موضوع این جلسه:
ادامه شرح روایت ١۵ (ابوعبیده حذّاء از امام باقر علیهالسلام) نصیحتهای خداوند متعال به حضرت یونس برای صبر و مدارای افزونتر با قومش و درخواست عذاب آنان را نکردن و با آنان
#صبر_حضرت_یونس علیه السلام لبریز و سرریز شده بود.
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
جلسهٔ سوم از مباحثه روائی قضیه حضرت یونس نبی علینبیّناوآلهوعلیهالسّلام.
روایتِ ابیعبیده حذاء از امام باقر علیهالسّلام که در بحارالأنوار جلد ۱۴ صفحهٔ ۳۹۲ تا ۳۹۹ حدود هفت صفحه، روایت است.
تنها در این روایت است که قضیه، مفصل ذکر شده. ما روایت را از اول تا یک مقدارش را صحبت کردیم.
تا اینجا رسید که خدای تعالی وقتی حضرت یونس از قومش ناامید شد بعد از ۳۳سال که ۳۰ساله بود و ۳۳ سال هم تبلیغ کرد، شد ۶۳ ساله و اینها اجابت نکردند و از میان حدود ١٢٠هزار نفر، آدمِ آن شهر فقط دو نفر به ایشان ایمان آوردند که اسم یک نفرشان روبیل بود و اسم آن یکی تنوخا بود.
تنوخا مرد عابد و زاهدی بود ولی علم و حکمتش کم بود. اما روبیل شخص حکیمی بود که در پای درسِ انبیاء، درس گرفته بود و انسان حکیمی بود.
اینها خلاصهی مطالب قبل است.
حضرت یونس وقتی از قومش ناامید شد که فقط دو نفر به او ایمان آورده بودند؛ به درگاه خدا مناجات کرد و از خدای تعالی درخواست کرد که خدایا! اینها هدایت نمیشوند و درخواست عذاب کرد بعد از ۳۳ سال با همه اذیتهایی که شده بود. دیگر از آنها ناامید شد.
خدای تعالی به او فرمود:
«در میان اینها زن باردار هست، جنین هست، پیرمرد هست، زن ضعیف است.
من رحمتم بر غضبم سبقت گرفته. من نمیخواهم کوچکترها را به گناه بزرگترها عذاب کنم. اینها عیالات من هستند، روزیخوران من هستند.
دوست دارم با آنها تأنی کنم، صبر و حوصله کنم و با آنها رفق و مدارا کنم. منتظر باشم اینها توبه کنند.
من تو را بهسوی قومت فرستادم که یک دیواری دور اینها باشی که اینها را از بدیها و عذاب محافظت کنی.
با اینکه در کنار آنها هستی مثل دیوار دور خانهای که از خانه محافظت میکند، محافظ اینها باشی از جهت اینکه دچار هلاکتِ روحی نشوند.
با رحِم بودن و فامیل بودن با اینها عاطفه خودت را نشان بدهی. مانند یک طبیب برایشان باشی که اینها را مداوا کنی.
اما تو به اینها میخواهی تندی کنی و با اینها رفق و مدارا نمیخواهی بکنی و با سیاستِ پیامبران با آنها سیاستگذاری نمیکنی.
بعد بهخاطر اینکه از اینها ناراحت هستی؛ عذاب را برایشان داری درخواست میکنی. بهخاطر کمصبریِ تو.
در حالی که بنده من نوح، از تو صبورتر بود بر قومش و خوشصحبتتر بود و آنقدر صبر کرد که وقتی غضب کرد، من هم غضب کردم.
یعنی غضبش را با غضب من مطابقت داد. اینطور نبود که او زودتر غضب کند و من بگویم: نه حالا وقتش نیست».
بحثمان تا اینجا رسید.
ببینید در اینجا وقتی خدای تعالی اینطور صحبت میکند با حضرت یونس، الآن کاسه صبر حضرت یونس لبریز شده و دیگر پذیرش ندارد در درجه خودش.
اینجا ما میگوییم که طبعاً باید میگفت: خدایا! هر چه تو بگویی، هر چه تو بخواهی.
اما حال و روزش طوری نبود که این را درخواست کند و این موعظه الهی را گوش کند.
گاهی پیش میآید که انسان میخواهد یک کسی حقیقتی را بپذیرد و او نمیپذیرد و انسان، دیگر از دستش جری میشود و تقریباً به حالت بنبست میرسد که چرا من هر چه میگویم، او نمیپذیرد؟
یک حالتی است که آدم باید درکش کند یک همچین حالتی را که کسی نمیپذیرد و آدم میگوید: من حق دارم که بر او خشم بگیرم و حالا بر حسَب آن مقداری که عذاب بر او میخواهد؛ یا میگوید: خدا عذابش کند یا میگوید: خدا ذلیلش کند.
خلاصه بسته به مقدار خشمی که بر او میگیرد؛ میخواهد خدا یک بلایی سر او بیاورد.
این تازه در جایی است که ما بگوییم: حق با ماست. آنطرف، باطل است. ما حق هستیم.
در حالی که ماها وقتی با کسی ناراحت هستیم و دعوایمان میشود؛ یک مقدار هم ممکن است حق با آنطرفِ مقابل باشد و یک مقداری حق با ما باشد.
همچین که صاف و مستقیم، خدا حکم نداده که همهی حق با توست.
در حالی که حضرت یونس، تمامِ حق با او بود.
پیغمبر خدا بود.
معصوم بود.
٣٣ سال زحمت کشیده بود برای اینها و اینها پشت کردند به دعوت پروردگارشان.
هیچ جایی نداشت که بگوییم: حضرت یونس یک کمی صبر میکرد شاید یک مقداری هم حق با آنها باشد.
چیزی نبود که حق با آنها باشد.
اینها خیلی تأثیرگذار است در اینکه ما صبورتر شویم. ما از حضرت یونس باید صبورتر باشیم.
چرا؟
چون ما ممکن است خطا کرده باشیم و خدا نخواهد نفرین ما را اجابت کند.
قضیهای است که مرحوم آیتالله سید محمدباقر شیرازی نقل میکنند که ما در کانال گذاشته بودیم سالهای گذشته.
آن شیعه از ایران میرود عراق برای زیارت. از مسیری که داشته میرفته، یک کشاورزِ سنی، سر راهش بوده.
خلاصه با هم جروبحث کردند و آن کشاورز سنی بهخاطر شیعه بودن او، اذیتش کرد مثلاً صحبت سنگین با او کرد.
او هم عصبانی شد و گفت: من میروم دادم را از امیرالمؤمنین علیهالسّلام میگیرم برای تو که آقا امیرالمؤمنین علیهالسّلام جواب تو را بدهد.
گفت: برو باشد علی جواب بدهد!
رفت و حرم امیرالمؤمنین علیهالسّلام را زیارت کرد و خیلی ناراحت بود و گفت: آقا! من از تو هیچ چیز نمیخواهم جز اینکه جواب این سنی را بدهی.
خوابید. در عالم خواب امیرالمؤمنین علیهالسّلام به او فرمود: ما نمیتوانیم جواب او را بدهیم.
گفت: چرا آقا؟ او که سنی است. شیعه نیست که؟
حضرت فرمودند: او بر ما حق دارد. او یک زمانی تنها بود، داشت باغش را آبیاری میکرد.
همینطور که داشت آبیاری میکرد، حالا آن نهری که داشت آبیاری میکرد، آب زیادی داشت. او چشمش که به آبها افتاد، گفت: خدا لعنت کند بنیامیه را که اینهمه آب، یک ذره به امام حسین آب ندادند و چند قطره اشک ریخت.
ما بهخاطر آن اشکی که برای امام حسین ریخته، نمیتوانیم جوابش را بدهیم.
خب این آمد و دوباره در مسیرِ برگشت به آن کشاورز سنی برخورد کرد و گفت: چی شد، علی جوابت را داد؟
گفت: بله جواب داد و قضیه را نقل کرد. وقتی قضیه را نقل کرد؛ کشاورز سنی تکان خورد و گفت: از این قضیه هيچکس مطلع نبود جز من و خدا. معلوم است که مذهبِ شما حق است و شیعه شد.
حالا این دعواهایی که بین ماها هست، همسر، فرزند، فامیل، برادر زن، خواهر زن، پدر، مادر، فامیل با اینها دعوایمان میشود، گاهی اوقات اختلاف پیدا میکنیم، خیلی وقتها حق با ماست؛ بعد یک جاهایی خیلی داغ میکنیم، میگوییم: خدا تو را ذلیل کند. حضرت اباالفضل جواب تو را بدهد.
مطمئن هستیم که حضرت اباالفضل جوابش را میدهد بعد میبینیم هیچ خبری نشد و همهچیز برقرار است.
حالا حضرت یونس با اینهمه رسالت و نبوت و آنها هم به کفر، خدا اینطور هوای قومش را دارد!
برای ماها هم همینطور! یک مقدار ممکن است طرفِ مقابل، حق داشته باشد. کلّی ممکن است حقوق داشته باشد که خدا نمیخواهد اصلاً جواب این شخص را در این دنیا بدهد مثل همین قضیه که گفتیم.
ولو حق با توست ولی نمیشود الآن جواب او را داد.
این مسئله خیلی وسیع میشود. مملکت امام زمان ارواحنافداه که وسیع است؛ اینطوری است!
میخواستم بگویم یک جاهایی آدم پر میشود و میگوید: خدایا! تو باید اینکار را بکنی و کلاً هم حق را به خودش میدهد.
این اولِ بحث امشب است منتها با توضیحاتِ بالا.
حضرت یونس عرض کرد:
“یارَبّ اِنَّما غَضِبتُ عَلَیهِم فِیک؛
: خدایا! غضبِ من بر اینها برای خشنودی توست. در راه تو من بر اینها غضب کردم”.
“وَ اِنَّما دَعَوتُ عَلَیهِم حِینَ عَصَوْک؛
: من اینکه دارم آنها را نفرین میکنم؛ بهخاطر این است که آنها معصیتِ تو کردند”.
“فَبِعِزَّتِکَ؛
: خدایا! به عزت تو قسم!”،
“لَا أَتَعَطَّفُ عَلَیهِم بِرَأفَتٍ اَبَداً؛
: من اصلاً دلم با اینها صاف نمیشود و هیچ دلم به اینها به رحم نمیآید. ابداً!”.
دل حضرت یونس علیهالسّلام خیلی پر شده بوده. ما در یک دعوا دلمان پر میشود. ایشان ۳۳ سال کار کرده و این حالت را داشته.
“وَلَا أَنْظُرُ اِلَیهِم بِنَصِیحَةِ الشَّفِیقٍ؛
: من نمیتوانم به اینها نگاهِ یککسی که خیرخواه و شفیق و مهربان است داشته باشم”.
“بَعدَ کُفرِهِم وَ تَکْذِیبِهِم إیَّاک؛
بعد از کفرشان و اینکه من را تکذیب کردند”.
“وَ جَحْدِهِم بِنُبُوَّتِی؛
: و اینکه اصلاً نبوت من را انکار کردند”.
خب نبوت چیزی نیست که آنها حق داشته باشند انکار کنند!
چون وقتی خدا یک پیامبری را میفرستد؛ به «بیّنات» و به دلایل روشن میفرستد.
یعنی جوری نیست که طرف بگوید: من حق دارم نپذیرم. برای من واضح نیست. قضیه نامشخص است.
*خدا حجت را تمام میکند.*
“فَأَنزِل عَلَیِهم عَذَابَک؛
: هیچ جای مهربانی و رحم به ایشان نیست. خدایا! عذابت را بر آنها نازل کن”.
“فَإنَّهُم لَایُؤمِنوُنَ أَبَداً؛
: اینها ابداً ایمان نمیآورند”.
حالا اینجا یک چیزی ما بگوییم با استفاده از بقیه روایات که:
چرا حضرت یونس علیهالسّلام با اینکه خدا قبلش یک صحبتی با او کرده، اصلاً هیچ امیدی به اینها ندارد؟
در حالی که خدای تعالی قبلش دارد میفرماید: «حق با توست ولی من منتظرم اینها توبه کنند».
چرا حضرت یونس علیهالسّلام اینجا نظرش اینطوری نیست با اینکه خداوند فرمود؟
اینجا یک قضیهای دارد که خیلی عمیق است یعنی عمقش سطحِ یک متری نیست، صد متری باید داخل برویم و آن این است که:
خدای تعالی اینجا حضرت یونس علیهالسّلام را به جهت یک قضیهای که مطرح است و آن اینکه «خودشان را فدا کنند در راه توحید» یک لحظه به خودش واگذاشت.
یعنی خدا حضرت یونس را به خودش واگذاشت که طبق فکرِ خودش و نظرِ خودش، این درخواست را بکند.
خودِ حضرت یونس هم اینجا حالا یا میدانست یا نمیدانست. احتمالاً نمیدانست که خدا اینجا او را به خودش واگذاشته که:
طبق نظر خودت، طبق آنچه که در قلب خودت هست؛ تو میتوانی از من درخواست داشته باشی.
او هم طبق نظرِ بشریِ خودش گفت: فایدهای ندارد بعد از ۳۳سال اینهمه زحمت کشیدم. کفر داشتند، نبوت را انکار کردند! دیگر جایی ندارد که من بخواهم به اینها رحم کنم.
بهخاطر اینجهت بوده. بعد باید دنبالش را بگیریم که مقام حضرت یونس علیهالسّلام خداینکرده پیش ما پایین نیاید چون به جهتِ یک امتحان دیگری، خداوند او را یک لحظه به خودش واگذاشت.
“فَأَنزِل عَلَیِهم عَذَابَک؛
: خدایا! پس عذابت را بر اینها نازل بکن”.
“فَإنَّهُم لَایُؤمِنوُنَ أَبَداً؛
: اینها هیچوقت ایمان نخواهند آورد”.
“فَقَالَالله یَا یُونُس؛
: دوباره خدای تعالی فرمود که ای یونس!”
“إنَّهُم مِئَةُ أَلفٍ أَوْ یَزِیدُون مِنْ خَلقی؛
: همانا اینها صدهزار یا بیشتر از خلقِ من هستند”.
اینکه عدد را دقیق ذکر نکرده، خب خداست از عدد اینها مطلع است مثلاً بگوید ۱۲۵هزار نفر.
در قرآن هم فرموده:
«مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ” (صافات/١۴٧)
این را بعضیها فرمودند: بهخاطر اینکه آمار، کم و زیاد میشود. روزانه ممکن است تولد پیش بیاید، مرگ پیش بیاید. بهخاطر این، آمارِ دقیق نمیشود گفت.
“فَقَالَ اللَّهُ یَا یُونُسُ علیهالسّلام إِنَّهُمْ مِئَةٌ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ؛
: دوباره خدای تعالی فرمود که ای یونس! اینها صدهزار نفر یا بیشتر هستند”.
“مِنْ خَلْقِی یَعْمُرُونَ بِلَادِی؛
: اینها شهرهای من را آباد میکنند”.
“وَ یَلِدُونَ عِبَادِی؛
: بندگان من را به دنیا میآورند”.
دقت کنید اینجا چه نکتهای هست و خداوند چه میفرماید!
“وَ مَحَبَّتِی أَنْ أَتَأَنَّاهُمْ لِلَّذِی سَبَقَ مِنْ عِلْمِی فِیهِمْ وَ فِیکَ؛
: محبت من ایجاب میکند که با اینها تأنی کنم یعنی حوصله کنم. بهخاطر آنچه که از علمِ من درباره آنها و درباره تو سبقت گرفته”.
یعنی خدا دارد گوشه میدهد به حضرت یونس که من یک چیزهایی میدانم درباره اینها که اینها توبه میکنند.
اگر اینجا حضرت یونس میگرفت قضیه را، خدای تعالی دارد میفرماید:
«من محبتم ایجاب میکند که تأنی کنم بهخاطر آنچه که درباره اینها میدانم و آنچه از علمم درباره اینها سبقت گرفته».
یعنی خدا به علمش میداند اینها عاقبتشان چه میشود و اینها توبه میکنند.
سربسته به حضرت یونس دارد میگوید: محبت من ایجاب میکند که حوصله کنم با اینها. بهخاطر آنچه که از علمم درباره آنها و درباره تو سبقت گرفته.
یعنی در مورد هر دو، خدا دارد گوشی را میدهد دست حضرت یونس که:
یک داستانی با تو دارم. میخواهم درجه تو را بالا ببرم. با تو کار کنم که ظرفِ صبرت از این مقداری که هست بزرگتر باشد.
یکی هم برای آنها که میخواهم بر آنها توبه کنم.
منتها اینجا خدا الآن این را نمیگوید. سربسته نگهش داشته.
اگر حضرت یونس اینجا با ذهنِ خودش میگفت: خدایا! هر چه تو صلاح میدانی، همان است..
ولی اینجا یک لحظه خدای تعالی او را به حال خودش واگذاشته بود. البته نه اینکه رهایش کند بلکه نظری که خودش دارد را درخواست کند.
“وَ تَقْدِیرِی وَ تَدْبِیرِی غَیْرُ عِلْمِکَ وَ تَقْدِیرِکَ؛
: آن تقدیر و اندازه من و تدبیر من، غیر از آن علم تو و تقدیر توست”.
یعنی تو علمی به آینده که نداری. نمیدانی داستان، چه میخواهد بشود. من میدانم چه میخواهد بشود.
لذا تو چون نمیدانی، تقدیرت فرق میکند با تقدیر من. علم تو و تقدیر تو با علم و تقدیرِ من فرق میکند.
“وَ أَنْتَ الْمُرْسَلُ؛
: و تو یک پیامبر و رسولی هستی”.
یعنی تو فقط پیام ما را باید پیاده کنی روی آنها. نه اینکه برای آنها تصمیمگیرنده باشی.
“وَ أَنَا الرَّبُّ الْحَکِیمُ؛
: و من پروردگار حکیم هستم”.
“وَ عِلْمِی فِیهِمْ یَا یُونُسُ بَاطِنٌ فِی الْغَیْبِ عِنْدِی؛
: آنچه که من درباره اینها میدانم ای یونس! در غیب، پنهان است. باطنِ در غیب نزد من است”.
یعنی درباره آینده و درباره اینها علمی دارم. آنچه که میدانم باطن و مخفی است. یعنی بدأ حاصل میشود. تغییر میکند قضیه درباره اینها.
“لَا تَعْلَمُ مَا مُنْتَهَاهُ؛
تو نمیدانی انتهایش چیست؟”.
تو الآن فکر میکنی باید درخواست عذاب کنی و من هم عذاب نازل کنم و اینها هم نابود شوند و از بین بروند. این پوستهی روی آن است. باطنش را تو نمیدانی.
“وَ عِلْمُکَ فِیهِمْ ظَاهِرٌ لَا بَاطِنَ لَهُ؛
: علم تو درباره اینها سطحی و پوستهای است. باطن ندارد”.
باطنش آن است که من میدانم که اینها توبه میکنند.
[حالا این را هم خدا نمیگوید. سرش را باز نمیکند که من میدانم اینها توبه میکنند. خدا میخواهد با حضرت یونس کار کند]
“لَا بَاطِنَ لَهُ؛
: علم تو در مورد آنها سطحی است. عمیق نیست”.
اینجا موعظهی خدای تعالی به حضرت یونس تمام شد. یعنی دو بار خداوند موعظه کرد حضرت یونس را.
یکبار همان اول که گفتیم.
یکبار هم اینجا که حالا که تو اصرار داری اینها عذاب شوند؛ اما این را بدان که باطن قضیه را تو نمیدانی. تو با سطحِ ظاهری داری نگاه میکنی.
“یَا یُونُسُ قَدْ أَجَبْتُکَ إِلَی مَا سَأَلْتَ مِنْ إِنْزَالِ الْعَذَابِ عَلَیْهِمْ؛
: من جواب درخواستت را میدهم. اجابت کردم خواسته تو را که عذاب بر آنها نازل کنم”.
“وَ مَا ذَلِکَ یَا یُونُسُ”
این، موعظه سومِ خدا برای حضرت یونس است.
اجابت کردم.
قبول کردم.
عذاب بر آنها نازل میکنم.
“وَ مَا ذَلِکَ یَا یُونُسُ علیهالسّلام بِأَوْفَرَ لِحَظِّکَ عِنْدِی؛
: اما بدان که این برای تو بهتر نخواهد بود. بهره تو را نزد من بیشتر نمیکند. مقام تو را بالاتر نمیبرد. درخواست عذابِ تو باعث ارتقاء درجهی تو نمیشود”.
“وَ لَا أَجْمَلَ لِشَأْنِکَ؛
: و برای مقام تو و مقامِ یک پیامبر، این تو را زیباتر نمیکند”.
اینکه بگوییم: تو از من درخواست عذاب کردی و ما هم اجابت کردیم و در اینصورت تو یک ملکوت قشنگتری پیدا کردی. نه اینطور نیست!
یعنی این درخواستِ عذاب، تو را در همان سطحی که هستی فعلاً نگه میدارد و تو را بالاتر نمیبرد. حالا دیگر برو!
“وَ سَیَأْتِیهِمْ عَذَابٌ فِی شَوَّالٍ؛
: عذاب برایشان در ماه شوال خواهد آمد”.
“یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ وَسَطَ الشَّهْرِ؛
: روز چهارشنبه. چهارشنبهی وسطِ ماه، عذاب برایشان میآید”.
“بَعْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ؛
: اولِ طلوع آفتاب، عذاب بر آنها میآید”.
“فَأَعْلِمْهُمْ ذَلِکَ؛
: برو این را بر آنها اعلام کن”.
یک کتکی میخواسته بخورد حضرت یونس. خلاصه یک کتکِ دیگر به او میزنند. البته این مطلب، اینجا نیامده.
«فَأَعْلِمْهُمْ ذَلِکَ» یعنی معلوم است دیگر!
”قَالَ فَسُرَّ بِذَلِکَ یُونُسُ؛
: در اینجا وقتی حضرت یونس دید خدا اجابت کرده، خوشحال شد”.
خوشحال شد چون خدای عالَم اجابت کرده بود درخواستش را دیگر!
ائمه اطهار علیهمالسّلام معلمِ انبیاء هستند. امام باقر عليهالسّلام دارند نکتههایش را میگویند که داستان چیست.
حضرت یونس علینبیّناوآلهوعلیهالسّلام خوشحال شد.
“وَ لَمْ یَسُؤْهُ؛
: ناراحتش نکرد”.
خب حالا بگوید: خدایا! اینها الآن عذاب میشوند، دلم برای اینها میسوزد.
اصلاً این خبرها نبود.
میگفت: اینها باید از بین بروند.
بدش هم نیامد.
اینجا نکتهاش این است که امام علیهالسّلام دارد اشکال میگیرد که حالتش نباید اینطور باشد که خوشحال شود. ولو دعایش اجابت شده، نباید خوشحال شود.
“وَ لَمْ یَسُؤْهُ”
خدای تعالی میفرماید: اینها بندگان من هستند. رحمتم بر غضبم سبقت گرفته.
خدا برای عذاب، خلق نکرده بندگانش را.
“وَ لَمْ یَدْرِ مَا عَاقِبَتُهُ؛
: ندانست که عاقبتِ این حالتش چه میشود!”.
عاقبتِ اینکه درخواست عذاب کند و خوشحال شود که خدا قبول کرده، چه میشود!
“فَانْطَلَقَ یُونُسُ (علیه السلام) إِلَی تَنُوخَا؛
: یونس رفت پیش تنوخا”.
رفت پیش تنوخای عابد.
“إِلَی تَنُوخَا الْعَابِدِ فَأَخْبَرَهُ بِمَا أَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ مِنْ نُزُولِ الْعَذَابِ عَلَی قَوْمِهِ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ؛
: خبر داد به او که خداوند به او وحی کرده که عذاب بر قومش نازل خواهد شد در چهارشنبهی وسطِ ماه شوال”.
“وَ قَالَ لَهُ انْطَلِقْ حَتَّی أُعْلِمَهُمْ بِمَا أَوْحَی اللَّهُ إِلَیَّ مِنْ نُزُولِ الْعَذَابِ؛
: به تنوخا گفت که برویم به مردم بگوییم که خدا وحی کرده که عذاب برایشان نازل میشود”.
“فَقَالَ تَنُوخَا فَدَعْهُمْ فِی غَمْرَتِهِمْ وَ مَعْصِیَتِهِم حَتَّی یُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ؛
: تنوخا گفت که ولشان کن بگذار در حالت معصیت و گمراهیِ خودشان بمانند تا خدا نابودشان کند”.
میگویند: مریدها کاسه داغتر از آش هستند!
“فَقَالَ لَهُ یُونُسُ (علیه السلام) بَلْ نَلْقَی رُوبِیلَ فَنُشَاوِرُهُ؛
: حضرت یونس به او فرمود که حالا برویم روبیل را هم ببینیم و یک مشاوره و صحبتی هم با او بکنیم ببینیم او نظرش چی هست”.
“فَإِنَّهُ رَجُلٌ عَالِمٌ حَکِیمٌ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ النُّبُوَّهًِْ؛
: او مرد عالمی است. حکیم است. از خاندان نبوت است”.
یعنی در خاندانِ نبوت رشد پیدا کرده.
“فَانْطَلَقَا إِلَی رُوبِیلَ فَأَخْبَرَهُ یُونُسُ (علیه السلام)؛
: رفتند پیش روبیل. یونس به او خبر داد که”،
“بِمَا أَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ مِنْ نُزُولِ الْعَذَابِ عَلَی قَوْمِهِ فِی شَوَّالٍ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ فِی وَسَطِ الشَّهْرِ بَعْدَ طُلُوعِ الشَّمْس؛
: خدای تعالی به او وحی کرده که روز چهارشنبه وسط ماه شوال بعد از طلوع خورشید عذاب نازل میشود”.
خدا اینطور وحی کرده.
“فَقَالَ لَهُ مَا تَرَی انْطَلِقْ بِنَا حَتَّی أُعْلِمَهُمْ ذَلِکَ؛
: به روبیل گفت که تو نظرت چیست؟ بیا برویم و به مردم این را اعلام کنیم”.
روبیل به حضرت یونس یک مشاورهای داد.
“فَقَالَ لَهُ رُوبِیلُ ارْجِعْ إِلَی رَبِّکَ رَجْعَهًَْ نَبِیٍّ حَکِیمٍ وَ رَسُولٍ کَرِیمٍ؛
: روبیل گفت که نزد پروردگارت برو. یک مراجعهای به پروردگارت بکن بهعنوان یک نبی حکیم و رسول کریم و بزرگوار که”،
“سَلْهُ أَنْ یَصْرِفَ عَنْهُمُ الْعَذَابَ؛
: از خدا درخواست کن عذاب را از آنها منصرف کند”.
“فَإِنَّهُ غَنِیٌّ عَنْ عَذَابِهِمْ؛
: خدا از عذاب بندگانش بینیاز است”.
میخواهد عذابشان کند که چه بشود!
“وَ هُوَ یُحِبُّ الرِّفْقَ بِعِبَادِهِ؛
: خدا دوست دارد با بندگانش مدارا و رفاقت کند و با آنها راه بیاید”.
“و مَا ذَلِکَ بِأَضَرَّ لَکَ عِنْدَهُ؛
: این نزد خدا برای شما ضرر ندارد”.
یعنی باعث نمیشود که مقام شما نزد خدا پایین بیاید.
“وَ لَا أَسْوَأَ لِمَنْزِلَتِکَ لَدَیْهِ؛
: جایگاه شما را پیش خدا بد نمیکند که شما چنین درخواستی از خدا بکنید”.
چانه بزنی با خدا که خدایا اینها را ببخش و عذاب نکن.
“و لَعَلَّ قَوْمَکَ بَعْدَ مَا سَمِعْتَ و رَأَیْتَ مِنْ کُفْرِهِمْ وَ جُحُودِهِمْ؛
: شاید قوم تو بعد از اینکه تو شنیدی و دیدی کفرشان و انکارشان را؟”.
“یُؤْمِنُونَ یَوْماً؛
: و شاید اگر شما صبور باشی، اینها یک روز ایمان بیاورند”.
“فَصَابِرْهُمْ وَ تَأَنَّهُمْ؛
: پس با آنها مدارا کن و با آنها تأنی و حوصله کن”.
“فَقَالَ لَهُ تَنُوخَا وَیْحَکَ یَا رُوبِیلُ؛
: تنوخا گفت که ای روبیل وای بر تو”.
تنوخا روبیل را دعوا کرد که این چه حرفی است که میزنی!
“مَا أَشَرْتَ عَلَی یُونُسَ؛
: مشورت خوبی ندادی به حضرت یونس”.
“وَ أَمَرْتَهُ بَعْدَ کُفْرِهِمْ بِاللَّهِ وَ جَحْدِهِمْ لِنَبِیِّهِ وَ تَکْذِیبِهِمْ إِیَّاهُ وَ إِخْرَاجِهِمْ إِیَّاهُ مِنْ مَسَاکِنِهِ وَ مَا هَمُّوا بِهِ مِنْ رَجْمِهِ؛
: تو دیدی اینها به خدا کافر هستند. نبوتش را انکار میکنند. او را دروغگو میدانند. او را از خانه و زندگیاش اخراج کردند. میخواستند اصلاً سنگسارش کنند. بعد از اینهمه که دیدی، حالا میگویی که به اینها رحم کند؟”.
“فَقَالَ رُوبِیلُ لِتَنُوخَا اسْکُتْ؛
: روبیل تنوخا را دعوا کرد که تو ساکت باش”.
“فَإِنَّکَ رَجُلٌ عَابِدٌ؛
: تو فقط سطحی فکر میکنی”.
“لَا عِلْمَ لَکَ؛
: تو علم نداری. داناییات کم است”.
به تعبیر ما گفت: تو خودت را قاطی نکن.
“ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَی یُونُسَ (علیهالسلام)؛
: بعد رو کرد به حضرت یونس”،
“فَقَالَ أَ رَأَیْتَ یَا یُونُسُ (علیهالسلام)؛
: ای پیغمبر خدا، ای حضرت یونس، شما به من بفرمایید”،
“إِذَا أَنْزَلَ اللَّهُ الْعَذَابَ عَلَی قَوْمِکَ؛
: وقتی که خدا عذاب را بر قوم تو نازل کند”،
“أَنْزَلَهُ فَیُهْلِکُهُمْ جَمِیعاً أَوْ یُهْلِکُ بَعْضاً وَ یَبْقَی بَعْضٌ؛
: آیا همه آنها هلاک میشوند یا بعضیها هلاک میشوند و بعضیها باقی میمانند؟”.
“فَقَالَ لَهُ یُونُسُ (علیهالسلام) بَلْ یُهْلِکُهُمْ جَمِیعاً؛
: حضرت یونس گفت که عذاب بیاید، همه از بین میروند”.
“وَ کَذَلِکَ سَأَلْتُهُ؛
: تازه من از خدا خواستم همه آنها از بین بروند. نخواستم بعضی از آنها هلاک شوند و بعضیها بمانند”.
“مَا دَخَلَتْنِی لَهُمْ رَحْمَةُ تَعَطُّفٍ فَأُرَاجِعَ اللَّهَ فِیهِمْ وَ أَسْأَلَهُ أَنْ یَصْرِفَ عَنْهُمْ؛
: من اصلاً رحمم به آنها نیامد که بخواهم یک مهربانی به آنها داشته باشم و دلم یک مقدار برایشان بسوزد و بروم از خدا درخواست کنم”.
“فَقَالَ لَهُ رُوبِیل؛
: باز روبیل گفت”،
“أَ تَدْرِی یَا یُونُسُ (علیهالسلام) لَعَلَّ اللَّهَ إِذَا أَنْزَلَ عَلَیْهِمُ الْعَذَابَ فَأَحَسُّوا بِهِ؛
: جناب یونس! آیا شما میدانید وقتی خدا برایشان عذاب بفرستد و آنها عذاب را حس کنند و ببینند عذاب آمده”،
“أَنْ یَتُوبُوا إِلَیْهِ وَ یَسْتَغْفِرُوا؛
: شاید توبه کنند و از خدا طلب بخشش کنند”.
فَیَرْحَمَهُمْ؛
: خدا هم به آنها رحم کند”.
” فَإِنَّهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ؛
: چون خدا أرحم الرّاحمین است”.
یعنی مهربانترین مهربانهاست که ما آخر دعاها درخواست میکنیم و میگوییم: «يَا أَرْحَمُ الرَّاحِمِین».
در آخر دعای فرج هم به امام زمان ارواحنافداه استغاثه میکنیم و بعد میگوییم:
“یا أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين”
این معنیاش این است که:
ائمه اطهار علیهمالسّلام «رَاحِمِین» هستند و خدا «أَرْحَمُ الرَّاحِمِین» است.
یعنی خدا مهربانتر از امام است.
چرا؟
چون خدا دارد مهربانی را به قلب امام میریزد. بهعنوان مثال امام از خدا دارد برق را میگیرد مثل لامپی که از کارخانه دارد نور میگیرد.
اینجا روبیل اشاره به «فَاِنَهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» کرد که خداست و گفت: شاید خدا به آنها رحم کند. چون خدا «أَرْحَمُ الرَّاحِمِین» است.
شما رحمتان نمیآید. شاید خدا رحمش بیاید و اینها را ببخشد.
وَ یَکْشِفَ عَنْهُمُ الْعَذَابَ؛
: و خدا عذاب را از آنها کشف و برطرف کند”.
“مِنْ بَعْدِ مَا أَخْبَرْتَهُمْ عَنِ اللَّهِ؛
: بعد از اینکه شما از طرف خدا به اینها خبر دادی که”،
“أَنَّهُ یُنْزِلُ عَلَیْهِمُ الْعَذَابَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ؛
: که خدا میخواهد روز چهارشنبه برای اینها عذاب نازل کند؛ اینها توبه کنند”.
“فَتَکُونَ بِذَلِکَ عِنْدَهُمْ کَذَّاباً؛
: بعد که توبه کردند و خدا آنها را بخشید و عذاب را از آنها برطرف کرد؛ آن وقت تو نزد آنها بسیار دروغگو محسوب خواهی شد”.
میگویند: این دروغ گفت. گفت ما عذاب میشویم در حالیکه ما عذاب نشدیم.
[سؤال دقیقه ۴٣:۴١] یعنی یکبار دیگر خدای تعالی از زبان روبیل دارد به حضرت یونس تذکر میدهد که یک خبرهایی هست. حضرت یونس باز روی حرف خودش پافشاری میکند؟جواب: خدای تعالی عمداً میخواسته حضرت یونس را در این وادی بیندازد.
هم به تاریخ بشریت درس بدهد.
هم به مبلّغین و علما و انبیای دیگر درس بدهد.
هم میخواسته به مردم درس «توبه» بدهد که اگر «توبه» کنند، خدا آنها را میبخشد.
در این «درس حضرت یونس» هزار فایده هست.
تا جایی که پیغمبر اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم گریه میکنند که:
خدایا! من را لحظهای به خودم وانگذار.
بعد امسلمه میپرسد: شما چطور این حرف را میزنید؟
امسلمه میگوید که حضرت میفرمایند: «خدا برادرم یونس را لحظهای به خودش واگذاشت و شد آنچه که شد».
حضرت یونس درسِ به خود واگذاشته شدن را میدهد.
اینجا شاید ایشان داوطلب شده و مثلاً با خدا قراری گذاشتند یا ظرفیتش اینطور بوده و میخواسته درجه بالاتری را بگیرد.
بحث ولایت اینجا هست. ولایت امیرالمؤمنین علیهالسّلام است که بعداً به آن میرسیم.
اما حضرت یونس میگوید: نه من میخواهم اینها عذاب شوند.
جواب: خدای تعالی او را نهی نکرد بلکه او را موعظه کرد که آدم باید با اینها حوصله و مدارا کند.
یعنی میفرماید: حق با توست و اینها اذیتت کردند ولی من دوست دارم به اینها رحم شود و ما با اینها حوصله کنیم. [سؤال دقیقه ۴٧] فکر کنم مشورت بین حضرت یونس و روبیل به اینجا برمیگردد که خداوند از او خواسته که این رحم کند ولی رحم نکرده.
جواب: مشورت به اینصورت بوده که ما میخواهیم برویم به مردم بگوییم. نظر تو چیست؟ چطوری به مردم بگوییم؟
یعنی در چگونگی کیفیتِ گفتن بوده.
ولی اصل مطلب این بود که حضرت یونس میگفت: اینها باید عذاب شوند.
خداوند به دل روبیل هم انداخته بود که روبیل هم بگوید.
روبیل گفت: ممکن است بعد اینها توبه کنند و تو نزد آنها کذّاب تلقی شوی که بگویی عذاب میآید ولی خبری نشود.
“فَقَالَ لَهُ تَنُوخَا”
باز اینجا تنوخا دوید وسط و به قول ما گفت: «ای روبیل تو چرا اینقدر پررو هستی؟».
“لَقَدْ قُلْتَ عَظِيماً؛
: تو حرف خیلی سخت و بزرگی زدی”.
“یُخْبِرُکَ النَّبِیُّ الْمُرْسَلُ (علیهالسلام) أَنَّ اللَّهَ أَوْحَی إِلَیْهِ أَنَّ الْعَذَابَ یَنْزِلُ عَلَیْهِمْ؛
: نبیّ مرسل به تو از جانب خدا دارد خبر میدهد. تو مگر از خدا بالاتری که دارد میفرماید عذاب بر اینها نازل شود؟”.
«نبی» با «مرسل» تفاوت دارند.
همه انبیاء، مرسل نیستند اما همه مرسلین، انبیا هستند.
«رسالت» مرحله بالاتری از «نبوت» است. «نبوت» یعنی خبردار شدن از جانب خدا. اگر مأمور شد به مردم هم بگوید، میشود «رسول».
“فَتَرُدُّ قَوْلَ اللَّهِ وَ تَشُکُّ فِیهِ؛
: تو داری حرف خدا رد میکنی و در قول رسول خدا داری شک میآوری؟”.
“فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُکَ؛
: دیگر اعمالت از بین رفت!”.
جواب: اینجا همین قضیه هست!
اینکه اگر أبیذر میفهمید در قلب سلمان چه هست، میگفت: خدا قاتل سلمان را رحمت کند!
گاهی انسان یقین میکند که این ملعون است. مثل کسانی که به همدیگر بدوبیراه میگویند. حالا بعضیها که اصلاً ترمز ندارند!
ولی به هرحال تنوخا اینطوری گفت: تو خیلی حرف بدی زدی و شک کردی و اعمالت هم از بین رفت. برو یک فکری به حال خودت بکن! [به قول خودمان]
“فَقَالَ رُوبِیلُ لِتَنُوخَا لَقَدْ فَشِلَ (فسد) رَأْیُکَ؛
: روبیل به تنوخا گفت حرف تو بیارزش است. حرفت ارزش ندارد”.
“فَشِلَ رَأْیُکَ؛
: نظر تو بیارزش است”.
خیلی هم با او بحث نمیکرد. فقط یک چیزی میگفت یعنی تو بین من و پیغمبر خدا وسط نیا! بگذار ما حرفهایمان را بزنیم.
“ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَی یُونُسَ فَقَالَ؛
: بعد رو کرد به حضرت یونس و دوباره به ایشان عرض کرد”.
“إِذَا نَزَلَ الْوَحْیُ وَ الْأَمْرُ مِنَ اللَّهِ فِیهِمْ عَلَی مَا أَنْزَلَ عَلَیْکَ فِیهِمْ مِنْ إِنْزَالِ الْعَذَابِ عَلَیْهِمْ وَ قَوْلُهُ الْحَقُّ؛
: وقتی که وحی نازل شد و امر از جانب خدا درباره آنها آمد و آنچه به شما اعلام شد که عذاب بر آنها نازل میشود و قول خدا حق است و درست است”،
“أَ رَأَیْتَ إِذَا کَانَ ذَلِکَ؛
: اگر این اتفاق افتاد و اینها عذاب شدند”،
“فَهَلَکَ قَوْمُکَ کُلُّهُمْ؛
: قومت همه از بین رفتند”،
“وَ خَرِبَتْ قَرْیَتُهُمْ؛
: و شهرشان، روستایشان از بین رفت”،
“أَ لَیْسَ یَمْحُو اللَّهُ اسْمَکَ مِنَ النُّبُوَّهًِْ؛
: آیا اسم تو از نبوت پاک نمیشود؟”.
تو پیامبرِ کی هستی دیگر؟ کسی نمانده که تو بر آنها پیامبر باشی.
“وَ تَبْطُلُ رِسَالَتُکَ؛
: رسالتت دیگر از بین میرود”.
تو میخواستی برای مردم پیامبر خدا باشی. مردم عذاب شدند و از بین رفتند. دیگر پیامبرِ کی میخواهی باشی؟
“وَ تَکُونُ کَبَعْضِ ضُعَفَاءِ النَّاسِ؛
: میشوی یک آدم معمولی”.
“وَ یَهْلِکُ عَلَی یَدَیْکَ مِائَهًُْ أَلْفٍ مِنَ النَّاسِ؛
: تازه بیشتر از صدهزار آدم هم به دست تو هلاک شدند”.
چنین چیزی برای تو باقی میماند!
“فَأَبَی یُونُسُ أَنْ یَقْبَلَ وَصِیَّتَهُ؛
: حضرت یونس دلش پُر بود. ابا کرد، گفت نه! من دلم از اینها راضی نمیشود”.
گاهی هست! بعضیها اینقدر ظلم به آنها شده، نمیتوانند طرف را ببخشند. یعنی ظرفیتشان دیگر ایجاب نمیکند. پُر شده.
یعنی یک چیزی نیست که ما بگوییم: الآن حضرت یونس چرا اینطوری بود؟!
ما در قضيه کربلا هم داریم. حضرت اباالفضل سلاماللهعلیه یک جایی میگوید: من دیگر سینهام از این منافقین تنگ شده. دیگر باید بروم با اینها بجنگم.
تقریباً یک شباهتی هست و البته حضرت اباالفضل بازوی ائمه اطهار علیهمالسّلام هستند ولی یک جایی جایش بوده که به میدان برود.
این را چطور جمع کنیم با اینکه شاگرد باید مطیع استادش باشد؟
جواب: ببینید اینجا یک تعالیمی است که خودِ حضرت یونس هم فرمود: روبیل در خانه انبیاء بزرگ شده. از اهل بیت نبوت است. با او یک مشورتی بکنیم.
خب خدا هم که قبلاً با حضرت یونس صحبت کرده بود. یعنی زمینهی اینکه حضرت یونس یک مقداری کوتاه بیاید بود.
روبیل هم همان حرفهای خدا را به حضرت یونس زد. حضرت یونس هم مشورت خواسته بود.
در این جهت نبوده که حضرت یونس بگوید: من پیغمبر خدا هستم. یک چیزی میگویم، تو نباید حرفی بزنی!
داشتند با هم دوستانه صحبت میکردند. او هم نظر خودش را گفت.
همین صحبتهایی که روبیل دارد میگوید، به نوع دیگری خدای تعالی به حضرت یونس گفت.
جایی مطلبی نیست که خداوند چنین چیزی را به روبیل خبر داده. روبیل همینطور انگار به دلش افتاد که این مطالب را بگوید.
طبعاً اینجا خدای تعالی میخواست دوباره از یک طریق دیگری به حضرت یونس مطلب را برساند.
کمک کند که او تا جایی که میشود خودش داوطلب شود برای «صبر کردن».
نه اینکه خدای تعالی او را ببرد در دهان نهنگ و اینطوری او را مجبور کند که آنجا بفهمد باید صبر میکرد.
چطور با اینکه روبیل تذکر میدهد که نکند خدا این موضوع را عوض کند، بعد تو دروغگو میشوی؛ باز حضرت یونس اینقدر قرص و محکم است که میگوید: خدا عوض نمیکند!
جواب: نمیگوید خدا عوض نمیکند. حالِ خودش را دارد بیان میکند که من دلم از اینها راضی نمیشود و حق هم داشته.
میگوید: من باید از اینها راضی شوم. چون من راضی نمیشوم و خدا هم قبول کرده، پس عذاب نازل میشود.
وَ صَلَّی اللهُ عَلَی سَيِّدَنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِين
۲۸ ربیعالثانی ۱۴۴۵
۲۲ آبان ۱۴۰۲
حجت الاسلام و المسلمین علیرضا نعمتی آموزه های حجت الاسلام علیرضا نعمتی