدهد از مسیر حضرت زهرا سلاماللهعلیها که بحثش را کردیم.
بعضی از کارها را اطلاع میدهند که حتماً حتماً انجام میشود و بدائی در آن نیست.
بعضی از کارها را همینطوری اطلاع میدهند. آنها را حضرت منتظر هستند که شبهای جمعه یا هر لحظه خدا بخواهد، تغییر دهد.
لذا فرمودند:
“مَا عُبِدَ اَللَّهُ بِشَيْءٍ کَمَا عُبِدَ بِالْبَدَاءِ؛
: خدا به چیزی مانند بداء بندگی نشده”.
یعنی بندگیای است که هیچ کس به آن نمیرسد جز خودشان چون فرمودند:
“مَا عُبِدَ اَللَّهُ بِشَيْءٍ کَمَا عُبِدَ بِالْبَدَاءِ”
یعنی انگار حالت اختصاصی برای خودشان دارد که:
ما هم که در آخرین سطح علم هستیم، باز ما منتظریم که خداوند بعضی چیزها را تغییر دهد.
ما نمیدانیم شاید تغییر دهد و شاید هم انجام دهد.
روایت بعدی روایت شانزدهم است از شمارههایی که ما گذاشتیم که البته قطعهای از این روایت در دو تا روایتِ دیگر میآید.
این روایت شانزدهم یک قطعهاش در روایت ۲۹ میآید، یک قطعهاش هم در روایت ۳۹ میآید، یک قطعهاش هم در روایت چهارم بیان شده. حالا اینها را گفتیم که اطلاعاتش را داشته باشید.
این هم مربوط به بخش اول است. بحث «ظهور عمومی» که قضیه حضرت یونس میتواند درس باشد برای اینکه ظهور عمومی شود.
عنوانش را هم این زدم:
«توبهٔ اجتماعی، عذاب را برمیگرداند».
اگر مردم، اجتماع توبه کنند و همهٔ مردم بیایند اظهار پشیمانی کنند، خدای تعالی غیبت را پایان میدهد.
امام باقر علیهالسّلام فرمودند:
“إِنَّ یُونُسَ (علیهالسلام) لَمَّا آذَاهُ قَوْمُهُ دَعَا اللَّهَ عَلَیْهِمْ؛
: وقتی قومش او را اذیت کردند، نفرینشان کرد”.
“فَأَصْبَحُوا أَوَّلَ یَوْمٍ وَ وُجُوهُهُمْ مُصْفَرَّهًٌْ وَ؛
: روز اول که عذاب سراغشان آمد، صورتهایشان زرد شد”.
“وَ أَصْبَحُوا الْیَوْمَ الثَّانِیَ وَ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّهًٌْ؛
: روز دوم رنگ صورتهایشان سیاه شد”.
“قَالَ وَ کَانَ اللَّهُ وَاعَدَهُمْ أَنْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذَابُ؛
: حضرت فرمودند خدای تعالی به آنها وعده داده بود که عذاب به آنها خواهد آمد”.
“حَتَّی نَالُوهُ بِرِمَاحِهِمْ؛
: تا اینکه با نیزههایشان میتوانستند حس کنند این باد کشنده را”.
“فَفَرَّقُوا بَیْنَ النِّسَاءِ وَ أَوْلَادِهِنَ وَ الْبَقَرِ وَ أَوْلَادِهَا؛
: بین زنها و بچهها، بین گاوها و بچه گاوها جدایی انداختند”.
“وَ لَبِسُوا الْمُسُوحَ وَ الصُّوفَ؛
: لباسهای عزا پوشیدند. لباسهای پشمی پوشیدند که یک مقدار زبر و خشن است”.
“وَ وَضَعُوا الْحِبَالَ فِی أَعْنَاقِهِمْ؛
: ریسمان به گردن انداختند”.
“وَ الرَّمَادَ عَلَی رُءُوسِهِمْ؛
: خاکستر روی سر و کلهشان پاشیدند”.
یعنی یک وضعِ مصیبتدیدهی جدی به خودشان گرفتند.
“وَ ضَجُّوا ضَجَّهًًْ وَاحِدَهًًْ إِلَی رَبِّهِمْ؛
: همه یک صدا فریاد زدند بهسوی خدا”.
“قَالُوا آمَنَّا بِإِلَهِ یُونُسَ (علیهالسلام)؛
: گفتند خدایا ما به خدای یونس ایمان آوردیم”.
“قَالَ فَصَرَفَ اللَّهُ عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَی جِبَالِ آمِدَ؛
: حضرت فرمودند که عذاب را خدا از آنها منصرف کرد و برگرداند به کوههای آمِد”.
که در روایت قبل گفتیم اطراف موصل است.
“قَالَ وَ أَصْبَحَ یُونُسُ (علیهالسلام) هُوَ یَظُنُّ أَنَّهُمْ هَلَکُوا؛
: حضرت یونس صبح کرد درحالیکه گمان میکرد آنها دیگر از بین رفتند”.
“فَوَجَدَهُمْ فِی عَافِیَهًٍْ؛
: دید که نه هیچ اتفاقی نیفتاده”.
“فَغَضِبَ؛
: غضبناک شد”.
از اینکه چنین اتفاقی افتاده و الآن به او میگویند: تو کذّاب هستی.
“فَغَضِبَ وَ خَرَجَ کَمَا قَالَ اللَّهُ مُغَاضِباً؛
: همانطوری که خدا فرموده، مُغَاضِباً خارج شد”.
در روایت ۲۹ تا این تکه هست.
“حَتَّی رَکِبَ سَفِینَهًًْ فِیهَا رَجُلَانِ؛
: رفت سوار کشتی شد که دو نفر در آن کشتی بودند”.
اينکه خدای تعالی فرموده:
«فُلْكِ الْمَشْحُونِ؛
: کشتی پر».
توی کشتی، بار بوده. دو نفر هم مسافر یا کارگر داشته.
“فَاضْطَرَبَتِ السَّفِینَهًُْ سفینه؛
: کشتی دچار موج و اضطراب شد”.
“فَقَالَ الْمَلَّاحُ یَا قَوْمِ فِی سَفِینَتِی لَمَطْلُوبٌ؛
: ناخدای کشتی گفت که یک نفر در کشتی هست که دریا با او کار دارد. یک نفر مشکل دارد”.
حالا تجربه داشته یا هر چیزی بوده.
“فَقَالَ یُونُسُ (علیهالسلام) أَنَا هُوَ؛
: حضرت یونس گفت منم آن کسی که دریا دنبالش است”.
خودش را در وضعیتی میدید که الآن خدا ممکن است با او کار داشته باشد.
چون آن مسیری که حضرت یونس طی کرد؛ خدا با او صحبت کرد.
فرمود: بین آنها زن و بچه هست. تو درخواست عذاب میکنی؛ من ضعیفها را به گناه قویها نمیخواهم عذاب کنم.
یک مقدار خدای تعالی نصیحتهای غیردستوری کرد یعنی طوری نصیحت کرد که بهتر است این اتفاق نیفتد.
حضرت یونس هم دلش از آنها پر بود و طبق نظر خودش معتقد بود که اینها باید عذاب شوند طبق اصول انبیاء.
لذا اینجا وقتی دیده بود که عذاب، قومش را نگرفته و اگر اینها او را ببینند، میگویند تو کذّابی و از یک طرف هم دید که خدا طرفِ قومش را گرفته، گفت: الآن خدا میخواهد یک کاری سرش بیاورد.
حضرت یونس گفت: من آن مطلوب هستم.
“وَ قَامَ لِیُلْقِیَ نَفْسَهُ؛
: بلند شد خودش را بیندازد درون دریا که اینها نجات پیدا کنند”.
“فَأَبْصَرَ السَّمَکَهًَْ؛
: نهنگ عظیم را دید”.
“وَ قَدْ فَتَحَتْ فَاهَا فَهَابَهَا؛
: حضرت یونس میخواست خودش را بیندازد که دید نهنگ دهانش را باز کرده، یک مقدار ترس در دلش افتاد”.
خب هر کس باشد میترسد بالأخره!
حالا شاید حضرت یونس میخواسته خودش را همینطور درون دریا بیندازد که اینها یکجور نجات پیدا کنند و کشتیشان غرق نشوند.
وقتی نهنگ را دید، هول در دلش افتاد.
“وَ تَعَلَّقَ بِهِ الرَّجُلَانِ؛
: و آن دو نفر که در کشتی بودند، او را گرفتند و گفتند که چکار داری میکنی؟ میخواهی خودت را بیندازی؟”.
“وَ قَالا لَهُ أَنْتَ وَیْحَکَ وَ نَحْنُ رَجُلَانِ؛
: تو که تنها نیستی! ما هم هستیم!”.
همینطور میخواهی خودت را بیندازی شاید صلاح نباشد.
“فَسَاهَمَهُمْ (نَتَسَاهَمُ)؛
: بیا قرعه بیندازیم”.
“فَوَقَعَتِ السِّهَامُ عَلَیْهِ؛
: قرعه به نام حضرت یونس افتاد”.
در روایتِ دیگر آمده: جای یک بار، سه بار قرعه زدند.
“فَجَرَتِ السُّنَّهًُْ بِأَنَّ السِّهَامَ إِذَا کَانَتْ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ أَنَّهَا لَا تُخْطِئُ؛
: سنت جاری شد به اینکه اگر سه بار قرعه به یک چیز افتاد، این از جانب خداست”.
“فَأَلْقَی نَفْسَهُ؛
: خودش را انداخت درون دریا”.
ایشان هم پیغمبر خدا بود و نمیخواست بهخاطر او کسی ازبین برود.
“فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ؛
: ماهی هم او را بلعید”.
“فَطَافَ بِهِ الْبِحَارَ سَبْعَهًًْ؛
: هفت تا دریا را گردش داد”.
“حَتَّی صَارَ إِلَی الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ؛
: تا رسید به دریای آتش گرفته”.
توی فیلمها بعضی دریاها را نشان میدهد که تقریباً در حدّ جوش است. هیچ موجودی آنجا انگار نیست و کف دریا آتشفشان است.
تا به دریای آتشگرفته رسید.
“وَ بِهِ یُعَذَّبُ قَارُونُ؛
: که قارون در آنجا عذاب میشد”.
از «فَغَضِبَ وَ خَرَجَ کَمَا قَالَ اللَّهُ مُغَاضِباً» تا اینجا «وَ بِهِ یُعَذَّبُ قَارُونُ» در روایت ٣٩ آمده.
یعنی این روایت شانزدهم تقریباً سه تا روایت را در خودش دارد.
“فَسَمِعَ قَارُونُ دَوِیّاً (صَوْتاً)؛
: قارون یک صدا و زمزمهای را شنید”.
حضرت یونس اهل مناجات بود دیگر!
خدا میخواست به گوش او برسد. قاعدتاً نباید صدا برسد!
حضرت یونس در دل نهنگ است، قارون هم دارد آنجا عذاب میکشد. صدا تقریباً نمیرسد.
حالا خدای تعالی این صدا را رسانده به گوش قارون.
“فَسَأَلَ الْمَلَکَ عَنْ ذَلِکَ؛
: سؤال کرد از ملَکی که مأمور او بود و او را عذاب میکرد”،
در حال عذاب بود دیگر!
گفت: صدای چیست؟ صدای آدم میشنوم.
” فَأَخْبَرَهُ أَنَّهُ یُوُنُس (علیهالسّلام)؛
: ملک گفت که این یونسِ پیغمبر است”.
“وَ أَنَّ اللَّهَ حَبَسَهُ فِی بَطْنِ الْحُوتِ؛
: خدا او را در شکم ماهی حبس کرده”.
خدای تعالی ابایی ندارد از اینکه یک چیزی که جنبه تربیتی داشته باشد را اطلاع بدهد حتی به قارون.
الآن این ملک دارد به قارون میگوید: خدا حبسش کرده.
یعنی او یک کاری کرده. یعنی ببینید خدای تعالی با پیغمبرش هم شوخی ندارد. با اولیائش هم شوخی ندارد.
بعضی جاها که جنبه درسی دارد، خدای تعالی اعلام کرده.
«ملَک گفت: خداوند او را در شکم ماهی حبس کرده».
“فَقَالَ لَهُ قَارُونُ أَ تَأْذَنُ لِی أَنْ أُکَلِّمَهُ؛
: قارون به ملک گفت که اجازه میدهی من با او حرف بزنم؟”.
چون آنهایی که در زندان انفرادی هستند؛ خیلی دنبال این هستند که یک نفر با آنها صحبت کند. از تنهایی در فشار شدید قرار میگیرند.
بهخاطر همین انفرادی میکنند کسانی را که میخواهند ازشان اعتراف بگیرند.
مثلاً جاسوس هستند، برای اینکه اینها زودتر تخلیه اطلاعاتی بشوند؛ اینها را انفرادی میکنند که تحت فشار، حرفشان را بزنند و طولش ندهند.
«قارون گفت: اجازه میدهی من با او حرف بزنم؟».
در بعضی از روایات دارد به ملک وحی میشود که اجازه بده.
“فَأَذِنَ لَهُ؛
: به او اجازه داد”.
“فَسَأَلَهُ عَنْ مُوسَی (علیهالسلام)؛
: قارون در مورد حضرت موسی سؤال کرد”.
قارون از حضرت یونس سؤال کرد: موسی چه شد؟
“فَأَخْبَرَهُ أَنَّهُ مَاتَ؛
: گفت حضرت موسی از دنیا رفت”.
“فَبَکَی؛
: قارون گریهاش گرفت”.
“ثُمَّ سَأَلَهُ عَنْ هَارُونَ؛
: گفت هارون چی شد؟”.
“فَأَخْبَرَهُ أَنَّهُ مَاتَ؛
: گفت او هم فوت کرد”.
“فَبَکَی؛
: باز هم گریه کرد”.
یعنی قارون گریه کرد! این یک حالتی است که شخص، عاطفهاش تحریک شده.
“فَبَکَی جَزِعَ جَزَعاً شَدِیداً؛
: قارون خیلی بیتابی کرد”.
“وَ سَأَلَهُ عَنْ أُخْتِهِ کُلْثُمَ؛
: از خواهر حضرت موسی، کلثوم پرسید”.
“وَ کَانَتْ مُسَمَّاهًًْ؛
: کلثوم نامزد او بود”.
اسم گذاشته بودند برای قارون که او را بدهند به قارون.
“فَأَخْبَرَهُ أَنَّهَا مَاتَ؛
: گفت او هم از دنیا رفت”.
“فَبَکَی وَ جَزِعَ جَزَعاً شَدِیداً؛
: باز خیلی تأسف خورد و گریه کرد”.
“وَ قَالَ وَا أَسَفَا عَلَی آلِ عِمرَانَ؛
: گفت ای وای بر آل عمران! همه آنها رفتند”.
بالأخره فامیل بودند دیگر!
“قَالَ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی الْمَلَکِ الْمُوَکَّلِ بِهِ أَنِ ارْفَعْ عَنْهُ الْعَذَابَ؛
: حضرت فرمودند خدا وحی کرد به ملَک موکل که عذاب را از او بردار”.
“بَقِیَّهًَْ الدُّنْیَا لِرِقَّتِهِ عَلَی قَرَابَتِه؛
: چون به فامیلش مهربانی کرده، عذاب را از او بردار”.
در روایتِ دیگر عذاب او ذکر شده که او را به اندازه قامت یک انسان در زمین فرو میبرد و بالا میآورد.
عذابش تا قیامت اینطوری بود. خداوند این عذاب را از او برطرف کرد بهخاطر یک دلسوزی، آن هم معلوم نیست بهخاطر خدا بوده باشد.
یک دلسوزی فامیلی و رحم و عطوفتی از خودش نشان داد؛ خدای تعالی اینطوری از او تشکر کرد که عمل صالح را خداوند شکر میکند.
خدای تعالی از عمل صالح ولو از یک کافر باشد، قدردانی میکند.
بهخاطر همین است که خداوند در دنیا زود عذاب نازل نمیکند چون خیلیها هستند آدمهای کافر و بدی هستند ولی کارهای خوبی هم دارند. آن کارهای خوبشان را خدا پاداش میدهد.
پاداشش میشود در قالب ثروت، زن خوب، بچه خوب، خانه خوب، سلامتی جسمی، حالت مرگ باشکوه حتی تشییع باشکوه.
حالا میدانیم کافر است ولی خدا میخواهد تا لحظه آخر، تسویهحساب شود و همه خوبیهایش پاداش داده شود که وقتی به عالم آخرت میرود فقط عذاب ببیند.
این قضیه برای حضرت یونس کلاس درسی شد و حضرت یونس از این قضیه یک درس مهمی گرفت.
با خودش گفت: یک قارونی که کافر است و در برزخ دارد عذاب میشود را خدا اینطوری بهخاطر یک مهربانی به او رحم میکند و تا قیامت عذاب را از او برمیدارد؛ من چه کردم با خودم!
میخواستم قومم که بیشتر از صدهزار نفر بودند، ازبین بروند.
هم خداوند این نکته را به او متذکر میشود و هم خودش متوجه شد.
لذا گفت:
«لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ»
این روایت تمام شد. جلد چهاردهم بحارالأنوار صفحه ٣٩٩ از امام باقر علیهالسّلام.
البته چهار تا روایت دیگر هم در این بخشِ اول داریم که در جلسهٔ بعد انشاءالله دنبال میکنیم.
خدایا! دوستان عزیزمان، منتظران گرامی، کسانی که به این صحبتها گوش میدهند و از این حقایق درس عبرت میگیرند؛ زیر سایه آقا امام زمان ارواحنافداه زندگیشان را زندگی زمان ظهور قرار بده.
وَ صَلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِين
۲۴ آذر ۱۴۰۲
۲۱ جمادیالاولی ۱۴۴۵
حجت الاسلام و المسلمین علیرضا نعمتی آموزه های حجت الاسلام علیرضا نعمتی